تاريخ : پنجشنبه هجدهم مهر 1392 | 14:10 | نویسنده : صفرعلی رضائی
سلام به همه ی عربی دوستان محبوب . اشلونک؟ شخبارچ ؟ زین ان شاءالله ؟

تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر 1392 | 15:32 | نویسنده : صفرعلی رضائی
در این بخش یک سری عبارات مربوط به مکالمه ی عربی رو اوردم . دوستان خوبی که به مکالمه عربی علاقه دارندتوجه داشته باشند اولین گام برای فراگیری این زبان علاقه و بعداز اون استعداد و پشتکاره . سعی کنین بعد از فرا گرفتن لغات سعی کنید با اونها جمله و بعد حوار بسازید . اونها روتکرار کنید . برید جلو اینه واز تصویر خودتون در اینه شخصیت دومی بسازیدوبا اون مکالمه کنید .قطعا اوایل حس خجالت یا سستی بهتون دست میده احساس میکنید سخته این طبیعیه اصلا نگران نباشید به مرور یاد میگیرید و روان میشید اون موقع هست که می فهمید عربی زبان بسیار شیرینیه .امیدوارم بتونم کمک تون کنم .

عبارتهای کوتاه در احوالپرسی

( از کتاب مکالمه دکتر یحیی معروف )

صبح بخير:                         صَبَاحُ الخَيرِ.

در جواب گفته می‏شود:           صَبَاحُ النُّورِ

توجه: شب، هنگام خواب گفته می‏شود: «تُصْبِح عَلَی خيرٍ».

عصر بخير:                       مساءُ الخيرِ...

در جواب گفته می‏شود:           مساءُ النُّورِ.

روز بخير:                       نَهارَك سعيد.

در جواب گفته می‏شود:      نهارَك سعيد مُبارَك.

وقتتان خوش:                 طابَتْ أوقاتُكُمْ.

متشكرم:                     شُكْراً، أَشْكُرُكُمْ.

شب خوش: طابَتْ ليلتُكَ، ليْلةً سَعِيدَة! تُصْبِحُ عَلَي خَيْرٍ.

خوابت خوش (خوابی همراه با تندرستی): صَحَّ النَّوْمُ.

خيلی از شما سپاسگزارم:          أَشْكُرُكَ جِدّاً.

بسيار متشكرم:                  شُكْراً جَزِيلاً.

انشاء الله قبول باشد!     مقبول، ان شاء الله!

با اجازه شما:                     عَنْ إِذنِكُم

به سلامت:    مَعَ السَّلامَةِ، أَلْف سَلامَة، أَلْف خَير

تو را به خدا می‏سپارم.       أَسْتَوْدِعُكَ اللَّه.

 به اميد ديدار:             إِلي اللِّقاءِ....

در امان خدا:                 في أَمانِ اللَّهِ.

از آشنايي‌ با شما خرسندم‌.  أنا سعيدٌ بمعرفتك‌.

تعارف نكن:                        لاتُجامِلْ.

خوش آمديد:             أهلا و سَهْلا و مرحباً.

متأسفم! شما را بيدار کردم.  مهم نيست.

        إني‌ آسفٌ (آسفةٌ) لَقَدْ أيقظتُك‌. لا يَهُمّ‌.

سخت نگير:                        هَوِّنْ عَليْكَ!

به چشم، اطاعت:               سَمْعاً و طاعَةً.

خواهرم  ببخشيد لطفاً ساعت چند است؟

          عفوا يا أختي‌، كم‌ الساعة‌ مِن‌ْ فَضْلِك‌ِ؟

چرا سؤال میکنی در حالی که ساعت روی دست شما است؟

             لِم‌َ تسأل‌ وساعتك‌ عَلَی‌ يدك‌َ؟

ساعت من دقيق نيست.        ساعتي‌ غير مضبوطة.

اندكي‌ اينجا منتظر من‌ باش. اِنْتَظِرْنِي‌ هنا قليلاً.

هوای بيرون سرد است دارم يخ میزنم. الجو باردٌ في‌ الخارج‌. أكادُ‌ أَتَجَمَّدُ.

بهتر است‌ كه‌ اين‌ موضوع‌ را به‌ وقت‌ ديگري‌ موكول‌ كنيم‌.

مِنَ‌ الأفضل‌ِ أَنْ‌ نُرْجِي‌ءَ هذا الموضوعَ‌ إلی‌ وقت‌ٍ آخَرَ.

قرار ما ساعت‌ 9 شب‌. موعدنا الساعة‌ التاسعة‌ مساءً.

خداوند نگهدار تو باشد. الله‌ يَحْمِيك‌ (يَحْفَظک)، (الله يُخَلِّيک)(عا).

استاد خوش آمديد.          مرحباً يا أستاذ.

فرصت خوبی بود که شما را ببينم. كانت‌ْ فُرْصَةً‌ طَيِّبَةً‌ أَنْ‌ أراكَ‌.

خرسندم‌ كه‌ ......  را بشناسم‌. يسْعدُنِي‌ أَنْ‌ أَتَعَرَّفَ‌ عَلَی ....

از اين‌ مناسبت‌ خوب‌ شادمان‌ هستم‌. يَسُرُّنِي‌ بهذه‌ المناسبة‌ السعيدة‌.

فراموش‌ نكنيد كه‌ هميشه‌ با من‌ تماس‌ بگيريد. لاتَنْس‌َ أن‌ْ تَتَّصِل‌َ بِي‌ دائماً.

آيا می‌توانی به من کمک کنی؟ أَيُمْكِنُكَ‌ مُساعدتي‌؟

خانم! چگونه می‌توانم به شما کمک کنم؟ کيف أساعدك‌ِ يا سيدة؟

بايد با تو صريح باشم. لا بُدَّ لي‌ أن‌ أَكُونَ‌ صريحاً (صريحة)‌ معك‌.

وقت شما را زياد نمی‌گيرم. لن‌ آخُذَ مِنْ‌ وقتك‌ الكثير.

از شما سپاسگزار خواهم شد اگر به من کمک کنيد.

                  سَأَكُونُ‌ شاكراً‌ لو ساعدتَنِي.

وقت‌ آن‌ نرسيده‌ است‌.      لم‌ يَحِنِ‌ الأوانُ‌ لذلك‌.

من‌ به‌ خودم‌ اطمينان‌ دارم‌. أنا واثقٌ‌ مِنْ‌ نَفْسِي‌.

حق‌ با شماست‌.                      الحق‌ٌ مَعَكَ‌.

مشکل‌ حل‌ شده‌ است‌.            المشكلة‌ُ محلولة‌ٌ.

وقت‌كشي‌ نكن.                  لاتَقْتُلِ‌ الوقتَ‌.

عيدتان مبارک (سال نو مبارك).

كُلُّ عامٍ و أَنْتَ بِخيرٍ! (كُلُّ عامٍ و أنتَ بِأَلْفِ خَيْرٍ).

مبارك باشد:    مَبْرُوك، تَهانِينا، أَلْف مَبْرُوك.

در جواب گفته می‌‏شود: خداوند به شما بركت دهد!  اللَّه يُبارِك فيكَ!



تاريخ : یکشنبه چهاردهم مهر 1392 | 15:26 | نویسنده : صفرعلی رضائی

سلام دوستان خوبم .از امروز افتخار اینو دارم که در کنار آقای رضایی در این وبگاه در خدمت شما دوستان باشم .

اولین مطلبم در خصوص ترجمه ی برخی اعضای بدنبه عربی هست که فکر میکنم برای شما دوستان دانش آموز جالب به نظر برسه .کافیه در خصوص مطالبی که دوست دارید بدونید در بخش نظرات اعلام بفرمایید انشاالله بتونیم در خدمتتون باشیم .بنده جلال آبادی هستم دانشجوی کارشناسی ارشد مترجمی زبان عربی . 

اعضای بدن

 

شفه

لب

خدّ

گونه

 

ظهر

پشت

جلد

پوست

 

قلب

دل

کبد

جگر

 

کفّ

کف دست

فخذ

ران

 

حاجب

ابرو

هذبة

مژه

 

شارب

سبیل

لحی

ریش

 

جبهة

پیشانی

انف

بینی

 

فم

دهان

رقبة

گردن

 

کتف

شانه

صدر

سینه

 

شعر

موی

 

وجه

صورت

ید

دست

قدم

پا

 

رکبة

زانو

عضد

بازو

 

اصابع

انگشتان

جفن

پلک

 

ظفر

ناخن

عین

چشم

 



 



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 | 22:31 | نویسنده : صفرعلی رضائی

 ابوالعَلاء مَعَرّی (به عربی: أبو العلاء المعری)‏

 ابوالعلی معری با نام کامل أحمد بن عبد الله بن سلیمان القضاعی التنوخی المعری(۳۶۳ — ۴۴۹ هجری)، شاعر و فیلسوف نابینای عرب، در روز جمعه ۲۷ ربیع‌الاول سال ۳۶۳ هجری (۹۷۳ میلادی) در شهر معره نعمان در نزدیکی شهر حلب در سوریه به دنیا آمد و در سال ۴۴۹ هجری (۱۰۵۸ میلادی) در همین شهر درگذشت.[۱][۲][۳]

  وی به رهین المحبسین (به معنای گروگان دو زندان[۴]) ملقب بود.

شرح حال 

أبو العلاءدر سن چهارسالگی مبتلا به بیماری آبله شد و در اثر این بیماری نابینا گشت.

ابوعلا قرآن را به چند روایت نزد شیوخ شهر فراگرفت و لغت و نحو را نزد پدر آموخت.

وی در یازده سالگی سرودن شعر را آغاز کرد. سپس جهت کسب علم به حلب،انطاکیه، لاذقیه و طرابلس سفر کرد و در سال ۳۹۸ هجری قمری راهی بغداد -که پایتخت خلافت اسلامی و مهد تمدن و فرهنگ به شمار می‌رفت- شد.

وی یک سال و هفت ماه در بغداد ماند و به خاطر شنیدن خبر بیماری مادرش به معره بازگشت. ابوالعلا پس از بازگشت به معره گوشه‌نشینی اختیار کرد تا سرانجام به سال ۴۴۹ هجری قمری و در ۸۶ سالگی، پس از سه روز بیماری که در آن قوای ذهنی خود را از دست داد، چشم از جهان فروبست.

اشعار   گروهی از پژوهش گرانی که به بررسی مطالب فلسفی می‌پردازند، بر این باورند که ابوالعلا مردی شکاک و حیرت زده و نقیض گو بوده‌است.

آنان پندارهای خود را با تک بیتی‌هایی که از لزومیات ابوالعلا تلخیص کرده‌اند دست مایه قرار می‌دهند. ابوالعلا به همه‌چیز و همه‌کس بدبین بود.وی هم‌چنین به زن‌ها بدبین بود و وجود آن‌ها را مایه‌ی فساد می‌دانست:

الا ان نساء حبال غی/ بهن یضیع الشرف التلید

زنان دام‌های گم‌راهی اند که شرف موروثی به دست آنان تباه می‌شود.

واشعار دیگر ازین دستٰ نه تنها درباره‌ی زنان که درباره‌ی همه‌ی موجودات:

هفت الحنیفه و النصاری ما اهتدوا                 و یهود حارت و المجوس مضلله

حنیفان گمراهند، و مسیحیان راه به جایی نبرده‌اند، جهودان سرگردان و مجوسان گم گشته‌اند. 

اثنان اهل الارض ذوعقل بلا دین           و آخر دیّنُ لا عقل له

ساکنان خاک دو گروه‌اند: نخست آنان که عاقلند و دین ندارند و دومین گروه دین دارانند که از عقل بهره‌ای نبرده‌اند.


او هم‌چنین خود را اسیر سه زندان می‌بیند:

ارانی فی ثلاثه من سجونی               فلانال عن خبر النبیث

لفقد ناظری و لزوم بیتی              و کون نفس فی الجسد خبیث

«خود را اسیر سه زندان نامیمون می‌بینم و تو هم ازین رویداد نامیمون چیزی ن‍‍پرس. سه زندان من عبارتند از :کوری ،خانه‌نشینی و قرار داشتن روح در جسمی پلید و ناپاک.»

 ابوالعلاء پس از آنکه تنهایی اختیار کرد، از خوردن هر نوع گوشت دوری نمود، و فراورده‌هایی مانند شیر و تخم مرغ و عسل و گوشت را که از حیوانات تهیه می‌شد استفاده نمی‌کرد. در بیشتر یادداشت‌های عربی گفته شده که ابوالعلاء در اواخر عمر خویش سه روز بستری شد و طبیب او برایش سوپ جوجه تجویز نمود. و هنگامی که ابولعلاء از این موضوع با خبر گردید گفت: ای جوجه چون تو را ناتوان دیده‌اند خوردنت را تجویز کرده‌اند.

ایرج میرزا حکایت گیاهخواری ابوالعلاء را این چنین به نظم می‌کشاند:

قصه شنیدم که ابوالعلاء به همه عمر         لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد

در معرض موت با اجازت دستور                خادم او جوجه با، به محضر او برد

خواجه چون آن طیر کشته دید برابر           اشک تحسر از هر دو دیده بیفشرد

گفت به مرغ: از چه شیر شرزه نگشتی     تا نتواند کست به خون کشد و خورد

مرگ برای ضعیف امری طبیعی است           هر قوی اول ضعیف کُشت و سپس مرد

ابوالعلاء در جایی می‌گوید: از خوردن گوشت دست کشیدم، کاش این مطلب را پیش از سفید شدن مو دریافته بودم. از آنچه از دریا صید می‌شود؛ و از گوشت حیوانات ذبح شده مخور که این کار ستمگریست.

ناصرخسرو در وصف وی گوید:[۵]

و آب شهر از باران و چاه باشد در آن مردی بود که ابوالعلاء معری می‌گفتند نابینا بود و رییس شهر او بود. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود گلیمی پوشیده و در خانه نشسته بود. نیم من نان جوین را تبه کرده که جز آن هیچ نخورد و من این معنی شنیدم که در سرای باز نهاده استو نواب و ملازمان او کار شهر می‌سازند مگر به کلیات که رجوعی به او کنند و وی نعمت خویش از هیچ کس دریغ ندارد و خود صائم اللیل باشد و به هیچ شغل دنیا مشغول نشود، و این مرد در شعر وادب به درجه‌ای است که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در این عصر کسی به پایهٔ او نبوده‌است و نیست، و کتابی ساخته‌است آن را الفصول و الغایات نام نهاده و سخن‌ها آورده‌است مرموز و مثل‌ها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمی‌شوند مگر بر بعضی اندک و آن کسی نیز که بر وی خواند، چنان او را تهمت کردند که تو این کتاب را به معارضهٔ قرآن کرده‌ای. و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف آمده باشند و پیش او ادب و شعر خوانند و شنیدم که او را زیادت ازصد هزار بیت شعر باشد، کسی از وی پرسید که ایزد تبارک و تعالی این همه مال ومنال تو را داده‌است چه سبب است که مردم را می‌دهی و خویشتن نمی‌خوری. جواب داد که مرا بیش از این نیست که می‌خورم و چون من آن جا رسیدم این مرد هنوز در حیات بود.

ابن عدیم هم گفته است:

من واژه‌ای نمی‌شناسم که عرب بر زبان رانده و معری آن‌را ندانسته باشد.

حسین خدیوجم هم دربارهٔ ابوالعلاء معری چنین سروده است:[۶]

جاودان یاد و روانشاد «معری حکیم»         تیره جشمی که نهان بین و خرد آیین است

گفت بر سنگ مزارش بنویسند چنین:         «آن گناهی که پدر کرد و نکردم این است»

  گفته می‌شود شمار تصنیفات معری از 100 می‌گذرد. آثار او در زمینه‌های گوناگون لغت، ادب و نقد گرد آمده است. بسیاری از آثار او در پی جنگ‌های صلیبی و سقوط معره نعمان از میان رفت، ولی مهم‌ترین آثاری که از او به دست ما رسیده عبارتند از:

لزومیات ، دیوان اشعار ابولعلا که در آن خود را ملزوم به رعایت حروف قافیه نموده است. الأیک والغصون ، الاوزان و القوافی فی الشعر متنبی ، تاج الحرة ،عبث الولید ،  شرح دیوان ابی حصینه ، رسالة الغفران این کتاب را در پاسخ به نامه‌ی دوست خود ابوالحسن علی ابن منصور معروف به ابن قارح نوشته است. دیوان سقط الزند شامل شعرهای دوران جوانی ابولعلا ،  رسالة الصاهل والشاحج ، رسالة الملائکة ،  رسالة الهناء ، رسالة الفصول والغایات ، معجزة احمد



تاريخ : سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 | 9:16 | نویسنده : صفرعلی رضائی

خبرگزاری تسنیم: طبق آخرین اخبار از وزارت کشور افرادی برای تصدی استانداری ۳۱ استان کشور در نظر گرفته شده اند.

به گزارش خبرنگار گروه "رسانه‌های دیگر" خبرگزاری تسنیم، قانون نوشت؛ بعد از انتخاب ریاست جمهوری و تغییراتی که در مدیریت کلان کشور به وجود آمد، اکنون افکار عمومی در انتظار اعلام اسامی استانداران سراسر کشور هستند.طبق آخرین اخبار از وزارت کشور این افراد برای تصدی استانداری 31 استان کشور در نظر گرفته شده اند.

آذربایجان شرقی: حسین هاشمی – صادق نجفی

آذربایجان غربی: علیرضا غنی زاده – جهانبخش محبی نیا

اردبیل: اقبال عباسی – کامکار

اصفهان: سید حمیدرضا طباطبایی نائینی – محمد علی جوادی

البرز: عباس میرزاابوطالبی - دکتر سیدعلی میرباقری – خدمتگذار

ایلام: رسول مهرپرور– علی عزتی

بوشهر: اسماعیل تبادار – محمد جواد حق شناس

تهران: علی اصغر احمدی – علی اوسط هاشمی

چهارمحال و بختیاری: عبدالمحمد زاهدی – علی نوبخت

خراسان جنوبی: سید جواد رضویان – عبدالحسین مقتدایی

خراسان شمالی: احمد محقر – مهدی عارف پور

خراسان رضوی: اسماعیل مفیدی- محمود صلاحی

خوزستان: علی عزتی – عبدالحسین مقتدایی

زنجان: مسعود سلطانی فر – حسین هاشمی

سمنان: سید طاهر طاهری – جاسم جادری

سیستان و بلوچستان: سید محمود حسینی – دانیال ملایی

فارس: انصاری لاری – ربیع فلاح

قم: علی بنایی – موسی پور

قزوین: محمد باقر آقا علیخانی – عباس میرزا ابوطالبی

کرمان:  محمدجلال مآب – ابوالقاسم سیف الهی

کرمانشاه:  احمد رمضانپور نرگسی – جعفر همتی

کردستان: حسین فیروزی – اسماعیل مفیدی

کهگیلویه و بویراحمد:  اسماعیل تبادار -ضیاء الدین رضاتوفیقی

گلستان: علی هاشمی – یحیی خاکی

گیلان: عطاالله حکیمی- علی نوبخت

لرستان: عبدالمحمد زاهدی – علی عزتی

مازندران: نیاز آذری – ربیع فلاح

مرکزی: عبدالمحمد زاهدی – مسعود سلطانی فر

هرمزگان: مسعود سلطانی فر – عبدالحسین مقتدایی

همدان: حسین فیروزی – ربیع فلاح

یزد: حمید کلانتری – علی اکبر اولیا

منبع: قانون 

خبرگزاری تسنیم: انتشار مطالب خبری و تحلیلی رسانه‌های داخلی و خارجی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای بازنشر می‌شود.



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 | 0:11 | نویسنده : صفرعلی رضائی
این وبلاگ بزودی با نام جدیدش  بروز رسانی می شود



تاريخ : جمعه نهم مهر 1389 | 18:47 | نویسنده : صفرعلی رضائی

 

أَفْضَلُ الزُّهْدِ إِخْفَاءُ الزُّهْدِ .

و درود خدا بر او ، فرمود : برترين زهد ، پنهان داشت زهد است !

گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت

سلام دوستان

شاید این آخرین مطلبی باشه که واستون می نویسم

اونم به خاطر خداحافظی از شما همکاران عزیزی که مدت ۷ سال ما رو تحمل کردید

امیدوارم منو به خاطر اشتباهات احتمالی که شاید ناخواسته باعث ناراحتی شما عزیزان شده باشم ببخشید

خدا نگهدار همه شما باشه

 

گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت

قُرِنَتِ الْهَيْبَةُ بِالْخَيْبَةِ وَ الْحَيَاءُ بِالْحِرْمَانِ وَ الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ .

و درود خدا بر او ، فرمود: ترس با نا اميدى ، و شرم با محروميت همراه است ، و فرصت ها چون ابرها مى گذرند ، پس فرصت هاى نيك را غنيمت شماريد.

گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت

ـ (إعراب صيغ الاستغاثة والندبة)

 

  يا للأطباء المرضى من الأدواء ، يا حرف نداء استغاثة وللأطباء جار ومجرور متعلقان بفعل الاستغاثة المحذوف والمرضى من الأدواء متعلقان بالفعل المحذوف أيضاً وتقديره استغيث.

 يا محمداً مبني على ضم مقدر والألف حرف استغاثة.

 يا لك من شجاع : يا حرف نداء وتعجب ولك متعلق بفعل التعجب المحذوف تقديره أعجب ومن شجاع جار ومجرور بيان الكاف.

  وا كبداه ـ وا: حرف نداء وندبة، وكبداه منادى مندوب منصوب بفتحة مقدرة على ما قبل ياء المتكلم المحذوفة لالتقاء الساكنين والألف لندبة والهاء للسكت.

  وا حر قلباه من قلبه شيمَّ : وا حرف نداء وندبة حر منادى منصوب قلباه مضاف إليه مجرور بكسرة مقدرة على ما قبل ياء المتكلم المحذوفة لالتقائها ساكنة مع ألف الندبة والألف للندبة والهاء للسكت، ممن متعلق بمحذوف تقديره وأتوجع وقلبه شيم مبتدأ وخبر والجملة صلة مَن.

گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت

أحكام العدد والمعدود

العدد حكمه مع المعدود واحد واثنان ما كان على وزن فاعِل

 

ـ يوافق المعدود تذكيراً وتأنيثاً فتقول رجل واحد وامرأتان اثنتان الباب الخامس والمسألة السادسة

 

من 3 إلى  9

تخالف فتقول ثلاثة رجال وتسع نساء

10

توافق لمركبة وتخالف مفردة فتقول: عشرة رجال وخمس عشرة امرأة

ألفاظ العقود لا تتغير

فتقول: مائة رجل وألف امرأة

 وهذا جدول آخر يبين حكم المعدود مع العدد.

العدد

 حكم المعدود معه

3 إلى 10

 

جمع مجرور عشر بنات، ثلاثة رجال

 

من 11 إلى 99

 

مفرد منصوب، أحد عشر رجلاً

 

مائة وألف

 

مفرد مجرور، مائة رجل وألف امرأة

 

   تنبيهات :

 

  1 ـ إذا قدمت المعدود على العدد جاز لك أن تذكر العدد أو تؤنثه فتقول: مسائل تسعة ورجال تسع وبالعكس.

 

  2 ـ المراد بعشرة المركبة ما كانت في أحد عشرة إلى تسعة عشر والمراد بألفاظ العقود من عشرين إلى تسعين و مائة وألف، والعرب لا يقولون مليون ولكن ألف ألف.

 

  3 ـ إذا نطقت بعبارة الأعداد أو كتبتها جاز لك أن تبتدىء بالمرتبة الدنيا أو العليا فنقول أربعة عشر و مائة رجل وهذا أفصح أو تقول مائة وأربعة عشر رجلاً وعلى كل فاجعل التمييز تابعاً لآخر رقم تنتهي به كما رأيت في المثال.

تنبيهات خاصة بالعدد

  1 ـ إذا أردت أن تعرف العدد بأل فإن كان مركباً عرِّف صدره نحو: جاء الخمسة عشر رجلاً وإن كان مضافاً عرف عجزه نحو: جاء ثلاثة الرجال. وإن كان معطوفاً عرف جزآه نحو: جاء الخمسة والأربعون رجلاً.

 

  2 ـ إنما جمعوا الألف دون المائة في قولهم عندي أربعة آلاف درهم وثلثمائة دينار معنا للاستثقال.

 

  3 ـ اعلم أن الأفصح في شبر عشرة الفتح مع التاء والتسكين بدونها إذا كانت مفردة والعكس إذا كانت مركبة نحو: {تلك عشرة كاملة}، {والفجر وليال عشر}، {إني رأيت أحد عشرَ كوكباً}، {فانبجست اثنتا عشرة عيناً}.

 

  4 ـ يلاحظ أن العدد من ثلاثة إلى عشرة يكون تمييزٌ جمع قلة فيقال ثلاثة أشهر مثلاً لا ثلاثة شهور.


گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت



تاريخ : سه شنبه نوزدهم مرداد 1389 | 14:15 | نویسنده : صفرعلی رضائی

 

 

 

أَعْطِني النَّايَ وَغَنِّ

 

أعطنــــي النَّــــايَ وَغَـــنِّ  فالغِنَــــا سِــــرُّ الخــــلود

وأنيــــنُ النَّــــايِ يبقــــى  بعــــد أن يفنـــى الوجـــود

هـــل تَخِــذْتَ الغــابَ مِثــلي  مــــــنزلاً دون القُصُـــــور

فَتَتَبَّعْـــــــتَ الســــــواقي  وتســــــلَّقْتَ الصخـــــور?

هــــل تحــــمَّمْتَ بعِطـــرٍ  وتَنَشَّـــــــفْتَ بنـــــــور

وَشَــــرِبْتَ الفَجْـــرَ خَـــمْرًا  فـــي كـــؤوسٍ مِــنْ أثــير?

هــل جَلَسْــتَ العَصْــرَ مثــلي  بيــــنَ جَفْنَــــاتِ العِنَــــب

والعنـــــــاقيدُ تــــــدلَّت  كَثُرَيَّــــــاتِ الــــــذَّهَب?

فَهْــــيَ لِلصَّــــادي عُيُـــونٌ  وَلِمَــــنْ جَــــاعَ الطعــــام

وهـــي شَـــهْدٌ وَهْــيَ عِطْــرٌ  وَلِمَــــن شَــــاءَ المُــــدَام

أعطنــــي النَّــــايَ وَغَـــنّ  فالغنــــا عــــزمُ النفـــوس

وأَنيــــنُ النَّــــايِ يبقــــى  بَعْــــدَ أَن تَفْنَـــى الشـــموس

أعطنــــي النَّــــايَ وَغَـــنّ  فالغنــــا خــــيرُ العُلُــــوم

وأنيــــنُ النَّــــايِ يبقــــى  بعــــد أن تُطْفَــــا النجـــوم

هـــل فَرَشْــتَ العشــبَ ليــلاً  وَتَلَحَّـــــــفْتَ الفَضَــــــا

زاهِـــدًا فـــي مـــا ســيأتي  ناســـيا مـــا قـــد مضــى

وســــكون الليــــل بَحْـــرٌ  موجُــــه فــــي مَسْـــمَعك

وبِصَــــدْرِ اللَّيــــلِ قلـــبٌ  خَــــافِقٌ فـــي مَضْجَـــعك?

أَعطِنــــي النَّــــايَ وَغَـــنِّ  فالغِنَــــا خَــــيْرُ الصَّـــلاَة

وأنيــــنُ النَّــــايِ يَبْقَــــى  بَعْــــدَ أَن تَفْنَــــى الحَيَـــاة

 

بين الحقيقة والخيال

 

 

تحْملنا الحياة من مكان إلى مكان.

 

وتنتقل بنا التقادير من محيط إلى آخر...

 

ونحن لا نرى إِلاَّ ما وَقَفَ عثرة في سبيل سيرنا

 

ولا نسمع سوى صوتٍ يخيفنا.

 

يتجلى لنا الجمال على كرسي مجده فنقترب منه.

 

وباسم الشوق ندنّس أذياله,

 

ونخلع عنه تاج طهره.

 

يمرُّ بنا الحبُّ مكتسيًا ثوبَ الوداعة, فنخافه ونختبئ في

 

مغاور الظلمة, أو نتبعه ونفعل باسمه الشرور. والحكيم

 

بيننا يحمّله نيرًا ثقيلاً وهو ألطف من أنفاس الأزهار

 

وأرق من نسيماتِ لبنان.

 

تقف الحكمة في منعطفات الشوارع,

 

وتنادينا على رؤوس الأشهاد,

 

فنحسبها بُطلاً ونحتقر متَّبِعِيها.

 

تدعونا الحرية إلى مائدتها لنلتذَّ بخمرها وأطعمتها, فنذهب ونشره...

 

فتصير تلك المائدة مسرحًا للابتذال ومجالاً لاحتقار الذات.

 

تمدُّ الطبيعَةُ نحونا يد الولاء,

 

وتطلب منا أن نتمتع بجمالها, فنخشى سكينتها ونلتجئ

 

إلى المدينة, وهناك نتكاثر بعضُنَا على بعض كقطيع رأى ذئبًا خاطفًا.

 

تزورنا الحقيقة منقادة بابتسامة طفل, أو قبلة محبوبة,

 

فنوصد دونها أبواب عواطفنا ونغادرها كمجرم دنس

 

القلب البشري يستنجد بنا,

 

والنفس تنادينا...

 

ونحن أشدُّ صَمَمًا من الجماد لا نعي ولا نفهم.

 

وإذا ما سمع أحد صراخ قلبه ونداء نفسه, قلنا:

 

هذا ذو جِنَّة, وتبرَّأنا منه.

 

هكذا تمر الليالي ونحن غافلون.

 

وتُصَافِحُنَا الأيَّامُ ونحن خائفون من الليالي والأيام.

 

نقترب من التراب,

 

والآلهة تنتمي إلينا.

 

ونمرُّ على خبز الحياة, والمجاعة تتغذى من قوانا.

 

فما أحب الحياة إلينا,

 

وما أبعَدَنَا عن الحياة

 

مقال من كتاب (دمعة وابتسامة)

 



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389 | 15:53 | نویسنده : صفرعلی رضائی

يحكى أنه كان في وسط الغابة(بار)كبيريديره قرد وكان يرتاده فقط الحيوانات المفترسة وبما أن الثعلب دليل طرائدهم وخليل الذئب ومهرجه فقد سمح له بدخوله وتناول المشروبات برفقتهم

 

في ليلة صيفية مقمرة وما زال الليل في هزيعه الأول, ولم يكن المشروب قد بدأ بفعله في الرؤوس, انفتح باب (البار)وأحدث فتحه صريراً واضحاً ,مما جعل الجالسين أن يلتفتوا دون استثناء صوب القادم الجديد الكل فاتح اشداقه على وسعهاوبدؤوا يفركون عيونهم الجاحظة المتعجبة والكل يردد في سره , هل أنا في الحلم؟ أم أن السكر قد نال مني ولكن الثعلب بصراخه المزعج أيقظهم من حيرتهم وردهم الى رشدهم نعم انه الأرنب أنه هو بشحمه ولحمه وها هو يجلس على الكرسي مستنداً بكوعه على الطاولة نافخاً أوداجه ولا ينفك من مسد شاربه

 

والنظر الى كل فرد منهم نظرة ازدراء دون أن يرف له جفن نظرة ملؤها الثقة و التحدي

 

وقف الثعلب أمام الأرنب  من الجانب الآخر للطاولة وقال بمكر:

 

أهلاً بصديقي العزيز.. تشرفنا تفضل على طاولتي فأنت ضيف على شرفي ؟

 

رد الأرنب بإزدراء:

 

-         اصمت أيها الماكر وغب عن ناظري لا أريد أن تتسخ يدي بدمك القذر.

 

-         يا لرب الوحوش الكاسرة..يبدو ان الرب قد إستجاب لدعائي وساق قدميك لحدفك , فكيف تجرؤ علي

 

-         تخطي عتبة هذا الباب إن لم تكن إرادة الرب؟؟؟ أقسم بأنياب الآله لأجعلنك(مازة) لكاسي هذا المساء. ورفع يده لينال من الأرنب إلا أن الأرنب قفز وقال بلهجة ملؤها التحدي:

 

-         اياك يا صاح فهنا مكان محترم ومن المعيب أن نتشاجرفيه فإذا كان لا بد من القتاال فلنخرج الى الفناء.

 

-         قهقه الثعلب وقال بسخرية تفضل يا همام وعندما وصل الى الباب ألتفت الى الوراء و غمز بسخرية للجالسين فتعالت ضحكاتهم  وخرج الإثنان الى الفناء وما هي الا لحظات حتى إنفتح الباب وعندما نظر الجالسون صوب الوافد خيم الصمت وتصلبت القهقهات على شفاههم والتي إعتبروها مسرحية

 

-         كوميدية نادرة ويا للهول إنه الأرنب قد عاد منتصراً ينفض يديه وبظهر يده يمسح فمه قبل ان يصل طاولته ليجلس انتفض الذئب غاضباً  والشرر يتطاير من عينيه واتجه نحو الأرنب وقال :

 

-         اذا كنت قد نلت من خليلي الثعلب بالمكر فإنني لن أدعك تلعبها معي وسوف أسحقك متى وصلت اليك فأين المفر.

 

-         قال الأرنب بكل ثقة وتحدي:اياك أيها الذئب الخرف من رفع يدك علي فلسوف أكسرها قبل أن يرفعها ولكن احترم المحل واذا كنت تريد الثأر لخليلك فالفناء واسع تفضل خرج الاثنان الى الفناء وما هي إلا لحظات حتى انفتح الباب وكم كانت دهشة الحاضرين كبيرة عندما شاهدوا الأرنب ينفخ صدره ثانية ويمسد شاربه ويسير نحو طاولته بخطوات واثقة .. الكل رد في سره :

 

-         من أين للارنب هذه القوة الخارقة ؟؟؟؟

 

-         ومن أين له هذه الجرأة ليدخل البار وهم على هذه الحالة من التعجب حتى فتح الباب ودخل الاسد مزمجراً والدم يسيل من بين أنيابه وقف الجميع احتراماً وخوفاً فمشى الأسد معتزاً متكبراً تجاه طاولة الأرنب وجلس على كرسيه ثم وجه كلامه للحاضرين الواقفين مهددا وملوحاً بإصبعه :

 

-         الحاضر يعلم الغائب يا ويله ويا سواد ليله من يتجرأ أن ينبس ببنت شفة في حق بنت أختي الأرنب أقسم بجدي الكبير لأحطمن عظامهم تحطيماُ ولكم عبرة مصير الذئب و الثعلب وقد أعذر من أنذر نفخ الأرنب صدره وإعتدل على كرسيه وتنحنح اشارة للحضور بأنه هو المعني في ذلك نط القرد من وراء طاولة البار وبدأ يمسح طاولة الأسد مع عبارات الترحيب وبضيفه العزيز ونادى النادل ليقدم للملك وضيفه أفخر المشروبات وعندما سكب القرد الكأس للملك وابن أخته رفع الملك الكأس نحو الأعلى وقال : بصحة ابن أختي ثم نقر كأسه بكأس ابن أخته وبدفعة واحدة كرع الكأس حتى الثمالة أما الأرنب فعندما لامست الكأس شفاهه تذكر جده ومن بعده أباه ومسرحيتهم عينها مع الملك منذ سنين خلت وكيف إنقض الأسد عليهم في كل مرة وجعلهما مازة له عندما فعل الشراب فعله وسرا السكر في خلايا دماغه سأل نفسه : ترى هل ستكون نهايته مثلهم وسيسدل الستار على المشهد أم أن (كلام الصحو يمحوه السكر)أم أنه فعلا سيصبح ابن أخت الأسد هذه المرة؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 | 16:59 | نویسنده : صفرعلی رضائی

  احمر - حمراء - حُمر     اخضر - خضراء - خُضر 

  ازرق - زرقاء -  زُرق    ابیض - بیضاء - بیض

   اسود - سوداء - سود      اصفر - صفراء - صفر

  برتقالی - برتقالیّة           الوردی - وردیّة

   بنّی - بنّیة                    بیج

 رمادی - رمادیّة              ازرق فاتح

    اخضر غامق                  ارجوانی



تاريخ : سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 | 21:49 | نویسنده : صفرعلی رضائی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

به شما که روح آسمانیتان از پاکی و صفا سرشته ، با عظمت و وقار لبریز گشته و با مهر و وفا آکنده  شده.


اگر کسی بتواند معلم خوبی باشد ، خیانت کرده است اگر به کار خوب دیگری بپردازد . چرا که معلمی مقام پیغمبری و تعلیم مقام خدایی است .

 

معلم شهید ، دکتر شریعتی

 

فروغ صبح دانایی انیس روز نادانی چگونه پاس دارم تورا اینک که می دانم خدا هم نیز چون

 

من تورا بسیار دوست می دارد من هم چون خدایم تو را دارم

 

با سپاس بی حد … روزت مبارک

 

آنکه نقاش است و نقشی ساخته

 

با قلـــــــم طرح نویی انداخته

 

در مسیر واژه های دوستــــــــی

 

سطر سطــری زآشنایی داشته

 

آنکه چون اسطوره های پارســی

 

عین ولامی را به میم افراشته

 

هم ردیف انبیاء و عارفـــــــــــان

 

پوششی بر جـــــهل جاهل بافته

 

آنکه آهنگ و کلامی دل ربــا

 

از یرای درس خـــــــــود آراسته

 

چشمه های معرفت جوشــــد ز او

دانشی از حد فزون انبـــــــاشته

 

لحظه هایش پر شده از خـاطرات

 

خاطراتی که زدل جان باخـــته

 

هرچه از عطرش ببویم کم بود

 

او گلستان ها ز گل ها کاشته

 

آنکه معمار است و الگوی همه

 

لاله ای بر قلب خود بگذاشته

 

با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد

 

چون جلوداران به کفران تاخته

 

آن معلّم آن مرّبی آن که او

 

از فنونش عالمی پرداختــــــــه

 

او عزیز است و مقامش پاس دار

 

چونکه یزدان نام او بنگاشته

 

عارف آن باشد که چون قطعه زمین

هرکسی او را لگد انداخته

 

یعنی از زهد و کلام و علم او

 

ذره ای از دانشش برداشته

 

شعر خانم امامی به مناسبت روز معلم

 

اسم من گم شده است.

 

توی دفترچه ی پر حجم زمان

 

دیرگاهی است

 

فراموش شدم.

 

اسم من گم شده است

 

لا به لای ورق کهنه ی آن لایحه ها

 

زیر آن بند غریب

 

پشت انبوهی از آن شرط و شروط

 

لای آن تبصره ها

 

اسم من گم شده است

 

در تریبون معلق شده سخت سکوت

 

حق من گم شده است.

 

زنگ انشاء

 

کسی انگار نمی خواست معلم بشود

 

شان من گم شده است

 

شان من نیست بنالم

 

شان من نیست بگویم

 

زتهی ، ز نبود

 

یا از این زخم کبود

 

لیک

 

رنگ رخساره گواهی دهد از سر درون

 

از همه رنج فزون.

 

اسم من گم شده است

 

نردبانی شده ام

 

صاف به دیوار ترقی

 

تا که این نسل و ان نسل

 

پای بر پله ی من

 

سوی فردا بروند

 

و غریبانه فراموش شوم

 

اسم من گم شده است

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

تاريخ : پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 | 17:20 | نویسنده : صفرعلی رضائی
          

 

      بسم الله الرحمن الرّحیم  

 

نفرات برتر مسابقه دانش آموزی أُحبُّ العَرَبیّة به شرح زیر اعلام می گردد.

 

 

۱ - زهرا توفیق زاده          دبیرستان شهید چمران                      ۳۳/۵۸ درصد

۲ - معصومه دستجردی       دبیرستان شهید چمران                     ۵/۵۷ درصد

۳ - مهدیه محمد علی نزاد    دبیرستان زینب کبری (س)                ۶۶/۵۶ درصد

۴ - حسن توزندجانی          دبیرستان مرحوم راسخی                 ۵۰ درصد

۵ - سید جواد مرزانی        دبیرستان اخلاص                          ۶۶/۴۶ درصد

۵ - الهام گلستانی             دبیرستان زینب کبری (س)                ۶۶/۴۶ درصد



تاريخ : پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 | 17:0 | نویسنده : صفرعلی رضائی
ردیف ۱ ۲ ۳ ۴
۱ *
۲ *
۳ *
۴ *
۵ *
۶ *
۷ *
۸ *
۹ *
۱۰ *
۱۱ *
۱۲ *
۱۳ *
۱۴ *
۱۵ *
۱۶ *
۱۷ *
۱۸ *
۱۹ *
۲۰ *
۲۱ *
۲۲ *
۲۳ *
۲۴ *
۲۵ *
۲۶ *
۲۷ *
۲۸ *
۲۹ *
۳۰ *
۳۱ *
۳۲ *
۳۳ *
۳۴ *
۳۵ *
۳۶ *
۳۷ *
۳۸ *

۳۹

 

*

۴۰       *

 



تاريخ : سه شنبه سی و یکم فروردین 1389 | 14:38 | نویسنده : صفرعلی رضائی

 

پاسخ نامه‌ي سؤالات مسابقه‌ي نهج البلاغه‌ي شماره‌ي 5

 

 

   

الف

 ب 

ج

د

 

 

الف

ب

ج

د

1

 

 

 *

 

 

26

 

 

 

2

 

 

 

 

27

 

 

 

3

 

 

 

 

28

 

 

 

4

 

 

 

 

29

 

 

 

5

 

 

 

 

30

 

 *

 

 

6

 

 

 

 

31

 

 

 

7

 

 

 

 

32

 

 

 

8

 

 

 

 

33

 

 *

 

 

9

 

 

 

 

34

 

 

 

10

 

 

 

 

35

 

 

 

11

 

 

 

 

36

 

 

 

12

 

 

 

 

37

 

 

 

13

 

 

 *

 

 

38

 *

 

 

 

14

 

 

 

 *

 

39

 

 *

 

 

15

 

 

 

 

40

 

 

 

16

 

 

 

 

41

 

 

 

17

 

 

 

 

42

 

 

 *

 

18

 

 

 

 

43

 

 *

 

 

19

 

 

 

 

44

 

 

 

20

 

 

 

 

45

 

 

 

21

 

 

 

 

46

 

 

 

22

 

 

 

 

47

 

 

 

23

 

 

 

 

48

 

 

 *

 

24

 

 

 

 

49

 

 

 *

 

25

 

 

 

 

50

 

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389 | 12:22 | نویسنده : صفرعلی رضائی
sedum pilosum flower

 

۱۲ فروردین سالروز جمهوری اسلامی

 

 

 بر تمامی ایرانیان  مبارک باد

 

 

دوستان گلم

آمار بازدیدها نشون دهنده اینه که شما به این وبلاگ مراجعه می کنید

وچقدر خوبه اگه این بازدیدتونو با ارائه نظرات سازنده خودتان کامل کنید

ممنون از لطفتون



تاريخ : جمعه ششم فروردین 1389 | 1:45 | نویسنده : صفرعلی رضائی
/**//*]]>*/

                                       بسم الله الرحمن الرحیم

 

                                            قواعد اللغة العربیّة

 

اولین گام در یادگیری قواعد عربی این است که بدانیم هرکلمه به سه دسته تقسیم میشود:

                                              (اسم، فعل، حرف)

1_ اسم:کلمه ای است که برنام شخص یا شیء دلالت کند.

                                   (علی،قلم،فاطمة، مِنضَدَة، سحاب، تلمیذ)

2_فعل:کلمه ای است برانجام کاری یاروی دادن حالتی دریک زمان مشخص دلالت کند:

                                  (إستَخرجَ،ذَهَبَ،یَکتُبنَ، صَدَّقَ، أخرجَ، تَعلَمُ)

3_حرف:کلمه ای است که به تنهایی وبه خودی خودمعنای خاصّی نداردوتنها زمانی معنی دارد که درجمله قرارگیرد:

                                       (بـِ ، إلی، حتّی، مِن، إن، إنَّ، لَو)

 

به دلیل اهمیت زیادی که فعل درزبان عربی داردنخست به مبحث فعل می پردازیم.

 

فعل

 

فعل کلمه ای است که بر انجام کاریا روی دادن حالتی دریک زمان خاص دلالت می کند.

 

مهمترین علامتهای شناخت فعل عبارتند از:

 

1 – تاء تأنیث ساکنه  :  ( ت )

2 – تاء ضمیر :( تَ ، تُما ، تُم ، تِ ، تُما ، تُنَّ ، تُ ) که به آخرفعل ماضی اضافه می شوند.

3 – حروف مضارعه   : ( أ ، تَ ، یَ ، نَ ) که در اول فعل مضارع می آیند .

4 – مجزوم شدن  : که خاص فعل مضارع است .

   نکته :علامت جزم فعل مضارع ( ساکن ، وحذف نون اعراب )می باشد .

5 – مهمترین و بارز ترین ویژگی فعل این است که وابسته به زمان است .

 

فعل ماضی

 

فعل ماضی:فعلی است که برانجام کاری یاروی دادن حالتی درزمان گذشته دلالت کند.

 

طریقه ساختن فعل ماضی

(بُن یاریشه فعل+ ضمیر=> فعل ماضی)

 کتب:   کَتَبَ   +    ا     =>   کَتَبا      

          کَتَبَ    +   و    =>   کَتَبوا

 

فعل ماضی چهارده صیغه مختلف دارد.

 

  للغائب       (کَتَبَ)                          للغائبَة       (کَتَبَت)

  للغائبَینِ       (کتبا)                          للغائبتَین     (کَتَبَتا)

  للغائبینَ     (کَتَبوا)                          للغائباتّ     (کَتَبنَ)

 

  للمخاطب   (کَتَبتَ)                          للمخاطبة    (کَتَبتِ)

  للمخاطبَینِ (کَتَبتُما)                          للمخاطبَتَینِ  (کَتَتُما)

  للمخاطبینَ  (کَتَبتُم)                          للمخاطباتِ  (کَتَبتُنَّ)

 

                     للمتکلم الوحده    (کَتَبتُ)

                     للمتکلم مع الغیر  (کَتَبنا)

 

فعل ماضی منفی

 

گاهی اوقات فعل ماضی بصورت منفی نیز می آید.

 

                           طریقه ساختن فعل ماضی منفی: ما+ فعل ماضی => ماضی منفی

 

                                                                 ما+ کــــَتـــــَبَ => ما کــَتـــَبَ

                                                                 ما+ کــَـتـــَبــنَ => ما کــَتــَبـنَ

                                                                 ما+ کـَتـَبـتـُمـا  => ما کـَتـَبـتـُما

                                                                 ما+ کــَتــبـــتُ => ما کـَتـَبـتُ

 

فعل مضارع

 

فعل مضارع:فعلی است که برانجام کاریا روی دادن حالتی درزمان حال وآینده دلالت کند.  

 

طریقه ساختن فعل مضارع ( حرف مضارعه + بن یا ریشه فعل+ضمیر+ علامت )

 

                                            یـــَ     +  عــــلـــــــم   + -----  + --ُ- => یَـعـلَـمُ

                                             تَـــ    +  عــــلــــــــم  +     ا   +  نِ => تَعـلَمانِ

                                             یـــَ    +  عـــلــــــــم   +    نَ  +--- => یَـعـلَمـنَ

                                              أ     +   عـــلــــــــم  + -----  +--ُ- => أعــلَـمُ

                                             نــَ    +   عــــلـــــــم + -----  +--ُ- => نَـعــلَــمُ

 

حرف مضارعه:حرفی است که بوسیله آن فعل را به مضارع تبدیل می کنیم.

حروف مضارعه عبارتند از : أتــَیــنَ (أ ، تــ ، یــ ، ن)

 

فعل مضارع نیزچهارده صیغه دارد.

 

     للغائب     (یَعلَمُ)                                للغائبة     (تَعلَمُ)

     للغائبَینِ    (یَعلمانِ)                             للغائبَتَینِ   (تَََََعلمانِ)

     للغائبینَ    (یَعلَمونَ)                            للغائبات    (یَعلمنَ)

 

    للمخاطب   (تَعلَمُ)                               للمخاطبة    (تَعلَمینَ)

    للمخاطبَینِ  (تَعلَمانِ)                            للمخاطبَتَینِ  (تَعلَمانِ)

    للمخاطبینَ  (تَعلَمونَ)                           للمخاطباتٍ   (تَعلَمنَ)

 

                           للمتکلم الوحدة    (أعلَمُ)

                           للمتکلم مع الغیر  (نَعلَمُ)

 

فعل مضارع منفی

 

همانگونه که فعل ماضی منفی میشود،فعل مضارع نیز منفی میشود.

     

                    طریقه ساختن فعل مضارع منفی: لا+فعل مضارع => مضارع منفی

                                                           لا+  تــَعــلــــَمُ   => لا تــَعــلــَمُ

                                                           لا+  تـَعــلـَمـونَ => لا تـَعــلــَمـونَ

                                                           لا+  تـَعــلـَمـیـنَ => لا تـَعــلــَمـیـنَ

                                                           لا+    أعـــلـــَمُ  => لا عــــلـــــَمُ

فعل مضارع مستقبل

 

فعل مضارع گاهی اوقات بصورت فعل مستقبل(فعلی که برآینده دلالت کند) نیزمی آید.

                                                      

                   طریقه ساختن فعل مـسـتـقـبـل: سَ(سَوفَ)+ فعل مضارع => فعل مستقبل

                                                         ســــَ    +  یــَذهـــَبُ    => ســَیــَذهــَبُ

                                                         سَــوفَ +  یــَذهـــَبُ    => سَوفَ یَذهَبُ

فعل نهی از مضارع مخاطب

 

فعل نهی:فعلی است که بوسیله آن کسی یا چیزی راازانجام کاری یاروی دادن حالتی بازمیداریم ومنع میکنیم (این فعل نیزازگروه فعل مضارع است وفقط ازشش صیغه مخاطبِ فعل مضارع ساخته میشود.

              طریقه ساخت فعل نهی از مضارع مخاطب :

درساختن فعل نهی ازمخاطب سه نکته را باید رعایت کنیم:

1-      نوشتن فعل بصورت مضارع مخاطب. (تَذهَبُ ،  تَذهَبینَ ،  تَذهَبنَ )

2-      افزودن لای نهی به اول آن. ( لا تَذهَبُ ، لا تَذهَبینَ ،  لا تَذهَبنَ )

3-      مجزوم کردن فعل. ( لا تَذهَب ، لا تَذهَبي ،  لا تَذهَبنَ )

 (مجزوم کردن یعنی ساکن کردن آخرفعل یاحذف علامت«ن»ازآخرفعل).

                                                                                                    

فعل نهی شش صیغه دارد:

 

                              للمخاطب   (لا تَذهَب)                   للمخاطَبَة     (لا تَذهَبي)

                              للمخاطَبَینِ  (لا تَذهَبا )                   للمخاطَبَتَینِ  (لا تَذهَبا )

                              للمخاطَبینَ  (لا تَذهَبوا)                   للمخاطَباتِ  (لا تَذهَبنَ)

 

فعل أمرمخاطب

 

     فعل امر: فعلی است که بوسیله آن انجام کاری رااز کسی طلب می کنیم ومی خواهیم.

     فعل امربه دو صورت ساخته میشود: 1- فعل امر مخاطب.      2- فعل امر غائب.

 

 طریقه ساختن فعل امر مخاطب:

 

1-      نوشتن فعل بصورت مضارع مخاطب. (تَدرُسُ ،  تَدرُسانِ ،  تَدرُسنَ )

2-      حذف حرف مضارعه .  (درُسُ ،  درسانِ ،  درُسنَ )

3-      مجزوم کردن آخرفعل .   (درُس ، درُسا   ،  درُسن )

 

 

نکته :اگرفعل بدست آمده حرف اولش ساکن بود برای خوانده شدن آن یک همزه«ا»به اول آن می افزاییم. (ادرُس ، ادرُسا ، ادرُسنَ )

 

وبرای دانستن حرکت همزه به عین الفعل(حرف دوّم ریشه)نگاه می کنیم اگرعین الفعل فتحه یاکسره داشت،حرکت همزه بایدکسره باشد،ولی اگرعین الفعل ضمه داشت حرکت همزه نیزضمه است. (اُدرُس ، اُدرُسا ، اُدرُسنَ )

 

فعل امرمخاطب مانند فعل نهی شش صیغه دارد:

 

             للمخاطب    (اُدرُس)،(إِشرِب)                للمخاطبة    (اُدرُسي)،(إِشربی)

             للمخاطَبَینِ   (اُدرُسا)،(إِشرِبا)                 للمخاطبَتَینِ  (اُدرُسا)،(إِشرِبا)

             للمخاطبینَ   (اُدرُسوا)،(إشرِبوا)              للمخاطباتِ   (اُدرُسنَ)،(إِشرِبنَ)

 

فعل امرغائب ومتکلم

 

طریقه ساختن فعل امرغائب ومتکلم:

 

1-      افزودن لام امربه اول فعل( لـِ +فعل مضارع غائب ومتکلم). مانند:(لـِیَذهَبُ  ،  لـِنَذهَبُ)

2-      مجزوم نمودن فعل مضارع غائب ومتکلم.  مانند:(لـِیَذهَب  ،  لـِنَذهَب)

 

این فعل همانگونه که ازاسمش پیداست هشت صیغه دارد.(شش صیغه غائب ودوصیغه متکلم)

 

            للغائب    (لـِیَذهَب)                            للغائبة    (لـِتَذهَب)

            للغائبَینِ   (لـِیَذهَبا)                             للغائبَتَینِ (لـِتَذهَبا)

            للغائبینَ   (لـِیَذهَبوا)                           للغائبات  (لـِتَذهَبن)

                                 للمتکلم الوحده    (لـِأذهَب)

                                 للمتکلم مع الغیر  (لـِنَذهَب)

 

نکته: هرگاه قبل ازلام امریکی ازحروف (و) یا (فـ) قرارگیرد،لام امرساکن خوانده میشود.

مانند:  (وَلـنَذهَب)  (فَلنَذهَبا)

باکمی دقت به ساختار(فعل نهی، فعل امرمخاطب وامرغائب)متوجه می شویم که«ن» ازآخرفعلهای جمع مؤنث غائب ومخاطب حذف نشده است،که دلیل آن ضمیربودن«ن»جمعهای مؤنث میباشد،ولی«ن» درسایرصیغه های فعل مضارع علامت رفع میباشد.پس باتوجه به توضیحات داده شده می توانیم فعل رابصورت زیرتقسیم بندی کنیم:

 

1- فعل ماضی که:(فعل ماضی منفی رانیز دربر می گیرد).

2-فعل مضارع که:(فعل مضارع منفی،فعل مستقبل،فعل نهی وفعل امرغائب رادربرمیگیرد).

3- فعل امر مخاطب.



تاريخ : جمعه ششم فروردین 1389 | 1:43 | نویسنده : صفرعلی رضائی
/* /*]]>*/

فعل ثلاثی وفعل رباعی

 

فعل را ازنظرریشه می توانیم به دو دسته تقسیم کنیم:

 

1- رباعی:فعلی است که ریشه اصلی آن چهارحرف اصلی دارد(زَلزَل،وَسوَس).

2- ثلاثی: فعلی است که ریشه اصلی آن سه حرف اصلی دارد(إستَخرَج(خَرَجَ)،ذَهَبَ،یَعلَمان).

 

فعل رباعی دردوره متوسطه کاربردزیادی ندارد،به همین خاطرمانیزازاین بیشتربه تشریح آن نمی پردازیم.

 

فعل ثلاثی مجرد ومزید

 

فعلهای ثلاثی به دودسته تقسیم می شوند،که ملاک تقسیم بندی آنهااولین صیغه ماضی یعنی(مفردمذکرغائب)می باشد،این دو دسته عبارتند از:

 

1-ثلاثی مجرّد:فعلی است که اولین صیغه ماضی آن فقط ازسه حرف اصلی تشکیل شده باشد.

  مانند: یَکتُبانِ که اولین صیغه ماضی آن (کَتَبَ) می باشد وفقط سه حرف دارد.

 

2-ثلاثی مزید:فعلی است که اولین صیغه ماضی آن علاوه برسه حرف اصلی دارای یک یا دو یا سه حرف زائد نیزباشد.     مانند: أسلَمَ، إفتَتَحَ، إستَخدَمَ.

فعلهای مزیدقالبهای خاصّی دارند که به وسیله این قالب و وزن خاص ما می توانیم فعلهای ثلاثی مزید را بشناسیم که به این قالبها«باب» گفته می شود.

 

                 بابهای ثلاثی مزید

 

     باب إفعال – باب تفعیل – باب مُفاعلَة                              یک حرف زائد

     باب تفَعُّل – باب تفاعُل – باب إفتِعال – باب إنفِعال                دو حرف زائد

     باب إستِفعال                                                            سه حرف زائد

 

که هر کدام از این بابها دارای فعل ماضی ، مضارع ، أمر هستند که دارای وزن خاصی میباشند، علاوه بر آن هر باب دارای یک مصدر می باشد .

                       ( مصدر پایه واساس شناخت فعل است )

مصادر ثلاثی مزید قیاسی هستند یعنی دارای وزن هستند ولی مصادر ثلاثی مجرد سماعی هستند  یعنی وزن خاصی ندارند وفقط براساس فرهنگهای لغت ودانسته های افراد تشخیص داده می شوند .


/* /*]]>*/

        جدول افعال ثلاثی مزید

 

ردیف

نام باب

وزن ماضی

وزن مضارع

وزن امر

وزن مصدر

1

 إفعال

  أفعَلَ

        (أعلَمَ)

   یُفعِلُ

        (یُعلِمُ)

 أفعِل

      (أعلِم)

إفعال

      ( اعلام )

2

 تَفعیل

  فَعَّلَ

      (صَدَّقَ)

   یُفَعِّلُ

      (یُصَدِّقُ)

 فَعِّل

    (صَدِّق)

 تفعیل

    ( تصدیق )

3

 مُفاعَلَة

  فاعَلَ

      (کاتَبَ)

   یُفاعِلُ

      (یُکاتِبُ)

 فاعِل

    (کاتِب)

 مُفاعَلَة

      (مکاتبة )

4

 تَفَعُّل

 تَفَعَّلَ

     (تَشَرَّفَ)

  یَتَفَعَّلُ

     (یَتَشَرَّفُ)

 تَفَعَّل

   (تَشَرَّف)

 تَفَعُّل

     ( تشرّف )

5

 تَفاعُل

 تَفاعَلَ

     (تَعامَلَ)

  یَتَفاعَلُ

      (یَتَعامَلُ)

 تَفاعَل

    (تَعامَل)

 تَفاعُل

      ( تعامُل )

6

تَفاعُل

 إفتَعَلَ

     (إفتَتَحَ)

  یَفتَعِلُ

      (یَفتَتِحُ)

 إفتَعِل

    (إفتَتِح)

 إفتِعال

      ( افتتاح )

7

 إنفِعال

 إنفَعَلَ

    (إنصَرَفَ)

  یَنفَعِلُ

   (یَنصَرِفُ)

 إنفَعِل

 (إنصَرِف)

إنفِعال

  ( انصراف )

8

 إستِفعال

 إستَفعَلَ

    (إستَخرَجَ)

  یَستَفعِلُ

   (یَستَخرِجُ)

 إستَفعِل

 (إستَخرِج)

إستِفعال

  ( إستخراج )

 

/* /*]]>*/

 

لازم ومتعدّی

 

دریک تقسیم بندی دیگرفعل به دو دسته «لازم ومتعدی» تقسیم بندی میشود:

1-      فعل لازم : فعلی است که با فاعل به تنهایی معنایش کامل میشود و نیازی به مفعول ندارد.                                      مانند: ضَرَبَ،خَرَجَ ،ذَهَبَ

2-      فعل متعدّی: فعلی است که معنایش توسط فاعل به تنهایی کامل نمیشود،بلکه نیازبه مفعول نیز داردکه معنایش کامل شود. مانند: ذَهَبَ، إستَخرَجَ ، صَدَّقَ

بیشترفعلهای ثلاثی مزید،متعدّی هستند،یعنی به مفعول نیاز دارند.

 

 معلوم ومجهول

 

فعلهاعلاوه برتقسیم بندیهای فوق براساس مشخص یانامشخص بودن فاعلشان نیز به دودسته معلوم ومجهول تقسیم میشوند:

     1- فعل معلوم(مبنیٌ للمعلوم):فعلی است که فاعل آن مشخص وشناخته شده باشد. مانند:

(کودک آب رانوشید)شَرِبَ الطفلُ الماءِ.   (طفل به عنوان فاعل شَرِبَ مشخص است)

(اوازمدرسه خارج شد)خَرَجَ مِنَ المَدرسةِ(ضمیرمستترهُوَبه عنوان فاعل خَرَجَ مشخص است)

 

3-      فعل مجهول(مبنیٌ للمجهول):فعلی است که فاعل آن نامشخص وناشناخته است. مانند:

(روزه برشما واجب شد) :   کُتِبَ الصیامُ علیکم.

(آب نوشیده شد) :  شُرِبَ الماء.

 

فعل مجهول ازفعل معلوم بدست می آید،یعنی ما می توانیم ازفعلهای معلومی که متعدّی هستند،فعل مجهول بسازیم.

نکته: فعل مجهول فقط ازفعلهای متعدّی ساخته می شود.

                                                                                                       

طریقه ساختن فعل مجهول از فعل ماضی:                    کَتَبَ ، إفتَتَحَ ، إستَخدَمَ

     1- عین الفعل (حرف ماقبل آخر) کسره می گیرد.      کَتِبَ ، إفتَتِحَ ، إستَخدِمَ

     2- کلید حروف متحرّک قبل از آن مرفوع می شود.    کُتِبَ ، أُفتُتِحَ ، أُستُخدِمَ

 

طریقه ساختن فعل مجهول ازفعل مضارع:                    یَکتُبُ ، یَفتَتِحُ ، یَستَخدِمُ

     1- عین الفعل (حرف ماقبل آخر) فتحه می گیرد.        یَکتَبُ ، یَفتَتَحُ ، یَستَخدَمُ

     2- حرف مضارعه ضمّه می گیرد.                       یُکتَبُ ، یُفتَتَحُ ، یُستَخدَمُ



تاريخ : جمعه ششم فروردین 1389 | 1:39 | نویسنده : صفرعلی رضائی
Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

صحیح ومعتل

 

حروف الفبای عربی به دو دسته تقسیم می شوند :

1 – حروف صحّه : ء ، ب ، ت ، ث ، ج ، ح ، خ ، د ، ذ ، ر ، ز ، س ، ش ، ص ، ض ، ط ، ظ  ع ، غ ، ف ، ق ، ک  ، ل ، م ، ن ، ه

2 – حروف علّه : ا ، و ، ی

 

فعلها ازنظر نوع حروف اصلی آنها به دو دسته صحیح و معتل تقسیم می شوند.

 

فعل صحیح :

فعلی است که تمام حروف اصلی آن ازحروف صحّه باشد . ( حروف اصلی آن علّه نباشند )

           کَتَبَ ، جاهَدتُما ، إستَخدَموا ، ینصُرانِ ، یَعملونَ ، تَظهَرُ، إفتَحي ، تَعَلَّمنَ

 

فعلهای صحیح به سه دسته تقسیم می شوند :  مهموز ، مضاعف  ، سالم

 

1 – فعل صحیح مهموز : به فعلی گفته می شود که یکی از حروف اصلی آن همزه باشد .

                                    أنَسَ – سَأَلَ – قَرَأَ

2 – فعل صحیح مضاعَف : به فععلی گفته می شود که دو  حرف اصلی آن یکسان باشد .

                                   سَبَبَ – حَقَقَ – شَدَدَ

3 – فعل صحیح سالم : به فعلی گفته می شود که مهموز ومضاعف نباشد .

                                   جَلَسَ – قَدِمَ – شَرَعَ

فعلهای صحیح همانگونه که قبلا گفته شد قابل صرف هستند و14 صیغه ماضی 14 صیغه مضارع و 6 صیغه فعل امر و 6 صیغه فعل نهی دارند

 

فعل معتل :

 فعلی است که یکی از حروف اصلی آن از حروف علّه باشَد .

  ممعتل واوی : ( وَقَع – قَوَلَ – دَعَوَ)     مععتل یائی : ( یَسَرَ – بَیَعَ – هَدَیَ )

 

فعلهای معتل به چهار دسته تقسیم می شوند :  مثال ، أجوَف ، ناقص ، لفیف

 


1 –  فعل معتل مثال : به فعلی گفته می شود که فاءالفعل ( حرف اول ریشه ) آن حرف علّه باشد .

                                 وَعَدَ – وَهَبَ – یَقَظَ – یَئِسََ

2 – فعل معتل أجوف : به فعلی گفته می شود که عین الفعل آن (حرف وسط ریشه ) حرف علّه باشد.

                                قَوَلَ – شَوَرَ – بَیَعَ – سَیَرَ

3 – فعل معتل ناقص : به فعلی گفته می شود که عین الفعل ( حرف آخر ریشه ) آن حرف علّه باشد .

                                دَعَوَ – تَلَوَ – هَدَیَ – رَضِیَ

4 – فعل لفیف : به فعلی گفته می شود که دو حرف اصلی آن حرف علّه باشد .

                               وًقِیَوَفَیَ – شَوَیَ – هَوَیَ

 

فعل معتل نیز مانند فعلهای سالم صرف می شوند . ولی گاهی اوقات تلفظ این افعال برای ما سخت می شود بنابراین باید به هنگام صرف این افعال اقداماتی انجام دهیم تا بتوانیم آنها را راحت تر صرف کنیم وسبب سهولت هرچه بیشتر تلفّظ این افعال گردد .و به مجموعه اقداماتی که باعث سهولت در تلفظ فعل معتل میشود قواعد اعلال گفته می شود.

 

قواعد اعلال

اعلال به سه گونه است

1 – اعلال به اسکان : یعنی ساکن کردن حرف علّه.

                                                                   یَهدِِیُ  ــــــــــــ   یَهدي

2 – اعلال به قلب : تبدیل حرف علّه به یک حرف دیگر.

                                                                    قَوَلَ  ــــــــــــ    قالَ

3 – اعلال به حذف : یعنی حذف حرف علّه.

                                                                   یَوعِدُ  ـــــــــــــ  یَعِدُ

 

صرف فعل مثال

1 – ماضی : فعل مثال در ماضی مانند فعل سالم صرف می شود .

 

             یعنی هیچکدام از انواع اعلال بر آن عارض نمی شود .

 

کَتَبَ      ...........................................................    وَقَعَ

کَتَبا       ...........................................................    وَقَعا

کَتَبوا     ............................................................    وَقَعوا

کَتَبَت     ............................................................   وَقَعَت

کَتَبَتا      ...........................................................    وَقَعَتا

کَتَبتُما     ...........................................................    وَقَعتُما

کَتَبتُم      ............................................................   وَقَعتُم

کَتَبتَ     ...........................................................    وَقَعتَ

کَتَبتُما     ..........................................................    وَقَعتُما

کَتَبتُم      ...........................................................   وَقَعتُم

کَتَبتِ     ...........................................................    وَقَعتِ

کَتَبتُما     ...........................................................   وَقَعتُما

کَتَبتُنَّ     ............................................................   وَقَعتُنَّ

کَتَبتُ     ............................................................   وَقَعتُ

کَتَبنا      ............................................................   وَقَعنا

 

2 – مضارع :به هنگام صرف فعل مضارع از فعل مثال در کلّیه صیغه ها اعلال به حذف صورت می گیرد :

                    وَقَعَ ـــــــ یَوقَعُ = یَقَعُ                      وَعَدَ ــــــــ یَوعِدُ = یَعِدُ

یَذهَبُ     ......................................................          یَقَعُ

یَذهَبانِ    .....................................................        یَقَعانِ

یَذهَبونَ   .....................................................       یَقَعونَ

تَذهَبُ     ....................................................      تَفَعُ 

تَذهَبانِ    .......................................................  تَقَعانِ                                                          

یَذهَبنَ     ....................................................   یَقَعنَ

تَذهَبُ     ...................................................   تَقَعُ

تَذهَبانِ    ................................................... تَقَعانِ

تَذهَبونَ   ..................................................    تَقَعونَ

تَذهَبینَ   ...................................................     تَقَعینَ

تَذهَبانِ   ...................................................      تَقَعانِ

تَذهَبنَ    ....................................................       تَقَعنَ

أذهَبُ    .....................................................          أقَعُ

نَذهَبُ    .....................................................            نَقَعُ

 

3 – فعل أمر : به هنگام صرف فعل أمر از فعل مثال نیز در تمام صیغه ها اعلال به حذف صورت می گیرد

 

إجلِس      ................................................   عِد

إجلِسا      ................................................     عِدا

إجلِسوا     ................................................      عِدوا

إجلَسي     ................................................         عِدي

إجلِسا      ................................................            عِدا

إجلِسنَ     ................................................               عِدنَ

 

صرف فعل أجوف

 

1 – فعل ماضی : به هنگام صرف فعل ماضی از فعل أجوف :

 

الف ) از صیغه اول تا پنجم اعلال به قلب صورت می گیرد ، یعنی حرف علّه قلب به الف می شود.     قَوَلَ  =  قآلَ           عَوَدَ  = عادَ            بَیَعَ = باعَ          سَیَر َ=  سارَ

 

ب ) از صیغه ششم تا آخر اعلال به حذف صورت می گیرد.

               قُولنَ  = قُلنَ           عُودنَ  = عُدنَ        بَیعنَ = بِعنَ          سَیرنَ  = سِرنَ

 

نَصَرَ      .........................................       قالَ

نَصَرا     .........................................       قالا

نَصَروا    ........................................       قالوا

نَصَرَت    ........................................       قالَت

نَصَرَتا     ........................................       قالَتا

نَصَرنَ     ...........................................           قُلنَ

نَصَرتَ    ............................................          قُلتَ

نَصَرتُما    ...........................................           قُلتُما

نَصَرتُم     ...........................................           قُلتُم

نَصَرتِ    ............................................           قُلتِ

نَصَرتُما    ............................................           قُلتُما

نَصَرتُم     ............................................           قُلتُنَّ

نَصَرتُ     ...........................................           قُلتُ

نَصَرنا      ............................................          قُلنا

 

2 – مضارع : به هنگام صرف فعل مضارع از فعل أجوف در صیغه های جمع مؤنّث غائب وجمع مؤنّث مخاطب اعلال به حذف صورت می گیرد

 

یَعلَمُ      .............................................................       یَعودُ

یعلمانِ   .............................................................       یَعودانِ

یَعلَمونَ  .............................................................       یَعودونَ

تَعلَمُ      .............................................................       تَعودُ

تَعلمانِ   .............................................................       تَعودانِ

یَعلَمنَ    ............................................................     یَعُدنَ

تَعلَمُ      ............................................................       تَعودُ

تَعلَمانِ   ............................................................       تَعودانِ

تَعلَمونَ   ...........................................................       تَعودونَ

تَعلَمینَ    ...........................................................       تَعودینَ

تَعلَمانِ    ...........................................................       تَعودانِ 

تَعلَمنَ     ...........................................................    تَعُدنَ

أعلَمُ       ..........................................................       أعودُ

نَعلَمُ       ...........................................................       نَعودُ

3 – فعل أمر : به هنگام صرف فعل امر از فعل أجوَف در صیغه های مفرد مذکر مخاطب ، جمع مؤنّث مخاطب إعلال به حذف صورت می گیرد.

 

إفتَح      ...........................................     سِر

إفتَحا     ..........................................      سیرا

إفتَحوا   ..........................................      سیروا

إفتَحي    .........................................      سیري

إفتَحا     .........................................      سیرا

إفتَحنَ    ........................................       سِرنَ

 

نکته :

*هرگاه فعل أجوف مجزوم شود در صیغه های بدون ضمیر جزمش به حذف حرف علّه است .                 لَم + یَتوبُ = لَم یَتُب             لا + تَقولُ  = لا تََقُل

*هرگاه فعل اجوف به یکی از بابهای افعال یا إستفعال برده شود :

در ماضی : حرف علّه قلب به الف می شود :       أرادَ       إستَخارَ

در مضارع : حرف علّه قلب به یاء می شود :       یُریدُ      یَستَخیرُ

در أمر حرف علّه حذف می شود :                    أرِد        إستَخِر

در مصدر حرف علّه حذف می شودو

یک تاء گرد به آخر آن اضافه می شود :             إرادة      إستِخارَة

 

صرف فعل ناقص

 

1 – فعل ماضی :

الف ) ماضی مفتوح العَین :               هَدَیَ            دَعَوَ

در صیغه های جمع مذکر غائب ، مفرد مؤنث غائب ، مثنّی مؤنّث غائب اعلال به حذف صورت می گیرد :

هَدَیَ      ........................................................    دَعَوَ

هَدَیا      ........................................................     دَعَوَا

هَدوا      .......................................................     دَعوا

هَدَت     .......................................................      دَعَت

هَدَتا      .......................................................      دَعَتا

هَدَینَ     ......................................................       دَعَونَ

هَدَیتَ    ......................................................       دَعَوتَ

هَدَیتُما    ......................................................       دَعَوتُما

هَدَیتُم     ......................................................       دَعَوتُم

هَدَیتِ    ......................................................       دَعَوتِ

هَدَیتُما    ......................................................      دَعَوتُما

هَدَیتُنَّ    ......................................................       دَعَوتُنَّ

هَدَیتُ    ......................................................       دَعَوتُ

هَدَینا     ......................................................      دَعَونا

 

ب ) ماضی مکسور العین : رَضِِیَ     خَشِیَ

فقط در صیغه جمع مذکر غائب إعلال به حذف صورت می گیرد.

 

رَضِیَ      ....................................................      خَشِیَ

رَضِیا      ....................................................      خَشِیا

رَضوا     ...................................................      خَشوا

رَضِیَت    ..................................................       خَشِیَت

رَضِیَتا     .................................................       خَشِیَتا

رَضِینَ     .................................................       خَشِینَ

رَضیتَ    .................................................       خَشیتَ

رَضیتُما    .................................................      خَشیتُما

رَضیتُم     .................................................      خَشیتم

رَضیتِ     .................................................      خَشیتِ

رَضیتُما    ..................................................     خَشیتُما

رَضیتُنَّ    ..................................................     خَشیتُنَّ

رَضیتُ    ..................................................     خَشِیتُ

رَضینا     ..................................................     خَشِِینا

 

2 – مضارع : در صیغه های جمع مذکّر غائب ، جمع مذکّر مخاطب ، مفرد مؤنّث مخاطب إعلال به حذف می گیرد.

 

یَبقي       ...........................................................    یَشکو

یبقیانِ      ..........................................................    یَشکوانِ

یبقونَ      ..........................................................    یَشکونَ

تَبقي       ..........................................................     تشکو

تَبقِیان     ..........................................................     تَشکوان

تبقِینَ      .........................................................     تَشکونَ

تَبقي       .........................................................     تَشکو

تَبقیان     .........................................................    تَشکوانِ

تَبقونَ     ........................................................    تشکونَ

تَبقینَ      ........................................................   تشکونَ

تَبقیانِ     .......................................................    تَشکوان

تَبقینَ      .......................................................    تَشکونَ

أبقی       .......................................................   أشکو

نَبقی       ......................................................   نَشکو

3 – امر : در صیغه های مفرد مذکّر مخاطب ، جمع مذکّرمخاطب ، مفرد مؤنث مخاطب إعلال به حذف صورت می گیرد .

إهدِ     ...............................................................         إخشَ

إهدیا    ..............................................................         إخشیا

إهدوا   ..............................................................         إخشوا

إهدي   ..............................................................         إخشي

إهدِیا     ............................................................         إخشیا

إهدینَ    ...........................................................          إخشِنَ



تاريخ : یکشنبه یکم فروردین 1389 | 13:56 | نویسنده : صفرعلی رضائی


یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی


و تجدید حیات طبیعت می باشدرابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده


و سالی سرشار از برکت و معنویت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان


برای شماعزیزان مسئلت مینماییم

 کارت پستال 
های نوروزی  - www.jalalpic.com



نوروز، آغاز سال نو و يادگار كهن ايرانيان را با شادي و طراوت آغاز كرديم.

شكفتن شكوفه‏ ها، سرسبزي طبيعت، باران رحمت الهي، سرزندگي و

نشاط كودكان،اميد مردمان به زندگي بهتر در سال آينده و سال‎هاي آينده،

آرزوي زندگي در فضاي آكنده از برادري –

صميميت و صلح پيام نوروز و خصلت بهار است




 کارت پستال
 های نوروزی  - www.jalalpic.com




خداوندا ، نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

برای دوستان من عطا فرما :

هزار و سیصد امید

هزار و سیصد و هشتاد بهروزی

هزار و سیصد و هشتاد و نه لبخند زیبا

سال نو بر شما و خانواده محترمتان مبارک باد



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 | 0:20 | نویسنده : صفرعلی رضائی
 
أًهلاً وَسَهلاً ، مَرحَباً بِقُدومِکُم

 فرهنگ جامع عربی به فارسی دوره ی راهنمایی و دبیرستان

 


تاريخ : چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 | 0:17 | نویسنده : صفرعلی رضائی
 

 ( أحزمُ النّاسِ من لو مات من ظمأ  

           لایقرِبُ الورد حَتّی یعرفُ الصّدرا )

 

 

این داستان کوتاه برای ترجمه انتخاب شده

بخون وترجمش کن

 

ظل أسدٌ قویٌ یحکم الغابةَ سنواتٍ طویلةً وکانت جمیعُ الحیوانات تخافه وتطیع أوامرَه

 کان الأسد یحصل على طعامه بالقوة یطارد الفریسة ویهجم علیها ویفترسها بأ نیابه

الحادة ولا یترکها حتى یشبع ثم تأتی الحیوانات وتأکل من بقایا طعامه.

کبر الأسد وصار عجوزاً ضعیفاً وذات یوم شـــَعـــَر بالمرض

 وأحسّ بالضعف الشدید وأصبح غیر قادر على أن یصطاد.

شعر الأسدُ بالجوع وراح یفکــّر فی طریقةٍ یحصل فیها على طعامه.

 قال الأسدُ لنفسه ما زالت الحیواناتٌُ تحترمنی وتخافنی وتسمع کلامی

لا ینبغی أبداً أن أظهر لها أننی أصبحتُ کبیرَ السنِّ  ضعیفاً

وإلا فإنها لن تخشانی ولن تطیع أوامری لکن سأعلن عن مرضی

وأبقى داخل بیتی ولا بدّ أن تحضر الحیوانات لزیارتی

وبذلک سیأتینی طعامی من غیر أن أتعب نفسی فی الحصول علیه.

قصد الأسدُ أن یعلن خبرَ مرضه للجمیع کانت الحیواناتُ تخاف غضبَ الأسد

وبطشه إن هی لم تقم بالواجب لذلک سارعت الحیوانات إلى زیارته فی بیته

 والسؤال عنه والدعاء له بالشفاء لکن کلما دخل حیوانٌ بیتَ الأسد

 هجم علیه وفتک به وأکله . کان الأسد سعیداً لأنه لا یتعب فی الحصول على طعامه.

 فهو لم یعد قادراً على أن یطارد أیّ حیوان مهما کان بطیئاً لکن الطعام اللذیذ کان یأتی

إلیه فی بیته وهو جالس لا یتحرک فیأکل منه حتى یشبع .

 

وفی یوم من الأیام کان الدور على الثعلب لیزور الأسد ویسأله عن صحته

ویطمئن على حاله. توجه الثعلبُ إلى بیت الأسد وهمّ بالدخول

لکنه نظر إلى الأرض عند مدخل البیت وتوقف سأل الثعلب الأسد عن حاله

 وهو واقف فی مکانه خارج البیت أجاب الأسد ما زلت مریضاً یا صدیقی الثعلب 

 لکن لماذا تقف بعیداً أدخل یا صدیقی لأستمتع بحدیثک الحلو وکلامک الجمیل

فأجابه الثعلب لا یا صدیقی الأسد کان بودی أن أدخل بیتک لأنظر إلیک من قرب

 لکنی أرى آثار أقدام کثیرة تدخل بیتک ولم أرى أثر لقدم واحدة خرجت منه .

 

 حالا اگه میخوای بدونی درست ترجمه

 

کردی یا نه به ادامه مطلب برو



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه یازدهم اسفند 1388 | 23:56 | نویسنده : صفرعلی رضائی
  تطبیق مصدر باب تفعیل عربی  و به معنای مطابقه، مقابله و برابر نمودن دو چیز با هم است.
  و در اصطلاح، حوزه مهمی از ادبیات است كه به بررسی و تجزیه و تحلیل ارتباط‌ها و شباهت‌های بین ادبیات، زبان‌ها و ملیت‌های مختلف می‌پردازد.
  در بدیع، ذیل بحث تاثیر و اقتباس شاعران و نویسندگان از یكدیگر سخنی تحت عنوان «سرقت ادبی» مطرح می شود كه با ادبیات تطبیقی ارتباط نزدیك دارد.
  اصطلاح ادبیات تطبیقی را نخستین بار «ویلمن» نقاد فرانسوی و استاد دانشگاه سوربن به كار برد، سپس «سنت بو» منتقد دیگر فرانسوی آن را ترویج كرد.
  ادبیات تطبیقی عبارت است از: پژوهش در موارد تلاقی ادبیات در زبان های مختلف و یافتن پیوندهای پیچیده و متعدد ادب در گذشته و حال. این پیوند گاه در حوزه واژه‌ها و موضوعات است و زمانی در تصاویر و قالب‌های مختلف و گاه در حوزه احساسات و عواطفی كه از ادیبی به ادیب دیگر می‌رسد و او را متاثر می‌سازد. در ادب تطبیقی آنچه مورد نظر محقق است نفس اثر ادبی نیست بلكه تحقیق در چگونگی تجلی و انعكاسی است كه اثر ادبی قومی در ادب قوم دیگر پیدا می‌كند. به این معنا كه نویسنده و شاعر قومی، چطور با مضامین و آثار قوم دیگر رو به رو شده و آن آثار را چگونه و به چه نحوی تلقی كرده است.
  ادبیات تطبیقی اصولی دارد، از جمله اینكه آثار مورد بررسی باید از دو زبان مختلف باشند؛ مثلاً نمی‌توان شاهنامه فردوسی را با گرشاسب نامه اسدی توسی مقایسه و تطبیق كرد؛ زیرا، هر دو به زبان فارسی نگارش یافته‌اند. در این موارد ملیت شاعر یا نویسنده مهم نیست، زبانی كه اثر ادبی با آن نوشته می‌شود، مهم است. علاوه بر آن باید دلیل قاطع و روشنی بر ارتباط و تاثیر آثار ادبی بر یكدیگر داشته باشیم، صرف تشابه و نزدیكی متون ادبی كافی نیست باید پیوندها و اثر پذیری‌ها اثبات شود تا بتوانیم اثری را در حوزه ادبیات تطبیقی جای دهیم. به عنوان نمونه از این مقایسه‌های نابجا مثالی ذكر می‌شود: «میتون» شاعر انگلیسی و ابوالعلای معری شاعر عرب هر دو نابینا بوده‌اند و هر دو در مسائل عقیدتی نظریات افراطی داشته‌اند؛ اما این تشابهات دلیل نمی‌شود كه آن‌ها از یكدیگر تاثیر گرفته‌ باشند؛ زیرا طبق شواهد تاریخی هیچ آشنایی و ارتباطی بین آن‌ها وجود نداشته است. بلكه تشابه بین آن‌ها امری تصادفی یا برخاسته از شرایط مشابه است.
  اکنون مواردی از تأثیرات ادب فارسی بر آثار دیگران را ذكر می‌كنیم: مورسین مترلینگ سرگذشت رودابه_ مادر رستم_را از شاهنامه برگزید و از سر گذشت او و دختر كَرسیوز شاهكاری پدید آورد و آن را «پلئاس ومطیزاند» نامید كه با استقبال كم نظیری مواجه شد و ستایش‌های بسیاری را برانگیخت. از موارد دیگر تاثیرپذیری لافونتن از كلیله و دمنه است؛ وی در مجموعه ای كه از زبان جانوران ساخته، بیست حكایت از كتاب انوار سهیلی واعظ كاشفی كه خود ترجمه آزادی از كتاب كلیله و دمنه است، آورده و در مقدمه آن چنین نوشته است: در پرداختن این حكایت‌ها خویش را مدیون پیلپا (بیدپای) حكیم هندی می‌دانم. (پیلپا، همان فیلسوفی است كه داستان‌های كلیله و دمنه را از او روایت كرده‌اند).
  زبان فارسی نیز از زبان و ادبیات كشورهای دیگر به ویژه زبان عربی تاثیر پذیرفته است؛ وزن شعر، عروض و برخی قالب‌های شعری از عربی وارد فارسی شده‌اند. در شعر فارسی و عربی تشابه ها و اشتراكات بسیار می‌توان یافت از این جهت مطالعه تطبیقی آثار بزرگان این دو زبان مثل سعدی و متنبی، شاعر عرب، جالب خواهد بود. علاوه بر این مضمون‌های عربی نیز در شعر فارسی به كار رفته‌اند؛ به طور مثال گریه بر ربع و اطلال و دمن (ویرانه‌ها و آثار به جا مانده از معشوق) مضمونی است كه در قصاید عرب بسامد بالایی داشته است و شاه بیت هر قصیده‌ای، ابیاتی بود كه به این موضوع می‌پرداخت؛
  ای ساربان منزل مكن جز در دیار یار من   تا یك زمان زاری كنم بر ربع و اطلال و دمن
                                                   ( امیر معزی شاعر عصر سلجوقی)
  در كمتر از یك قرن ادبیات تطبیقی راه درازی را پیمود و در بیشتر كشورهای جهان جای خود را باز كرد به طوری كه امروزه یكی از اركان ادبیات محسوب می‌شود. مطالعه ادبیات تطبیقی فواید آشكار و پنهان بسیاری دارد مهم‌تر از همه اینكه باعث می‌شود ملت‌ها فرهنگ خود و دیگران را بهتر بشناسند و در جریان‌ این اثر پذیری‌ها و اثر گذاری‌ها، نكات ارزشمندی آشكار می‌شود كه در بهبود روابط انسان‌ها و تمدن‌ها مؤثر خواهد بود.
  در ادبیات تطبیقی لازم نیست اثری از اثر دیگر تأثیر مثبت گرفته باشد یا مؤید آن باشد؛ گاه در ادبیات تطبیقی تفاوت‌ها و تضادهای فرهنگی نیز آشكار می‌شود، مثل پروانه كه در ادبیات فارسی نماد عاشق است اما در عربی نماد احمق است. با مطالعه ادبیات تطبیقی سهم هر یك از ملت‌ها در ادبیات جهانی آشكار می‌شود.
 
ادبيات تطبيقي شاخه اي است از نقد ادبي كه از روابط ادبي ملل مختلف با هم و از انعكاس ادبيات ملتي در ادبيات ملت ديگر سخن مي گويد؛ مثلاً از تأثير ادبيات ايران در ادبيات عرب و فرانسوي و انگليسي و روسي و تركي و هندي و چيني و يا برعكس بحث مي نمايد. به عبارت ديگر «ادبيات تطبيقي تصوير و انعكاس ادبيات و فرهنگ ملتي است در ملت يا ملتهاي ديگر» پس نفوذ ادبي بر دو قسم است: يكي نفوذ شاعران و نويسندگان كشوري در نويسندگان و شاعران همان كشور مانند تأثير نظامي و فردوسي و سعدي در شاعران معاصر يا بعد از آنها؛ ديگر نفوذ شاعر يا نويسنده يا ادبيات ملتي است در شاعر يا نويسنده يا ادبيات ملت ديگر كه آن را ادبيات تطبيقي مي گوييم. مانند تأثير فردوسي در ماتيو آرنولد انگليسي و تأثير حافظ در گوته.


ادبيات تطبيقي نوعي دادوستد فرهنگي است زيرا همانطور كه فرهنگ ملل مختلف در هم تأثير مي كنند ادبيات آنها هم كه يكي از اركان فرهنگ است در هم اثر مي گذارد. بنابراين تحقيق در ادبيات تطبيقي به چند موضوع كمك مي كند: يكي به كشف روابط فرهنگي بين ملتها، ديگر به درك آن قسمت از تحولات ادبي كه مربوط به اين نوع روابط است. از اين رو اين رشته از معارف بشري در برقراري دوستي و صلح بين ملل مؤثر است.


در تحقيق تطبيقي بايد به اين مسائل توجه كرد:


 


۱ـ آثار مشابهي كه بدون رابطه فرهنگي و ادبي بين دو ادب به وجود مي آيد موضوع بحث تطبيقي قرار نمي گيرد. زيرا اين مشابهات حاصل شباهتها و مشتركات روحي انسانها با هم است نه ثمره اخذ و اقتباس ادبي ملتها از يكديگر. مانند روابط عاشقانه مردم كه تحت تأثير غرايز در بسياري از موارد بين همه انسانها شبيه به هم است و نياز عاشق و ناز معشوق اختصاصي به يك ملت و يك ادبيات خاص ندارد، بنابراين بسياري از هماننديهاي ادبي بر اثر تصادف و توارد به وجود مي آيد نه در نتيجه تأثير و تأثر بحث درباره اينگونه مشابهات را نخستين محققان ما ادبيات تطبيقي مي ناميدند ولي امروز كه تحقيقات ادبي پيشرفت بيشتري كرده است نبايد دچار چنين پنداري شد بلكه بايد براي اين امر عنواني خاص قائل گرديد و آن را ادبيات مقابله اي نام داد كه البته مي توان آن را ذيل و تكمله اي بر ادبيات تطبيقي شمرد.


 


۲ـ ديگر آنكه تأثير بدون تصرف اثري خارجي در ادبيات ملت ديگر ادبيات تطبيقي به معني واقعي خود نيست. مثلاً ترجمه ساده شعر يا داستان يا نمايشنامه اي از زباني به زبان ديگر به خودي خود مورد بحث ادبيات تطبيقي نمي باشد. مثل هزاران اثر ادبي اي كه از عربي و تركي و فرانسه و انگليسي بدون گرفتن رنگ ايراني به فارسي ترجمه شده است و لي اقتباس شعر يا داستان به صورتي كه در ادبيات ملت گيرنده حل و هضم شود و مهر و نشان خاص آن ملت را بگيرد در قلمرو ادبيات تطبيقي است مانند اقتباس توأم با تصرف اين قطعات و آثار و موارد به فارسي:


- تأثير زهره و منوچهر ايرج ميرزا از ونوس و آدونيس شكسپير.


- تأثير داستان ليلي و مجنون عربي در ليلي و مجنونهاي فارسي.


- تأثير دختر سروان پوشكين در عقاب خانلري.


- تأثير عروض و صناعات ادبي عربي در شعر فارسي.


- و دهها مورد ديگر.


تأثير مكتبهاي ادبي اروپايي هم در يكديگر چون با دخل و تصرف توأم بوده است از مقوله ادبيات تطبيقي است، مگر ادبيات تمام كشورهاي اروپايي را يك واحد فرض كنيم كه بي شك چنين نيست.


 


۳ـ به وجود آمدن صناعات و قالبها و شكلهاي ادبي تحت تأثير ملل ديگر نيز از جلوه هاي ادبيات تطبيقي است مانند پيداشدن قالب قصيده در فارسي زيرنفوذ شعر عربي و پديد آمدن شعر نو و رمان و داستان كوتاه و نمايشنامه تحت تأثيرا دبيات فرنگي در كشور ما.


 


۴ـ پيدا كردن منابع خارجي يك اثر ادبي به خودي خود نيز يك تحقيق تطبيقي نيست بلكه مقدمه اين كار است و هنگامي به پژوهش تطبيقي بدل مي شود كه تغييرات و تصرفاتي كه در اينگونه آثار به عمل آمده است مشخص گردد.


 


۵ـ بحث از تأثير ادبي مرحله پيشين زبان و ادبياتي در مرحله بعدي آن نيز بحث تطبيقي نيست، مثلاً گفت وگو از تأثير ادبيات اوستايي و مانوي و پهلوي در زبان فارسي دري ادبيات تطبيقي نمي باشد، همچنين تحقيق در باره رابطه ويس و رامين را با اصل پهلوي آن ادبيات تطبيقي نمي نامند؛ به عبارت ديگر نقد تاريخي را نبايد با نقد تطبيقي اشتباه كرد.


 


۶ـ اخذ و اقتباس لابي از منابع خارجي را نمي توان سرقت ادبي ناميد. زيرا هنگام ترجمه و اقتباس با اندازه كافي در اثر ترجمه شده دخل و تصرف به عمل مي آيد كه شائبه سرقت را از آن زائل مي كند، بخصوص اگر شاعران يا نويسندگان به منبع الهام خود اشاره هم بكنند.


 


۷ـ تأثيري كه زبان يك ملت در زبان ملت ديگر مي كند سبب تأثير ادبي هم مي شود از اين رو تأثير زبانها در يكديگر را هم مي توان در كنار تأثير ادبي بين ملتها مورد مطالعه قرار داد.


تأثير زبان ملتي در ملت ديگر شامل اين مباحث مي شود:


الف ـ تأثير مستقيم لغوي يعني قرض و اقتباس لغت به عين كلمه از زبان ديگر مانند لغات عربي وانگليسي و رومي وتركي و فرانسوي كه وارد زبان فارسي شده اند؛ اين امر را در اصطلاح زبانشناسي قرض گيري يا اقتباس مي گويند.


ب ـ تأثير غيرمستقيم لغوي يعني تأثير ترجمه تعبيرات خارجي از زباني كه از آن ترجمه شده است؛ اين نوع تعبيرات را تعبير ترجمه اي مي نامند مانند ابراز اميد كردن، سبك شناسي، مكتب ادبي كه همه ترجمه از عبارات فرنگي هستند.


ج ـ تأثير دستوري: تأثير دستوري زباني در زمان ديگر كمتر از تأثير لغوي آن است.


 


۸ـ گاهي تأثير ادبي جنبه فردي دارد نه جنبه دوره اي. يعني نويسنده يا شاعري از كشوري ديگر قرار مي گيرد بدون آنكه متأثر از دوره اي از ادوار ادبي واقع شده باشد؛ مثلاً سعدي از متنبي شاعر عرب متأثر مي شودو تولستوي نويسنده رئاليست روسي ازطبيعت گرايي روسو نويسنده فرانسوي تأثير مي پذيرد يا شكسپير در ولتر و هوگو و تولستوي اثر مي گذارد بدون آنكه اين تأثير مكتبي باشد.


 


۹ـ گاهي جريانهاي فرهنگي و تاريخي كشوري سبب پديد آمدن آثاري ادبي در كشور ديگر مي گردد؛ مثلاً نبرد سالامين (نبرد بين ايرانيان و يونانيان در عهد خشايارشاه) منبع الهام بسياري از اشعار اروپايي شده است (به ايران در ادبيات جهان نوشته شجاع الدين شفا نگاه كنيد) يا كرني براساس ازم كراسوس و سورن تراژدي «سورناسر دار اشكاني را نوشته و تا همين نمايشنامه نويس تحت تأثير تاريخ ايران تراژدي ديگر خلق كرده است به نام «ردوگون شاهزاده خانم اشكاني)


 


۱۰ـ گاهي تأثير ادبيات كشوري در كشور ديگر سبب به وجود آمدن نوع ادبي تازه اي مي گردد. مثلاً داستان كوتاه و كمدي و ادبيات نمايشي و رمان جديد ايراني نخست تأثير اين قسم ادبيات در اروپا پيدا شده يا رمانهاي تاريخي در فرانسه و روسيه تحت تأثير اين قسم رمان در انگليس به وجود آمد به اين معني كه ويكتور هوگو رمانهاي تاريخي نوتردام دوپاري و مريمه و وقايع سلطنت شارل نهم را، گوگول تاراس بولبارا و الكساندر دوما پدرسه تفنگدار و كنت مونت كريستورا تحت تأثير رمانهاي تاريخي والتر اسكات نوشتند زيرا او بود كه با نوشتن كتابهاي «باب روي» و «ايوانهو» رمان تاريخي را در اروپا رواج داد.


 


۱۱ـ گاهي نيز ادبيات كشوري در كشور ديگر بطور كلي و صرفنظر از جنبه مكتبي اثر مي كند و اين تأثير ياحاصل روابط فرهنگي است و يا در نتيجه تسلط نظاميست مانند تأثير ادبيات عرب در ادب فارسي و نفوذ زبان و ادبيات پهلوي در ادب عرب و تأثير ادبيات يونان در رم و يا تأثير ادبيات هندي در ايران و يا نفوذ ادبيات فارسي در تركي و اردو و هندي و ياتأثير ادبيات فرانسه در آلمان و يا برعكس.
 
 
 


تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 | 22:37 | نویسنده : صفرعلی رضائی

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com



Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

نام و نام خانوادگی :

           

 دكتر خليل پرويني 

           

پست الکترونيکی :       

Parvini@modares.ac.ir

اطلاعات بيشتر :

           

                         

مدارک دانشگاهی   ليسانس :  زبان و ادبيات عرب - دانشگاه تهران

                       فوق ليسانس : زبان و ادبيات عرب - دانشگاه تربيت مدرس

                        دکترا : زبان و ادبيات عرب - دانشگاه تربيت مدرس

             

                         

آثار و تاليفات

               مقالات :

            1 نگاهي به متن ادبي و اجزاي تشکيل دهنده آن، ١٣٨٠، مجله دانشکده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران.

             2- نگاهي به داستان و اجزاي تشکيل دهنده آن، ١٣٨١، مجله دانشکده ادبيات و علوم انساني دانشگاه. ٣- سفر شعر معاصر عربي به امريکا (مهجر)، ١٣٨١، مجله دانشکده ادبيات و علوم انساني دانشگاه. ٤- القصة الاسلامية، ١٣٨٢، مجله بين المللي علوم انساني دانشگاه تربيت مدرس. ٥- فخر در شعر متني و خاقاني، ١٣٨٣، دانشگاه فردوسي مشهد. ٦- تعليم اللغة العربية في ايران بين المناهج الجامعية و احياء البرات المخطوط، ارائه شده در کنفرانس بين ‌المللي «زبان و فرهنگ عربي در کشورهاي غير عربي»، در بيروت، مهر ماه ١٣٨٢. ٧- ظهور و حضور زبان عربي در ايران، ١٣٨٣، ارائه شده در همايش تبريز. ٨- وضعيت کنوني زبان و ادبيات عربي و ضرورت ت‍أسيس انجمن علمي، ارائه شده در همايش مديران گروههاي عربي سراسر کشور، بهمن ماه ١٣٨٢، اهواز. ٩- طريقة تدريس النصوص الادبية، ارائه شده در اولين همايش زبان و زبان شناسي در دانشگاه تربيت مدرس، آذر ماه ١٣٨٢

           

           

کتابها :

           

 تحليل عناصر ادبي و هنري داستانهاي قرآن،انتشارات فرهنگ گستر رشته زبان و ادبيات فارسي، ١٣٧٨.

اضواء علي نصوص تفسيريه للقرآن الکريم، انتشارات «سمت»، ١٣٨١.

الارب المقارن دراسة و تطبيق، انتشارات «سمت»(در دست تأليف).

           

           

تحقيقات و فعاليتها :

           

 ادبيات تطبيقي

ادبيات داستاني - اسلامي معاصر

ادبيات قرآن

                         

مسئوليتهای اجرايی

           

 

             

             

           

از سال ١٣٧٨ تاكنون، مدير گروه زبان و ادبيات عربي سازمان «سمت».

از سال ١٣٨٠ تاكنون، مدير گروه زبان و ادبيات عربي دانشگاه تربيت مدرس.

سال ١٣٨١، مؤسس انجمن ايراني زبان و ادبيات عربي.

از سال ١٣٨٣، نايب رئيس انجمن ايراني زبان و ادبيات عربي.

                         

سابقه تدريس

           

 

             

             

           

مدارس راهنمايي و دبيرستان و مرکز تربيت معلم شهر تهران (منطقه ١١).

دوره کارشناسي رشته زبان و ادبيات عرب دانشگاه تهران.

دوره کارشناسي رشته زبان و ادبيات عرب دانشگاه تربيت معلم تهران

دوره کارشناسي دانشگاه فقه و مذاهب اسلامي (تهران).

دوره کارشناسي ارشد و دکتراي رشته زبان و ادبيات عرب دانشگاه تربيت مدرس.

دروس عربي دوره کارشناسي رشته زبان و ادبيات فارسي و رشته تعليم و تربيت دانشگاه تربيت مدرس.

دروس عربي دانشجويان دوره دکتراي پيوسته دانشجويان خارجي دانشگاه تربيت مدرس.

دروس عربي دوره دانش افزايي رشته زبان و ادبيات فارسي.

                         

عناوين و تقديرنامه ها

           

 

             

             

           

كسب جايزه پايان نامه هاي برتر كشور در سال ١٣٧٨.

                         

 

خلاصه : گروه : علوم انسانيرشته : زبان و ادبيات عربيگرايش : زبان وادبيات عربتحصيلات رسمي و حرفه اي : خليل پرويني پس از طي دوره راهنمايي و دبيرستان در شهرستان مرند، در سال 1367 وارد دانشگاه تهران شد و در رشته زبان و ادبيات و عرب به تحصيل مشغول شد. او پس از اخذ مدرك ليسانس در سال 1371، مقطع تحصيلات تكميلي را در دانشگاه تربيت مدرس پي گرفت. وي در سال 1373 مدرك كارشناسي ارشد را و در سال 1378 دكتراي زبان و ادبيات عرب را از اين دانشگاه اخذ نمود. عنوان پايان نامه وي در دوره كارشناسي ارشد: وطنيات احمد شوقي و عنوان رساله دوره دكترا: تحليل ادبي داستانهاي قرآن مي باشد.مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : خليل پرويني ضمن تدريس ، سمتهايي نيز عهده دارد بوده است چنانكه مي توان به موارد زير اشاره كرد: ساير فعاليتها: دكتر پرويني مقالات متعددي را به رشته تحرير در آورده است و اغلب آنها را يا در نشريات تخصصي و يادر كنگره ها و همايشهاي علمي ارائه داده است كه مي توان به برخي از آنها اشاره كرد: 1- شركت در كنفرانس بين المللي " زبان و فرهنگ عربي در كشورهاي غير عربي" و ارائه مقاله در سال 1382 مهر ماه - بيروت - لبنان 2- شركت در اولين همايش زبان و زبان شناسي - آذر ماه 1382- دانشگاه تربيت مدرس- (همراه با ارائه مقاله). 3- شركت در اولين همايش "پژوهشهاي زبان و ادبيات فارسي" - بهمن ماه 1380- دانشگاه تربيت مدرس - (به همراه چاپ خلاصه مقاله در مجموعه مقالات) 4- شركت در دومين همايش "پژوهشهاي زبان و ادبيات فارسي - ارديبهشت ماه 1383- دانشگاه تربيت مدرس (به عنوان يكي از هيات مديره جلسات). 5- شركت در دومين همايش بين المللي "سفر از منظر ادبيات جهان" - دانشكده زبانهاي خارجي دانشگاه تهران- ارديبهشت ماه سال 1381 (به همراه ارائه مقاله). 6- شركت در اولين همايش مديران گروههاي زبان و ادبيات عربي - بهمن ماه سال 1382- دانشگاه شهيد چمران (بهمراه مقاله ) 7- شركت در همايش بين المللي "تاثير متقابل زبان و ادبيات فارسي و عربي" - 1381- دانشگاه الزهراء 8- شركت در حدود 10 سخنراني كه بنا به دعوت گروه زبان و ادبيات عربي دانشگاه تربيت مدرس از اساتيد خارجي در محل دانشكده برگزار شده است. 9- ارائه سخنراني در "دارالقرآن الكريم" دانشگاه تربيت مدرس - تحت عنوان "گفتگو در قرآن" در سال 1379. فعاليتهاي آموزشي : خليل پرويني در طول سالهاي خدمت خود در مراكز آموزشي زير فعاليت داشته است: 1- تدريس در مدارس راهنمايي و دبيرستان و مركز تربيت معلم شهر تهران (منطقه 11) 2- تدريس در دوره كارشناسي رشته زبان و ادبيات عرب دانشگاه تهران 3- تدريس در دوره كارشناسي رشته زبان و ادبيات عرب دانشگاه تربيت معلم تهران 4- تدريس در دوره كارشناسي دانشگاه فقه و مذاهب اسلامي (تهران) 5- تدريس در دوره كارشناسي ارشد و دكتراي رشته زبان و ادبيات عرب دانشگاه تربيت مدرس 6- تدريس دروس عربي دوره كارشناسي رشته زبان و ادبيات فارسي و رشته تعليم و تربيت دانشگاه تربيت مدرس 7- تدريس دروس عربي دانشجويان دوره دكتراي پيوسته دانشجويان خارجي دانشگاه تربيت مدرس 8- تدريس دروس عربي دوره دانش افزايي رشته زبان و ادبيات فارسي ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : خليل پرويني مقالات متعددي را به رشته تحرير در آورده است و اغلب آنها را يا در نشريات تخصصي و يادر كنگره ها و همايشهاي علمي ارائه داده است كه مي توان به برخي از آنها اشاره كرد: 1- شركت در كنفرانس بين المللي " زبان و فرهنگ عربي در كشورهاي غير عربي" و ارائه مقاله در سال 1382 مهر ماه - بيروت - لبنان 2- شركت در اولين همايش زبان و زبان شناسي - آذر ماه 1382- دانشگاه تربيت مدرس- (همراه با ارائه مقاله). 3- شركت در اولين همايش "پژوهشهاي زبان و ادبيات فارسي" - بهمن ماه 1380- دانشگاه تربيت مدرس - (به همراه چاپ خلاصه مقاله در مجموعه مقالات) 4- شركت در دومين همايش "پژوهشهاي زبان و ادبيات فارسي - ارديبهشت ماه 1383- دانشگاه تربيت مدرس (به عنوان يكي از هيات مديره جلسات). 5- شركت در دومين همايش بين المللي "سفر از منظر ادبيات جهان" - دانشكده زبانهاي خارجي دانشگاه تهران- ارديبهشت ماه سال 1381 (به همراه ارائه مقاله). 6- شركت در اولين همايش مديران گروههاي زبان و ادبيات عربي - بهمن ماه سال 1382- دانشگاه شهيد چمران (بهمراه مقاله ) 7- شركت در همايش بين المللي "تاثير متقابل زبان و ادبيات فارسي و عربي" - 1381- دانشگاه الزهراء 8- شركت در حدود 10 سخنراني كه بنا به دعوت گروه زبان و ادبيات عربي دانشگاه تربيت مدرس از اساتيد خارجي در محل دانشكده برگزار شده است. 9- ارائه سخنراني در "دارالقرآن الكريم" دانشگاه تربيت مدرس - تحت عنوان "گفتگو در قرآن" در سال 1379. جوائز و نشانها : رساله دكتراي خليل پرويني با كسب امتياز عالي از هيات داوران در جلسه دفاع از طرف دبيرخانه معرفي پاياننامه هاي برتر كشور به عنوان پاياننامه برتر رشته زبان و ادبيات عرب معرفي و در سال 1378 صاحب جايزه شد.آثار :     1  المدايح النبوية في الارب العربي، مجلة دانشكدة ادبيات دانشگاه الزهرا.      2  تاليف "نگاهي به داستان و اجزاي تشكيل دهندة آن " مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه      3  تاليف كتاب "اضواء علي نصوص تفسيريه للقرآن الكريم" به همراه استاد محترم دكتر حامد صدقي، انتشارات سمت      4  تاليف كتاب "الارب المقارن دراسة و تطبيق"، به همراه استاد محترم دكتر حامد صدقي- انتشارات سمت      5  تاليف كتاب "تحليل عناصر ادبي و هنري داستانهاي قرآن" انتشارات فرهنگ گستر رشته زبان و ادبيات فارسي      6  تاليف مقالة تعليم اللغة العربية في ايران بين المناهج الجامعية و احياء البرات المخطوط ارائه شده در كنفرانس بين المللي زبان و فرهنگ عربي در كشورهاي غير عربي" در بيروت، مهر ماه 82..      7  تاليف مقاله "تحليل عناصر هنري در داستانهاي قرآن" مجله مدرس      8  تاليف مقاله "نگاهي به متن ادبي و احزاي تشكيل دهنده آن" مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران      9  ترجمه مقاله "ابن بطوطه      10  ترجمه مقاله "انديشه و تمدن اسلامي و مباحثي پيرامون آن"      11  ترجمه مقاله :حلقه فراموس شده در فلسفه اسلامي      12  خصائص القصة الاسلامية، مجلة بين المللي علوم انساني - دانشگاه تربيت مدرس.      13  سفر شعر معاصر عربي به آمريكا (مهجر)- مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه      14  مقالة وضعيت كنوني زبان و ادبيات عربي و ضرورت تاسيس انجمن علمي - ارائه شده در همايش مديران گروههاي عربي سراسر كشور، بهمن ماه 1382- اهواز      15  مقاله " طريقة تدريس النصوص الادبية " ارائه شده در اولين همايش زبان و زبان شناسي". در دانشگاه تربيت مدرس - آذر ماه 

 

  

 

      

 

 

خلاصه : علي اوسط ابراهيمي، سال 1321 در روستاي خچره طالقان به دنيا آمد. وي داراي دكتراي رشته زبان و ادبيات عربي از دانشگاه تهران و عضو هيئت علمي دانشگاه تربيت معلم تهران با مرتبه استادي ميباشد.گروه : علوم انسانيرشته : زبان و ادبيات عربيوالدين و انساب : پدر وي رحمت اله فرزند علي اعظم ابراهيمي ، كشاورز و شخصي بسيار مومن بود كه فرزندان را بعد از اذان صبح به خواندن قرآن اسرار ميكرد تا بعد كار را شروع كنند.خاطرات کودکي : علي اوسط ابراهيمي از دوران ابتدايي خود اينچنين مي گويد:« در امتحانات ششم ابتدايي ما را به شهرك طالقان بردند و در آنجا امتحانات كتبي نفر اول شدم ولي در امتحانات شفاهي رئيس فرهنگ طالقان اعمال نفوذ كرد و با دادن نمره زياد بوسيله معلمان به فرد ديگري او را شاگرد اول كردند. ولي اين كار در تصميم تحصيلي من خللي وارد نكرد.»اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : شرايط زندگي علي اوسط ابراهيمي مانند تمام كشاورزان در روستا ها از مشكلات ناشي از آن نشعت ميگرفت. پدر و برادران بزرگتر به امر كشاورزي و دامداري در روستاي خچره طالقان مشغول بوده اند و وي ايشان را در موقعيت هاي مختلف ياري ميرساند تا جائيكه به امر كشاورزي علاقه پيدا كرده و در حال حاضر هم به آن موادرت مي ورزد.تحصيلات رسمي و حرفه اي : گذراندن دوره ابتدايي در زادگاهش و دوران دبيرستان و اخذ ديپلم متوسطه از دبيرستان محمد رستگار شهرك طالقان گذراندن دوره كارشناسي رشته زبان و ادبيات عرب از دانشگاه تهران (سال 1346)، كارشناسي ارشد رشته زبان و ادبيات عرب از دانشگاه تهران (سال 1350) و دكتراي رشته زبان و ادبيات عرب از دانشگاه تهران از سال 1357خاطرات و وقايع تحصيل : علي اوسط ابراهيمي از دوران اول دبيرستان تشويق معلم رياضي به خاطر كسب نمره 13 و بهترين نمره در بين همكلاسيها و مشهور شدن وي در دبيرستان را به خاطر دارد.فعاليتهاي ضمن تحصيل : وي در سال 1339 به استخدام آموزش و پرورش در آمد و به شغل شريف معلمي از آن دوران تا حال مشغول است و اين حديث را همواره به ياد دارد اطلبو العلم من المهد الي اللحّد.استادان و مربيان : مرحوم حكمت ال آقا، مرحوم استاد عبدالحميد بديع الزماني، مرحوم استاد دكتر يزدگردي، مرحوم استاد امير حسين آريان پور، مرحوم استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب، مرحوم دكتر محمد محمدي، استاد اذز نوش و آيت اله زاده شيرازي و دكتر غفراني و علامه نورسا ودكتر احمد مهدوي دامغاني و ... از استادان علي اوسط ابراهيمي است كه آنها را به نيكي ياد ميكند.هم دوره اي ها و همکاران : علي اوسط ابراهيمي از همدوره ايهاي خود به دكتر امامي، دكتر خرم دل، دكتر محمود ابراهيمي، دكتر سيد محمودانوار، دكتر احمد حسني رنجبر، دكتر پورگل، دكتر هادي زاده، دكتر نورالله كسائي اشاره ميكند.همسر و فرزندان : علي اوسط ابراهيمي داراي همسر و سه فرزند است كه همگي داراي تحصيلات عاليه دارند و مشغول ادامه تحصيل ميباشند.وقايع ميانسالي : وي از خاطرات بد اين دوران به مرگ پدر و مادر محترمشان و برادر بزرگوارشان در سانحه رانندگي اشاره ميكند.مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : معاون دانشسراي عالي زاهدان 1357، معاون اداري مالي دانشگاه علوم اراك در سال 1358، مدير گروه زبان و ادبيات عربي مركز نشر دانشگاهي از سال 1359 تا 1364، مدير گروه زبان و ادبيات عربي دانشگاه تربيت معلم از سال 79-1373 به مدت هفت سال از مسئوليت هاي دكتر ابراهيمي است.فعاليتهاي آموزشي : تدريس در دانشگاه تربيت معلم و دانشگاه شهيد بهشتي و دانشسراي عالي زاهدان و مدرسه عالي علوم اراك (سابق) و دانشگاه آزاد اسلامي اراك از سال 1362 و تهران واحد مركز و شوشتر و خمين و دانشگاه خرم آباد لرستان و آزاد رودهن و ... از فعاليتهاي آموزشي علي اوسط ابراهيمي است.مراکزي که فرد از بانيان آن به شمار مي آيد : تاسيس دوره كارشناسي ارشد زبان و ادبيات عربي در دانشگاه تربيت معلم تهران از سال 1376ساير فعاليتها و برنامه هاي روزمره : تدريس دبيران آموزش و پرورش منطقه 4 و 18 تهران از ساير فعاليتهاي ايشان است.همفکران فرد : علي اوسط ابراهيمي از همفكران خود به دكتر سيد محمود انوار، دكتر احمد حسني رنجبر و دكتر حامد صدوق ، دكتر حسين طالبي اشاره دارد.جوائز و نشانها : كسب جوائز متعدد از روساي دانشگاههاي مختلف مانند دانشگاه تربيت معلم و دانشگاه اروميه و معاونت هاي پژوهشي و قدرداني دانشجويان، دريافت لوح تقدير به خاطر استاد نمونه در دانشگاهچگونگي عرضه آثار : چاپ حدود 30 مقاله در مجله هاي معتبر دانشگاهي و 3 جلد كتاب از آثار علي اوسط ابراهيمي است.آثار :     1  اثر القرآن في تطور النقد العربي      ويژگي اثر : ترجمه، در دست چاپ2  تاج الاسامي يا تهذيب الاسما      ويژگي اثر : فرهنگ لغت عربي به فارسي ، 1367 مركز نشر دانشگاهي3  تاريخ فرهنگ عربي به فارسي      ويژگي اثر : انتشارات خرداد 1370 ، دانشگاه تربيت معلم تجديد چاپ 13754  جواهر البلاغه ج 1و2      ويژگي اثر : ترجمه، ج يك در سال 1378 انتشارات حقوق اسلامي قم ، ج دوم سال 13795  قرآن و تورات در كجا اتفاق و در كجا اختلاف دارند      ويژگي اثر : ترجمه، در دست چاپ

                                       

 

 

 



تاريخ : یکشنبه هجدهم بهمن 1388 | 1:12 | نویسنده : صفرعلی رضائی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

نگاهی به حقایق تاریخی شعرو موسیقی در عصر اسلام ...شعر در عصر اسلام :شعر روح و با طن  همه ی هنرهاست و هنرمندان همه در مرتبه ی سیر و سلوک باطنی خود شاعرند . اگر هیچ هنری را در میان هنرهای اسلامی به محک کلام نبی (ص) و اهل بیت (ع)

سنجیده ندانیم ، شعر چنین نخواهد بود زیرا شواهد بسیار در میان است تا براین نظر حجت آید که شعر حقیقی کلامی است که روح اقدس برزبان شاعر جاری کند .                                [ الوالفتح رازی بعد از ذکر بعضی از مؤیدات دال بر حسن شعری که درباره ی اموردینی باشد ، گفته : (( در خبر است که چون دعبل خزاعی قصیده ای بر حضرت امام رضا (ع) خواند که در مدح او گفته بود ، امام فرمود :

مدارس آیات خلت من تلاوة و منزل وحی مقفرالعرصات

چون به ذکر صاحب الزمان عجل الله رسید ، آنجا گفت :خروج امام لا محالة خارج یقوم علی اسم الله والبرکات امام فرمود :(( نفث بها روح القدس علی لسانک )) یعنی روح القدس این بیت را بر زبان تو جاری کرد . [ رجوع شود به تفسیر ابوالفتح ،جلد 4 ، ص 144 و تفسیر گازر ابوالمحاسن جرجانی ، جلد 7 ، ص 107 ]شعر در ساحت خیال سکنی می گزیند و دل می گشاید به سوی عالم و آدم و مبدا عالم و آدم تا در افق چشم دل او حقیقتشان آشکار گردد . این نمود جز به انکشاف حقیقت و از آنجا الهام حقیقت به واسطه حجاب و یا بی واسطه نیست . در مرتبه بی واسطگی است که شاعر کلامش را روح القدس می شود وگرنه مقام اوهمان است که حضرت علی (ع) فرمود :(( نفث الشیطان علی السان )) [ نهج البلاغه ، خطبه 191 ]یعنی شیطان سرایشی بر زبان شاعر جاری سازد . این بیان همان بیان سحری است که درکلام حضرت محمد (ص) آمده است : (( ان من البیان سحرا )) .

اما در مقام بی واسطگی و آینگی نسبت به حق بر زبان شاعر حکمت جاری می گردد . چنانکه فرمود : (( ان من الشعر لحکمة ))

گفت : پیغمبر (ص) که ان فی البیان سحرا و حق گفت آن خوش پهلوان ....لیک سحری دفع سحر ساحران مایه تریاک باشد در میان آن بیان اولیا ء و اصفیاست که از همه ی اغراض نفسانی جداست .شاعران حقیقی همواره تمنای سر به مقام روح القدس [ مقام روح القدس هم مقام جبرئیل امین است هم مقام کمال ارتقاء روح انسانی به نحوی که اتحاد نوری میان روح آدمی و روح فرشته وحی حاصل شود ] داشته اند . زیرا با پایمردی قوه قدسی روح القدس می توان به گنج های تحت العرش راه برد چنان که حکیمان انسی گفته اند : (( تحت العرش کنوزا مفتاحه لسان الشعرا )) یعنی زیر عرش گنج هایی است و زبان شاعران گشاینده ی آنند . اما شاعر عصر جاهلی که درونش را هوای نفس پر کرده حتی زمین و آسمان حسی نزدیکش را نمی بیند و صورت منسوخی از آن را که همان صورت سافل و اسفل حیات حیوانی آدمی است ادراک می کند . با این اوصاف شعر شیطانی جاهلی دیگر نمی توانست دربرابر شعر رحمانی اسلام باقی بماند ، همچنان که بت های 360 گانه ی مکه به قوت عصای رسول خدا(ص) و تایید روح القدس شکستند می بایست شعرو صورت کاو و گوژ نفس اماره جاهل فروپاشد و ازمیان برود . حال با این مقدمه نظری به اوضاع آغازین ظهور شعر اسلام و بسط آن بی افکنیم ..اوضاع آغازین ظهور شعر در اسلام ...از آنجا که شعر تنها هنر غالب قوم عرب قبل از اسلام و بک اعتبار تنها طریق تفکر عصر جاهلی بود ، ظهور وحی در صورت قرآن و کلام الهی همه ی شاعران را تا مدتی مرعوب خویش کرد و بسیاری از اشعار را باطل ساخت و روح بسیاری از شاعران را متحول گردانید . این تحول در مواجهه ای که شاعران با کلام خدا ( قرآن مجید ) داشتند حاصل شد قرآن هیچ مشابهتی به کلام بشری و شعر شاعران جاهلی نداشت . قرآن طی بیست و سه سال به حضرت محمد (ص) وحی شد . در آغاز سخن از هنرمندی حضرت محمد (ص) گفتیم . این هنرمندی عبارت است از نسبت بی واسطه با ذات احدیت و نیوشایی اسراری که قدیسان با او در میان گذاشته اند و بدینسان عالم اسلامی ابتدا در وحی اقامه شده است . قابلیت وجود پیامبر(ص) منشا اتصال روح القدس

( جبرئیل امین ) فرشته کلام الهی به او بوده است .عالم اسلامی همان ظهور و تجلی اسم اعظم

الله اکبر و کل و حقیقت محمدی است که بی حجاب در افق چشم دل پیامبراسلام (ص) و اهل بیت (ع ) گشوده شده است . این مرتبه یعنی ظهور کلی عالم اسلامی اختصاص به انسان کامل دارد ، اما در مراتب نزولی چنان که ابن عربی در (( فتوحات مکیه )) بدان اشاره کرده وجود شاعران و هنرمندان را نیز فرا می گیرد و پرتو الهام رحمانی و ربانی روحشان را در حال سکر آمیز ادراک وحدت حقیقی روشن می گرداند .سوره های آغازین که در مکه وحی شدند دوران پر آشوبی را چون داهیه بزرگ برای شاعران پدید آورد . شاعران مجنون ( جن زده )‌جاهلی ساحتی ورای ساحت شعر شیطانی

( جنی ) نمی شناختند . کلمات مهیج و تشبیهات خلاف آمد عادت با آهنگی بی سابقه چون صاعقه بر دل محجوب کافران و مشرکان فرود می آمد و آنها را از عاقبت تاریکشان در درکات جهنم هراسان می ساخت . قرآن در آیات تشبیهی که با صورت های خیالی به ظهور آمده بود ، زبان پر راز و رمز را ، تفکر حضوری تشبیهی را به شاعران آموخت . آیاتی چون :(( الم ترکیف ضرب الله مثلا کلمة طیبة کشجرة طیبة اصلها ثابت و فرعها ف السماء ..))

[ سوره ابراهیم 24 و 25 ]و آیات نور نظیر :(( الله نورالسموات والارض مثل کمشکوة فیها مصباح ، المصباح فی زجاجه . الزجاجة کانها کوکب دری یوقد من شجرة مبارکة زیتونة لاشرقیة‌ولا غربیة یکاد زیتها یضیی ء ولولم تمسسه نارونور علی نور یهدی الله لنوره من یشاء و یضرب الله الامثال للناس والله بکل شی ء علیم ))

[ سوره نور / 35 ] ...لحنی بلند دارد ، جمال و حسن الهی بالتمام در آنها ظاهر است و معنایشان عمیق است ، احساس شاعرانه را بر می انگیزد و صورتی از تخیل را ابداع می کند که در آن اشیا ء در حجمهای نا معهودی جلوه گر می شوند . بدین ترتیب علمی در قرآن و هنر قرآنی اقامه می شود که هنر شرک را طرد و نفی می کند از اینجاست که قرآن در سوره ی شعراء در آیاتی شاعرانی را که به آنها شیاطین نازل می شوند محکوم می کند . [ هل انبئکم علی من تنزل الشیاطین علی کل افاک اثیم ، یلقون السمع و اکثرهم کاذبون ، والشعراء یتبهم الغاوون الم ترانهم فی کل و ادیههون و انهم یقولون مالا یفعلون الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات و ذکرالله کثیر ( سوره شعرا / 226 – 224 ) ]اینان شاعران بت پرست مکه بودند و هنر خود را صرف هجو مقدسات اسلام و تحقیر پیروان پیامبر (ص) می کردند و از این لحاظ در زمره اولیا ء شیطان و ضد اسلام به شمار می رفتند . بنابراین آیات ، شاعران دو دسته اند : یک دسته که تابع ضلالت شیطانی اند و دیگرانی که اهل ذکر کثیر و عمل صالح اند و همین دو دسته اند که سرتا سر تاریخ اسلام مظهر دوگانگی هنر دینی و دنیوی بوده اند .

میراث ادب و فرهنگ ملل و نحل مشرک ، و بهرمندی از ماثورات انبیا ء و اولیا ء اساس کار این دو گروه بوده است و در بالاترین مرتبه شاعران از حقیقت شیطانی گذشته و در زمره ی حکمای انسی کلمات الله را تلقی کرده اند .با ظهور حقیقت اسلام شعر شعرای باطل نسخ گردید و تا وقتی که درهای آسمانی باز بود و عالم محل نزول وحی الهی بود شاعران باطل مرعوب شده بودند . بالتبع شعر باطل قدیم بلکل تعطیل شد و دیگر کسی مطابق ذوق شاعران کهن به ستایش شراب و عشق نمی پرداخت و اگر ستایش بود از اسلام و پیامبر اسلام (ص) و وصف مبانی اسلام بود . در این زمان خطبه به جهت فایده تشحیذ حس دینی بسط یافته بود .در عصر خلفای راشدین نیز این وضع ادامه یافت اما با به قدرت رسیدن امویان وضع برگشت و رجوعی دیگر به سوی شعر شیطانی جاهلی به سراغ و سروقت مسلمین آمد .از بزرگ ترین شاعران عصر پیامبر (ص) باید (( حسان بن ثابت )) را نام برد . او شاعر

(( مخضرمی )) [ نام شاعرانی است که چندی در عصر جاهلی و سپس در اسلام زیسته ند و به زبانی می توان  این شاعران را (( دو ساحتی )) خواند ] بود که (( داهیه کبری )) [ بلای بزرگ ] قریش خوانده شد ، زیرا به تشویق پیامبر (ص) آنان را هجو می نمود . به فرمان پیامبر (ص) برای او در مسجد مدینه منبری نصب کرده بودند و او از آن موقع در حضور حضرت محمد (ص) مشرکان را هجو می نمودند . و پیامبر (ص) به او فرمودند : (( اللهم ایده بروح القدس )) یعنی (( بارالها او را به واسطه ی روح القدس مؤید بدار )) . پیامبر (ص) همواره او را تایید می کرد و می فرمود که تا وقتی که به زبان خویش ما را یاری کنی به واسطه ی جبرئیل مؤید باشی .کعب بن زهیر که از شرک به اسلام روی آورده بود با قصیده ای به نام (( البرده )) [ یعنی ردای افتخار ] محبت رسول را طلبید . [ بیتی از این قصیده چنین است : (( ان الرسول لسیف یستضاء به مهند من سیف الله مسلول )) یعنی (( پیامبر (ص) شمشیری است هندی و آخته از شمشیرهای خدا که بر آن روشنایی طلبند )) و پیامبر  اجابت کرد .دیگر شاعران معروف مؤید به روح القدس کعب بن مالک و عبدالله بن رواحه هستند که پیامبر (ص) آنها را مامور به پاسخ گویی به شاعران مشرک کردند . این شاعران در پرتو قرآن و سنت اغلب در قلمرو سیاست و اخلاق ( حکمت عملی ) منشاء اثر بودند . اما هنوز بنیاد حکمی استواری نیافته بودند و حکمت اشعار آنان اغلب به حضور عملی محدود می شد و برخی از آنها به بیان تجربیات معنوی شخصی می پرداختند . علاوه بر این هنوز شقاقی میان ظاهر و باطن پیدا نشده بود تا شاعرانی به وصف ظاهر ( و ملازمه اش جهاد اصغر ) و شاعرانی به وصف باطن ( و ملازمه اش جهاد اکبر ) و عوالم روحانی بپردازند . در عصر پیامبر (ص) شاعران دینی همواره بنابه روایات اسلامی از ناحیه جبرئیل و عنایات ویژه ی روح القدس مطمئن بودند . چنان که اشاره شد ( حسان بن ثابت )) به اعتقاد برخی گرچه بنیانگذار شعر دینی نیست ، اما رسالت الهی پیامبر (ص) را مدح می گفت و خداوند تعالی را ستایش می کرد و از آیات قرآنی بهره می برد و الهام می گرفت .در حقیقت شعر اسلامی در پرتو قرآن به ظهور آمد و شاعر و ادیب و خطیب اسلامی کم و بیش از فیض حقیقت قرآنی و وحی روح القدس ( وحی دل و الهام عارفانه ) برخوردار شده بودند وگرنه تباینی ذاتی میان ماده و صورت شعری صدر اسلام و عصر جاهلی پدیدار نمی شد . به هر تقدیر هنر اسلامی به مثابه هنر مقدس همواره مبادی خود را در الهام ربانی اولیاء الله می جسته است . بدین معنی در شعر نیز شاعران در جستجوی بنیادهای متعالی آن بوده اند و قصصی را به مثابه مبدا شعری ابداع کرده اند .می گویند : اول کسی که در عالم شعر گفت آدم بود . و بسبب آن بود که هابیل مظلوم را قابیل مشنوم بکشت و آدم را داغ غربت و ندامت تازه شد ، در مذمت دنیا و در مرثیه فرزند شعر گفت . به همین حال رجوع به اصل موجب شده در پیدایی شعر دینی در عالم اسلامی ، حضرت علی (ع) مظهر و نمونه ی کمال انسانی که حضوری کامل داشته باشد . دیوانی منسوب به ایشان که تقریبا شامل است بر 1500 بیت در باب معانی دینی ( ترغیب بر ترک دنیا ، عبارات نیایشی ، جملات اندرزآمیز در زمینه ی زهد و خرد و ربانی ) چنین تفکری را که حضرت علی (ع) در هر زمینه حتی در زمینه ی شعر داشتند را تفکر باز می گویند . در این دیوان منسوب به حضرت علی (ع) روح شاعرانه جاهلی رنگ باخته و عالمی نو و جدید در عرصه ی حضور تخیلی و تخیل ابداعی اقامه گردیده است . از این نظر قرینه ی آن (( نهج البلاغه )) به مثابه اثری نثری امیر مومنان (ع) تلقی می گردد که اساس تکوین ادب دنیا و دین اسلامی است .مدح و هجا نخستین صور شعر اسلامی است . [ غلبه حالت جهاد اصغر در صدر اسلام و اهمیت آن جهت فروپاشی نظام شرک جاهلی کهن اقتضاء می کرد که پیامبر (ص) نیز بر این گونه شعر تاکید ورزد . سایر صور شعری از جمله اشعار حماسی و تراژیک یا اشعار عاشقانه و تغزلی چندان مورد توجه نبود . زمانی که شعر (( حسان بن ثابت )) مورد ستایش قرار می گرفت همواره از وارد شدن بلای عظیم بر سر مشرکین سخن به میان می آمده است که خود بیانگر روح جهادی ( جهاد اصغر ) شعر است . ] در این شعر شعر ملاحظات دینی کاملا داخل گردیده است ، پس از صدر اسلام نیز همه ی فرق دینی جهت تایید تفکرات و آیین های خود و محکومیت تفکرات رقیبان از شعر فرقه ای بهره می گرفتند . که بر آن می توان شعر کلام یا کلامی نهاد . در دوره ی امویان شعر سیاسی به تبع فرق مختلف از شیعه ، سنی ، خارجی ، مرجئه ، جبریه ، قدریه – که گاه تحت تاثیر عرف قومی و قبیله ای بود – و نفسانیات باطل به وجود آمد ، و هر گروه سعی داشتند شاعرانی را به طرفداری برای خود مهیا کنند . در کنار این شعر

سیاسی ـ کلامی ، شاعرانی از جمله بعضی از خلفای اموی نیز وجود داشتند که سنن شعر غنایی باطل را احیاء و از شراب و عشق و لذلیذ این جهانی ستایش کردند. غفلت از حقیقت اسلام و سیره ی نبوی (ص) ، رواج زندگی شهوانی که حتی به مکه و مدینه نیز سرایت کرده بود و وجود خلفای بی دین و فاسد اموی که تنها دل مشغولیشان شراب و عشق و لذایذ این جهانی بود همراه با دوری اهل بیت (ع) از اریکه ی حکومت اسلامی مقتضی پیدایی مجدد این شعر بوده است . امویان برای مبارزه با مخالفان و رقیبان یعنی اهل بیت پیامبرخدا (ص) از شعر و جاذبه ی آن سوء استفاده کردند و بیشترین بهره را گرفتند .

معاویه می گفت : (( شعر را بالاترین وظیفه ی اخلاقی و ادبی خود قرار دهید )) علاقه ی امویان به شعر در هر حال نمی توانست بدون سوء غرض سیاسی ، برای تضعیف دشمنان خویش نباشد اما با این وجود بسیاری از شاعران حتی با وجود زندگانی در فسق و فجور نمی توانستند حق گویی را بلکل فراموش کنند ، بدین معنی که که بر اثر تجلی حقیقت هدایت و تاثیرات باطنی روح اهل بیت پیامبر خدا (ص) و شخص پیامبر (ص) در باطن و دل شاعران چه بسا که به مدح پیامبر (ص) و اهل بیت پیامبر خدا (ص) می پرداختند و کمتر جرات تعرض به ایشان در جامعه وجود داشت . یکی از این اشخاص (( فرزدق )) است که با وجود مطالب راست و دروغ درباره ی وی ، مصیبت وارده نسبت به خانواده ی حضرت علی (ع) را وصف و دشمنان ایشان را نفی می کرد . وی مانند بسیاری از شاعران از بنی امیه پول می

گرفت و درباطن طرفدار بنی هاشم بود و بنی امیه این موضوع را می دانستند ولی نمی توانستند دست به اقدامی جدی بر علیه وی بزنند ، فی المثل ، زمانی که همین (( فرزدق )) مطالبی ، بر ضد بنی امیه گفت و (( مروان بن حکم )) والی معاویه در مدینه در صدد مجازات و تنبیه (( فرزدق )) بر آمد ، (( فرزدق )) که آن را دانست از مدینه به بصره گریخت ، مردم به (( مروان بن حکم )) گفتند : بد کردی زیرا ناموس و شرافت خود را به این شاعر مصری سپردی ... (( مروان بن حکم )) گفته ی مردم را پسندید ، توشه ی راه و صد دیناری برای (( فرزدق )) فرستاد تا از هجو او رهایی یابد . با این همه مهربانی ، موقعی که

(( هشام بن عبدالملک )) خلیفه ی اموی مناسک حج به جا می آورد حضرت علی بن الحسین امام سجاد (ع) را در طواف دید و اورا ناشناس گرفته هویتش را جویا شد . (( فرزدق )) که آنجا حضورداشت فورا قصیده ای در مدح اهل بیت (ع) سرود . [ رجوع شود به کتاب تاریخ تمدن اسلام ، جرجی زیدان ، ترجمه جواهرالکلام ،ص 55 ] همچنین بود (( کمیت بن زید اسدی )) که همواره از سوی اهل بیت پیامبر(ص) تایید می شد . اهل بیت (ع ) او را مؤید به روح القدس دانستند.اشراف  اموی به زندگانی بی بند و بار انس گرفته بودند . اینان جامه های ابریشمین به تن می کردند ، باده می نوشیدند ، با کنیزکان آوازخوان رفت و آمد می کردند و به اکراه و اعتراض های شدید پارسایان اعتنا نمی نمودند. آنها تنها از نعمات دنیوی بهره می گرفتند ، بلکه به ارضای ممنوع ترین و زشت ترین شهوات نیز دست می زدند . در میان خلفای اموی که همه در شرابخوارگی و لاابالیگری مستغرق بوده اند ، بعضی نظیر (( ولید بن یزید )) خود اشعاری در ستایش شراب و خمر ساخته است و شعرایی نظیر (( اخطل )) در عهد ایشان وصف شیشه ی شراب می کرده اند . تنها (( عمربن عبد العزیز )) از رویه ی پیشینیان خود عدول کرد و چون مردی پرهیزگار و پاکدامن بود و می خواست مانند خلفای راشدین رفتار کند از شعر و شاعری فسق آمیز چشم پوشید و اعلام داشت که نه شاعر می پذیرد و نه شعر گوش می دهد برای از بین بردن این وضعیت شعر و شاعری فاسدگونه زمان خلافتش .مطالب فوق به وضوح نشان می دهد که با ظهور اسلام تا حدودی به ماده شعر قدیم صورت دینی زده می شود ، و گاهی نیز فقدان قابلیت ماده شعری به همان وضع می ماند . و آن نحو شعری که صورت اسلام را پذیرفته ، در آغاز به جهت قرب به فرهنگ جاهلی ، قالب شعر حفظ شده بود ، بدین ترتیب که شاعر پس از مقدمه ای درباره ی معشوق و هجران و بی وفایی او (‌ نام مقدمه (( نسیب )) بود ) ، به وصف اشتر خود می پرداخت و قدرت و نرم بدنی . توان او را در تحمل خستگی و گرما می ستاید ، سپس به موضوع اصلی می رسد که همانا مدح حضرت رسول اکرم (ص) است ولی به تدریج این گونه مقدمه ها ( یعنی نسیب وصف شتر )

جای خویش را به مقدمه ای در وصف خدا و اسماء و صفات او می دهد و همین طور در مدح انبیا ء و اولیاء و صدیقین و سپس به موضوع قصیده می پردازد در صورتی که شعر کوتاه باشد و وصف خدا و اولیای خدا و قدسیان در ابیات مختلف بیان می شود .به هر حال با امویان بی دینی رواج پیدا می کند و شعر نیز نمی تواند از این وضع مبرا باشد

گرچه در حوزه ی علوم و معارف هنوز یونانیت و کل مطلق یونانی سراغ مسلمین نیامده بود ، اما گرایش به لذایذ این جهانی و فراموشی معاد و گاه چون شیطان انکار احکام الهی کردن ، به جهت غلبه ی حضور حیات انضمامی در هنر ، به نمایش در می آید . نخستین شاعران نیست انگار تمدن اسلامی از جمله (( الحطیئة )) که به زشتی ظاهر و باطن مشهور بودند در این دوره قدرت گرفتند . (( الحطیئة )) شاعری نیست انگار بود که زن و فرزند و حتی مادر و شخص خودش را آماج هجویات خود قرار داده بود . او از این طریق به گذران زندگی می پرداخت . در حالی که در حوزه ی علمیه شیعه بر کنار از جامعه سیاسی ـ و برخی از جماعت پارسایان اهل سنت ـ طی قرن اول و اوایل قرن دوم هنوز قرآن حاکم مطلق است و حتی مذاهب فقهی رسمی چهارگانه اهل سنت و مباحث شرعی شکل منظم و مدونی نیافته بود .جاری شدن سیل ثروتها به دمشق و انتقال بخشی از آن به مکه و مدینه ، همراه با ضعف ایمان موجب می شد موسیقی و شراب و آواز و شهوت رانی در عصر اموی روز به روز افزایش یابد . در این زمان زندگی شهوانی شهری نوعی (( غزل )) را پدید آورد که در واقع صورت مبتذلی از عشق تراژیک بدوی نظیر عشق لیلی و مجنون بوده است. ممیزه غزل بدوی ، پاکی شدید احساسات و آراستگی زیبای بیان است . شاعران این نحله را شاعران (( عذری )) می نامند . این نام از نام قبیله ی (( بنی عذره )) که در حجاز می زیستند اقتباس شده است . گویند : چون عاشق شوند از عشق بمیرند ، یعنی سبب مرگ ایشان خود عشق است ، نه دست نیافتن یا دست نیافتن به معشوق ... این معنی ؛ بعدا گسترش یافت ، عامل گسترش آن نیز بیشتر صوفیه بودند که هر یک ، حقایق مورد بحثی بر آن افزودند و نظریه ی (( وحدت عشق )) در کنار نظریات (( وحدت وجود )) و (( وحدت شهود )) حضوری جدی داشت . (( عذری )) نامی بود که بر هر عشق پاک و صادقانه ای اطلاق می شد . (( قیس بن ملوح اساطیری ))

[ مجنون عاشق لیلی ] از همین قبیله ی عشاق بوده است که نمونه ی ازلی شاعران عاشق است . (( کثیر عاشق عزه )) و شیعه ی علی (ص) از جمله عشاق شاعر بوده است . تاسف بار این که در برابر غزل شکوهمند و ساده ی روستایی ، شهرنشینان مدینة الرسول و مکه مکرمه علی رغم علو مقام این اماکن مقدس و حرمین شریفتین در پرستش عیش و هوی و هوس گوی سبقت از همه ربوده بودند . موسیقی و شراب و آواز و شهوات در این دو شهر رواج یافته بود . (( عمربن اب ربیعه )) از نمونه های اصلی این جماعت (( دون ژوانهای اموی )) حسانی اشراقی بود . در باره ی اطلاعات بیشتر درباره ی او [ رجوع شود به آذرنوش (( نگاهی به اجماع اشراقی  حجاز )) ، مجله مقالات و بررسی ها ، شماره 5-1350 ، 6 ، ص 141 ، شماره 6 -7 ، سال 1350 ، ص121 ] در اینجا دیگر غزل شعر عاشقانه عمیق که بعدها سرمشق صوفیه قرار گرفته و صورت عشق حقیقی نه عشق مجازی پیدا کرد ، نبود ، با این خصوصیات که عشق مجازی پلی برای عشق حقیقی است : (( المجاز قنطره الحقیقه )) چنانچه در غزل ها و اشعار حکیمانه و عرفانی به ظهور پیوست ، بلکه شاعر اموی دیگر از هیچ سخنی زبان در نمی کشد ، حقایق نا گفتنی عشق شهوانی ، ظرافت های زنانه و سخنان گستاخانه شرم انگیز همه را به زبان می آورد و دراین وضع حتی در باب زنان خلفا و امیران نیز (( نسیب )) سروده می شد . [ تاریخ ادبیات عرب ، ص 80 ]خطبه و خطیبان به جهت خاص تا این حد آلوده نشده و تا حدودی سلامت خویش را حفظ کرده بودند ، که علت اصلی آن عبارت بود از بار دینی فعالیت های رسمی اجتماعی و دعوت به اسلام که در مضامین خطب وجود داشت . احتجاجات و تعرضات سیاسی در رسالات [ (( رسائل )) نوشته های خطیبانی بوده است که به صورت خطبه یا موعظه ای مکتوب تالیف یافته است ] این عصر حضوری جدی داشت . قصاص یا قصه گویان نیز در عصر اموی در عرصه ی هنر اسلامی ظاهر شدند . آنان تمایل مردم را به عجایب و غرایب بر می انگیختند و اوصاف و اعمالی از برای خداوند متعال نقل می کردند . این دوران را باید رونق اسرائیلیات و اساطیر و امانی نیز نامید که بعدا در تفسیر قرآن تاثیر نهاد .پس از طی دوره ی اموی با آمدن عباسیان وجوه ذوقی تجربیات اسلامی ایرانیان در هنر اسلامی غلبه کرد . در حقیقت این وجوه بالذات و بالعرض منحل درکلیت اسلام شده بود .

گرچه خلفای اولیه عباسی ظاهرا در امور دینی سخت گیر بودند ، اما پس از هارون ، سیاست باز اباحیت را پیش گرفته ، امور دینی را تا حدودی آزاد گذاشتند . اینان اهل تسامح و تساهل در امر دین بودند . هر دین و عقیدتی ( ملل و نحل مشرک ) را آزاد گذاشته بودند . اما این آزادی مستلزم استبداد علیه پارسایان اهل سنت و شیعه علوی ( یعنی اهل السلام حقیقی ) و بعضی ملل و نحل بود . شخصی چون مامون از یک طرف دارالحکمه [ اغلب حکمت و عقل آزاد از وحی ـ یعنی حکمت فلسفی ، را تاسیس و از طرف دیگر منشا پیدایی دوره ی محنت و شکنجه و تفتیش در اسلام گردید ، تا با زور و شکنجه عقیده معتذلیان را مبتنی بر مخلوق بودن قرآن بر همه تحمیل کند نه وحی بودن آن را ...به هر تقدیر عباسیان تا دوران متوکل ، سیاست تسامح و تساهل را نسبت به اصحاب عقاید و ادیان جز پیروان اهل بیت پیامبر (ص) و پارسایان اهل سنت اتخاذ کرده بودند و این گروه تا آنجا که اهل هنر صنایع و ثروت بودند ، مورد تعرض قرار نمی گرفتند و هم اینان بودند که تخم زندقه دوره ی مامون به بعد را پاشیدند ـ [ مراد از زندقیان همان آزاد اندیشان از دین ، غیر ملتزم به وحی آسمانی با اخلاق اباحیت و فساد عقیده یعنی مانویان و دهری مذهبان بودند.در چنین شرایط و اوضاعی گروهی از شاعران زندقه زده و زندیق ظهور کردند که علاوه بر طرح مسایل فلسفی دنباله رو سنن شعری امویان بودند . اینان دامنه اشعاری را که در باب شراب و لاابالیگری بود وسعت دادند و مضامینی جدید از باغ و بستان و دیگر مضامین را در شعر وارد کردند و متاثر از حکمت یونانی بدان عمق ملحدانه بخشیدند . در قرن اول خلافت بنی عباس معاشقه با غلامان و استعمال مسکرو شراب و می ، شیوع پیدا کرد . و به دیگر اقوام از جمله ایرانیان نفوز کرده بود . به طوری که شاعرانی نظیر (( رودکی )) و (( ابو شعیب صالح بن محمد هروی )) از شعرای زمان سامانیان در همین موضوعات اشعاری ساخته اند . [ تاریخ ادبیات ایران جلال الدین همائی ، فروغی ، ص 272 ، 273 ] رودکی می گوید : (( می ، آرد شرف مردمی پدید آزاده تر از درم خرید می آزاد پدید آرد از بد اصل فراوان هنر است اندرین نبیذ )) در پایان دوره ی اموی شاعران مقدمه عاشقانه قصاید ( نسیب ) را که به طور اجبار بر همه ی اشعار قالب بود گسترش دادند و آن را مستقل کردند و به صورت غزل درآوردند که درمورد آن قبلا توضیح داده شد . گروهی از شاعران در دوره ی عباسی (( نسیب )) را به باد مسخره گرفتند و در مضامین شعری ، نیز تحولاتی پدید آوردند و فلسفه شکاکیت و ملامتیه ( کلبی مذهبان ) و زهد و حکمت اشراقی و تمایلات عمیق دینی باطنی در کنار موضوعات قدیم عاشقانه و تغزلی را هرچه بیشتر وارد شعر کردند . سرکردگان هنر و شعر نیست انگارانه این عصر دو تن بودند : (( ابونواس )) در شعر طرب و (( ابو العتاهیه )) در شعر حکمی و یکی دیگر که در مراتب بعد قرار می گیرد (( بشاربن برد )) است که از شاعران مشهور زندیق این عصر بود و بارها از سوی اهل دیانت طرد و تبعید شد ، (( ابونواس )) شاعری از شاعران لاابالی بود . وی که بارها به زندقه متهم شد ، اشعاری در خمریات و زهدیات (( دو نوع شعر از لحاظ مضمون )) دارد . (( ابوالعتاهیه )) شاعری حکمی در اثر کثرت سخن درباره ی مرگ ، رستاخیز و قضاوت روز آخرت را انکار کرد ، از این رو اهل دیانت او را نیز به زندقه متهم کردند. او با سرودن زهدیات تحولی جدید از حیث مضامین در شعر عرب ایجاد کرد . در این اشعار (( ابوالعتاهیه )) به سمت پایگی و پوچی مال دنیا اشاره می کند و از مرگ و گورستان و کالبد ها و استخوانهایی که در ٱن نهفته است و یا از تلخی تعلق آدمیزاد به خاک سخن می راند . از شاعران دیگری که مشهور به شاعران حکمی (محدثین ) اند میتوان (( ابوالعلای معری )) و

(( شریف رضی )) را در دو جریان مخالف نام برد که نکات فلسفی یا حکمی را در زمان انتقال فلسفه و کلام و علوم یونانی در اشعارشان وارد کرده اند . [ ابوالعلای معری تمام شاعر قرن سومی نیز در این زمان با تاثیر پذیری از عقل و تفکرات فلسفی و علم النفس یونانی ابداعاتی در شعر حکمی داشته است ] .رعبی که اهل ظاهر سنت و حدیث پس از دوران متوکل و بعد ترکان در مقابله با علوم و فرهنگ یونانی و ترویج علوم شرعی ایجاد کردند به همراه شکست شرک و زندقه خیلی در شعر و نثر مؤثر بود تا آنجا که اشعار هرچه بیشتر صبغه دینی یافتند . با رواج فلسفه ، کلام و تصوف به تدریج بسیاری از مضامین و مواد اشعار خمریات و زهدیات که در حقبقت هر دو صورتی دنیوی ذاشتند در مقام حقیقی گذشت از عالم طبیعت و کثرات و حکمت یونانی اخذ می شود ، و صورت دینی و عرفانی پیدا می کند بی تردید ورود فلسفه ی یونانی توانست به نحوی محرک متفکران اسلامی در بسط هنر دینی باشد . فلسفه یونانی به مشابه ماده برای صورت نوعی اسلام قرار گرفت . عرفان و پیدایش غزل عرفانی شعر دینی را مستعد ساخت و تجربه ی دینی در عرصه ی هنر را به سنت محکمی تبدیل و مستفر نمود . موسیقی در عصر اسلام ...عرب قبل از اسلام اشکال ساده ای از موسیقی را که به صورت ترنم و دیگر صور تفننی که با رقص و دف توام بود ابداع کرده بود . از آنجا که دین اسلام هرگونه تعلقاتی را که موجب عجاب و اشتقال صرف و غافلانه به لذایذ دنیوی می شود ، نفی می کند ، با ظهور حکم به تحریم غناء و ساختن آلات طرب کرد . مسلمین تازمان خلفای راشدین که احکام شرع اسلام باشد هرچه تمام تر اجرا می شد از هر جهت به دین پایبندی داشتند و در ساعات فراغت جز به امور دینی و زندگی ساده به کار دیگری نمی پرداختند تا آنجا که همان آهنگ های ساده ی جاهلیت را هم ترک گفتند و تنها چیزی که از غناء و موسیقی می دانستند قرآن خواندن و زمزمه ی اشعار دینی با آواز زیبا بود . پیامبر(ص) همواره به قرائت قرآن با صوت جمیل دعوت می کرد مسلمانان نخستین موسیقی خود را با ترتیل اکرام آمیز و صادقانه ی کلام الهی آغاز کردند که در آن با احساس روشنایی و گرمی و وزن و آهنگ در دل همراه بود . موسیقی نیز در عصر اسلام ابتدا با غلبه ی عشق و شهوت رانی به ابتذال گرایش یافت و بیشتر در تفنن و ارضای هوس های اشراف و عوام به کار آمد . این وضع چنان بود که مسلمین گویی کمتر نظری به موسیقی روخانی و دینی نخستین اسلام داشتند . اکثریت متفکران اهل ایمان نیز از موسیقی متعارف اشراف دوری می گزیدند ، اما به تدریج با نهضت ترجمه و عروج الحان و نغمات دینی و مواجه متفکرات اسلامی با حکمت نظری موسیقی در اندیشه ی فیثاغورث اسکندریه و مدارس یونانی به تعالی موسیقی در مبادی روحانی و آسمانی موسیقی پرداختند . این نظر در میان متفکران اسلامی رایج گردید که موسیقی نظری بدور از هوی و هوس و شهوت و لهو و لعب نیز جهت عروج روحانی وجود داشته و بدینسان متفکران و هنرمندان مسلمان میان موسیقی قرآنی نظری ملل و نحل قدیم جمع کردند و به تجربه ی معنوی فیاض روح اسلامی در موسیقی دست یافتند .اما این تحول بسیار بطی ء بود و آنچه لبه داشت همان هنر باطل و کفرآمیز اموی بود ، بدین ترتیب که پس از عهد خلفای راشدین دوران سلطنت اموی فرارسید  و این موقع عهد عیش و عشرت شد و دورا زهد و تقوی به روزگار فسق تبدیل گردید . آمدن بسیاری از اقوام تحت پرچم امویان فرهنگ ایشان را نیز به خدمت اینان در آورد و از آنجا که همه ی خلفای اموی

( به استثنای عمربن عبدالعزیز ) بی دین و متجاهر به فسق بودند ، آن جهات و وجوهی از فرهنگ مشرکین را مورد توجه قرار دادند که به عیاشی و ارضای شهواتشان مدد می رساند . از این رو از تمام صنایع و هنر های تجملی که می توانست وسایل فسخ و فجور باشند بهره جستند . سازندگان و نوازندگان ایرانی و رومی ازآن گروهی بودند که مورد حمایت امویان قرار گرفتند و موجب گسترش موسیقی فاسقانه در جامعه ی اسلامی شدند . بعضی از اعراب موسیقی ایرانی را با شعر عرب آمیختند و آن را متنوع ساختند . سلاطین اموی عموما در ترویج موسیقی و تشویق موسیقی دانان هم عفیده و یکزبان نبودند ، بلکه بعضی چون

(( سلیمان بن عبدالملک )) ظاهرا مخالف رواج و شیوع موسیقی بود . [ وی بسیاری از نوازندگان و خوانندگان خوش صدا را به بهانه ی تحریک زنان به زنا ناقص العضو و اخته کرد ] لکن اگثر سلاطین اموی به جهت اینکه اهل خوشگذرانی بودند به ترویج و تشویق موسیقی پرداختند و همین امر موجب رواج موسیقی (( غناء )) در عصر امویان شد . نخستین خلیفه ی خوشگذران عیاش (( یزیدبن معاویه )) بود که در دوران خلافت وی نه تنها موسیقی بلکه همه نوع هنرهای فسق آمیز در حجاز به خصوص مدینه و مکه شیوع یافت ، ولی تا زمان (( ولیدبن یزیدبن عبدالملک )) موسیقی  در حجاز محصور ماند و همین که ولید خلیفه شد سازندگان و نوازندگان را از مدینه به دمشق آورد و از آن به بعد در سرتا سر ممالک اسلامی موسیقی رواج گرفت . زیرا خلیفه ی وقت میگسار و عیاش بود و با نهایت بی باکی همه نوع هرزگی می کرد و هم خود او درباره ی معایب (( غنا ء )) چنین می گوید : (( از غناء بپرهیزید ، زیرا غناء آبرو و حیا را می برد ، شهوت را می افزاید ، مروت را نابود می کند و مانند شراب انسان را مست و از خود بی خود می کند ...من این را می گویم اما غناء را از جانم بیشتر دوست دارم . غنا ء برای من بهتر از آب سرد گوارا برای تشنه جگر سوخته می باشد . ولی حق آن است که حق گفته شود ))وقتی خلیفه ی هرزه خوشگذران این طور از غناء ( موسیقی بزمی و عیاشی ) بد می گوید ، خلفای پرهیزگاری چون (( عمربن عبدالعزیز )) اموی و (( مهتدی )) عباسی طبعا باید از شیوع موسیقی فسق آمیز جلوگیری کنند . بعضی نیز به مصالحی مدتی محدود موسیقی را منع می کردند و سپس آن را مورد حمایت قرار می دادند و حتی بعضی از ایشان آهنگساز بودند .

(( عمربن عبدالعزیز)) قبل از خلافت موقعی که فرمانروای حجاز شد به موسیقی و غناء مشغول گشت آنگاه (( ولیدبن یزید)) آهنگ هایی ساخت که به نام وی باقی ماند . [ اولین کسی که با اتخاذ روش های موسیقی ایرانی به ابداع موسیقی تالیفی عربی ـ ایرانی پرداخت (( سعید بن مسجع )) بود . وی که بنده ای زر خرید بود آوازی نیکو داشت و علاقه مند به موسیقی بود ] همین قسم در زمان بنی امیه بخصوص در اواخر سلطنت آنان توجه به موسیقی فزونی یافت ، به طوری که دستگاه خلفا هیچ وقت بی ساز و آواز نمی ماند و در میدان جنگ هم عده ای آوازخوان و سازنده ی آلات موسیقی همراه می بردند. چنانکه (( ابن اثیر )) می نویسد : پس از شکست از عباسیان در نزدیکی اصفهان صدها (( بربط )) و ((طنبور)) و (( مزمار )) در اردوگاه امویان یافت شد . گروهی از خلفای عباسی نیز آهنگساز بودند و مشهورترین افراد این گروه (( واثق ، منتصر ، معتز، ومعتضد )) هستند و فرزندان خلفا نیز مثل پدران آهنگ سازی ، خوانندگی و نوازندگی می کردند . از این امور به طریق امویان رفتند . خلفای اموی و عباسی و دیگر سلاطین و امیران حاکم در مناطق تمدن اسلامی در ترویج و تکمیل موسیقی کوشش داشتند و برای رسیدن به آن مقصود همه قسم کمک می کردند. خلیفگان عباسی مقارن نهضت ترجمه سعی داشتند که موسیقی دانان و خوانندگان اهل ادب و حکمت نیز باشند تا اشعار را درست بخوانند. (( ابراهیم بن اسحق موصلی )) موسیقیدان مشهور دوره ی عباسی علاوه بر اطلاع از موسیقی از علم فقه و صرف و نحو ولغت نیز مطلع بود و (( زریاب )) از هیئت اطلاع کامل داشت . در این زمان اساس تئوری موسیقی عصر اسلامی شکل گرفت . خلفا آهنگسازان را برای مناظره و تحقیق جمع کردند و به بهترین آن جایزه و مقرری دادند. و اینان نیز در موسیقی بسیار کوشیدند ، چنانکه آهنگ هایی ساختند که فقط در یک حالت خوانده می شد . یا آلاتی برای موسیقی ساختند که حالات مختلف را در انسان ایجاد می کرد ( داستان مشهور فارابی در ساختن سازی به نام (قانون ) از همین باب است ) . علاوه بر موسیقی بزمی که با ظهور اسلام تحریف شده و باز با به قدرت رسیدن امویان رواج یافت ، نوع دیگری از موسیقی نیز در جامعه ی عرب وجود داشت که آن هم شکل ساده ای داشت ولی بعد از اسلام تنوع بیشتری یافت و کمترمورد تحریم قرار گرفت . این موسیقی عبارت بود از موسیقی رزمی .در نهضت ترجمه که دوره ی انتقال علمی ـ قبل از آن هنر ملل و نحل مختلف انتقال یافته بود ـ فرهنگ یونانی ، ایرانی ، هندی ( ملل و نحل مشرک ) بود ، کتاب هایی را نیز از فارسی و هندی به عربی ترجمه کردند . به این ترتیب علاوه بر ارتباط انضمامی و ذوقی با هنر مشرکین ارتباط انتزاعی و علمی نیز برقرار شد . پس از این چه در جهات ذوقی و چه در جهات علمی بر تنوع موسیقی کوشیدند. آلات موسیقی جدیدی اختراع و کتاب های جدیدی در موسیقی تالیف کردند . بدینسان تفکری در میان مسلمین تکوین یافت که دیگر از غنای متعارف و موسیقی تفننی اشرافی و مبتذل عصر بریده صورتی حکمی یافته بود ، اگر چه مانند شعر

ابتدا متاثر از حکمت یونانی بود . حتی در قلمرو و میتولوژی و قصص اسلامی نیز بنیاد فکری نویی پی افکنده می شد که به موسیقی نیز رنگی ربانی می زد . (( بورکهارت )) در کتاب (( هنر مقدس )) از زبان دو تار نی سخن می آورد که بیانگر این معانی است :(( وقتی از او پرسیدیم چرا سازش ـ دوتار کوچک عربی ـ که همراه با نوای آن ترنم و قصه خوانی می کرد ، تنها دو سیم دارد ، پاسخ داد :افزودن سیم سوم به ساز ، همانا نخستین گام در راه بدعت و الحاد است . وقتی خداوند جان حضرت آدم را آفرید ، آن جان نخواست به کالبد درآید ، و چون پرنده ای پیرامون قفس تن پرپر می زد ..آنگاه خداوند به فرشتگان فرمود : دو تار که یکی (( نرینه )) نام دارد و آن دیگری (( مادینه )) به صدا درآوردند و جان که می پنداشت نغمه در ساز ـ که همان کالبد است ـ جای دارد در کالبد شد و بند آن گشت . از این رو تنها دو سیم که همواره نر و ماده نام دارند ، برای آزاد ساختن جان از بدن کافی است . [ کتاب هنر مقدس ، تیتوس بورکهارت ، ترجمه فارسی جلال ستاری ، تهران ، سروش ، 1369 ، ص 9 ] در این میت (قصص) وجود در معنایی ابدی و جاویدان تجلی می کند . بدینسان در هنر اسلامی همه ی امور شبیه آسمانی خدا با الوهیت می گردد و این چنین بنیاد معنوی موسیقی در عصر اسلامی پی افکنده می شود و شکل می گیرد .نظری به مبانی موسیقی در تفکر و فلسفه ی اسلامی ...با ورود فلسفه ی یونانی و حضور تفکر متافیزیک و ماقبل متافیزیک یونانی در تمدن اسلامی ، اصول نظری فیثاغورث که طی قرون در حوزه های اسکندرانی کمال یافته بود . در عرفان ، فلسفه ، شعر و موسیقی عصر اسلامی جلوه ای دینی یافت . آراء فیثاغورث راجع به موسیقی کرات و سیارگان و اجرام آسمانی اجمالش و زیبایی هایش چنین بیان می شد : ادوار اجرام آسمانی و فواصل آنان از یکدیگر بنابرقوانین و مناسبات توازن موسیقی تعیین می شود ، و آدمی نیز به عنوان موجودی در جهان در نسبت با این نغمات قرار می گیرد و با آهنگ جهان آشنا می شود و نواهای موسیقی را به پیدایی می آورد .فلاسفه ی اسلامی با آغاز این احتمال ، نظریه ی فیثاغورث را کمال بخشیدند. قسمتی از این نظر در (( رسائل اخوان الصفا )) آمده است . مطابق عقاید اخوان الصفای بصره :(( از آن رو که کرات سماوی در گردش اند و ستارگان نیز حرکتی دارند ، نواهای موسیقی را پدید می آورند و این چنین است که به زبان خود ، خداوند را تجلیل می کنند و ارواح و فرشتگان را به وجد و شادمانی می آورند . همانگونه که روح ما در قالب جسمانی از آهنگ های شیرین موسیقی مسرور می گردد و اندوه را فراموش می کند و از آنجایی که این آهنگ ها انعکاساتی از (( موسیقی علوی و الهی )) است روضه رضوان را به یاد می آورد که ارواح با چه حالات وجد و سرور در انجا زیست می کنند ، و از همین روست که ارواح ما شیفته آنند که به آنجا پرگشوده ، به اقران خود وصول یابند . بنابراین نظر (( اصوات )) عوارضی هستند که به وسیله ی حرکت و نفوذ در نفس و در جوهرها به وجود می آیند . این فلاسفه معتقدند که احوال عالم این جهانی ، علل متقابل خود را در اولین چیزهایی دارند که به وجود آمدند (( الموجودات الاولی )) ، و بدنهای خاکی ، حرکات و اصوات هماهنگ کرات را را به همان گونه ی محاکات می کنند که کودکان ، حرکات و اصوات اولیای خود را ...گفته می شود که فیثاغورث علم موسیقی را اختراع کرد . او این علم را از اصوات هماهنگ سماوی که طبیعت اصیل و عقل دقیق او باعث شنیدن آنها می شد به دست می آورد . این قیاس به تفصیل مطرح شده است . مثلا 12 مقامات ، 7 اصوات ، 24 شعب و 48 تراکیب ، به ترتیب مطابق علائم منطقه البروج ، سیارات ساعات شب و روز و هفته های سال فمری می باشند . [ مقدمه رومی و تفسیر مثنوی معنوی ، رنالد آلن نیکلسن ، ترجمه فارسی و تحقیق آوانس آوانسیان ، تهران ، نشر نی ، 1366 ، ص 105 ـ 104 ، برای تفصیل مطلب رجوع شود به (( رسایل اخوان الصفا و خلان الوفا )) ، جلد اول ، تهران ، انتشارات دفتر نشر ، 1405 ه-ق ، رجوع به (( رساله پنجم در موسیقی ، ص 240 – 183 و نیز روجوع شود به کتاب (( سماع در تصوف)) ، تالیف اسماعیل حاکمی ، تهران ، دانشگاه تهران ،1361 ] نظریه ی ابتدایی فیثاغورث و تکمیل اسکندرانی آن تحت تاثیر روح اسلامی موسیقیدانان مسلمان به تدریج در حکم ماده نظریه در وجهه نظر عرفانی در آمد.

از اینجا عرفا در موسیقی نیز چون راه تفکر دینی را گشودند و موسیقی یونانی و ایرانی را به موسیقی آن جهانی متحول ساختند .تفکر دینی نظریه ی فیثاغورثی را با (( عهد الست )) و (( عالم ذر )) پیوند داد . از این منظر عرفا را عقیده بر آن بود که پیوستگی تاثیر روحانی موسیقی برروح ، امری ازلی است ، و به هنگام استماع موسیقی ، بار دیگر کلام حق را می شنوند که جملگی ارواح بشر در ازلیت پاسخ دادند . [ اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربکم ؟ قالو بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیمة انا کنا عن هذا غافلین . یعنی و چون پروردگار تو از فرزندان ، از پشت های ایشان ، نژادشان را بیاورد و آنها را بر خودشان گواه گرفت که آیا من پروردگار شما نیستم ؟ گفتند : بلی گواهی می دهیم ، تا روز قیامت نگویید که از این نکته غافل بوده ایم ...

و به همین طریق با الحان سپاه بهشتی هم آواز گشتند . در نظر عرفا در مقام ازل ، تمامی ارواح انسانی در بهشت که تنافر اصوات امری ناشناخته می باشد ، همراه با آدم ابوالبشر بوده است .

با این اوصاف ، چنانکه اشاره شد فیثاغورث و افلاطون تاثیر موسیقی و نغمات موزون را در انسان از آن جهت می دانستند که یادگاری های خوش موزون حرکات آسمانی را که ددر عالم ارواح و مثل و عالم قبل از تولد و هبوط می شنیده و به آن معتاد بوده اند . [ سماع در تصوف ، ص 4 ] ، در روح بشر بر انگیزاند ، به این معنی که قبل از آنکه روح آدمی از خداوند جدا شود نغمات آسمانی را می شنیده و به آن مانوس بوده است و موسیقی به واسطه ی آن که آن یادگاری های گذشته را بیدار می کند مارا به وجد می آورد . صوفیه نیز به صورتی به بهره گیری از معانی قرآنی ، روح دینی بر این نظر افکنده و معنویت دینی را جایگزین کالموسانتریسم ( جهان مداری ) یونانی ساخته اند . این تلقی را در اشعار مولانا می توان مشاهده کرد :پس حکیمان گفته اند این لحن ها

از دوار چرخ بگرفتیم ما بانگ گردشهای چرخ است اینکه خلق

می سرایندش به طنبور و به حلقمؤمنان گویند کآثار بهشت

نغز گردانید هرآواز زشت ما همه اجزای آدم بوده ایم

در بهشت آن لحن ها بشنوده ایمگرچه برما ریخت آب و گل شکی

یادمان آید از آنها اندکیپس غذای عاشقان آمد سماع

که در اوباشد خیال اجتماع قوتی گیرد خیالات ضمیر

بلکه صورت گردد از بانگ صغیرآتش عشق از نواها گشت تیز

آنچنان آتش آن جوز ریزدر جایی دیگر مولانا می گوید :پیش من آوازت آواز خداست

عشق از معشوق حاشا کی جداستهست رب الناس را با جان ناس

اتصالی بی تکلف بی قیاسحاصل آن که صوفیه سماع و آواز خوش و ترانه ی موزون را نشانه ای می دانند از عالم ارواح و پیکی از عالم قدس مژده ی آسمانی . البته تفاوت است میان سماع و لهو و لعب در قول صوفیه ، چنانکه غزالی در (( احیاء العلوم )) می نویسد ، در حال سماع اگر جز جمال حق در نظر آید آن سماع حرام و باطل است . در این نوای موسیقی دیگر آن پیک عالم غیب نیست که نوای بهشتی را پیش از آمدن به این عالم خاکی در روح ما طنین اندازد. پس سماع حقیقی همان موسیقی و آواز حقانی است که بنیاد آن در عالم روحانی است .دانی سماع چبود؟ صوت بلی شنیدن

از خویشتن بریدن با وصل او رسیدن دانی سماع چبود ؟ بی خود شدن زهستی

اندر فناء مطلق ، ذوق بقاء چشیدن دانی سماع چبود ؟ در پیش ضرب عشقش

سر را چو گوی کردن ، بی پا و سر دویدن جان کلام این که در طریقت هنر دینی ، موسیقی این جهانی جلوه ای از موسیقی آن جهانی تلقی گردید و هنرمند جان خود را در مقام محاکات نغمات آسمانی مشاهده کرد ، با موسیقی آدمی می توانست به عهد الست تذکر پیدا کند . در حالی که موسیقی لهو و لعب بذات در مقام غفلت در کار می آید .بزرگان موسیقی در دوره ی اسلامی ...1- نشیط فارسی : او از پیشگامان و سازندگان موسیقی عربی در قرن اول هجری بوده است . (  80 هجری )2- ابراهیم موصولی (ارگانی ) و پسرش اسحق موصلی متولد شهر ارگان فارسی ( عود نواز ) بودند . ابراهیم شعر عرب را به آهنگ ایرانی آراست ، گویند او 900 نغمه ی موسیفی ساخته و پسرش نیز نوشته هایی در باب اصول موسیقی نگاشته که امروزه چیزی در دسترس نیست .( 135-235 هجری)3- زریاب: از موسیقیدان های ایرانی و شاگرد اسحق موصلی بوده و یکی از برجسته ترین خوانندگان و موسیقیدانان و نوازندگان ( عود ) در زمان هارون الرشید بود . یکی از آثار او

(( فی الاغانی )) است . (246 هجری )4- ابوالعباس سرخسی: یکی از نویسندگان ایرانی و از مردم سرخس بوده و درباره ی موسیقی دو کتاب از او باقی است . [ کتاب الموسیقی الکبیر و کتاب الموسیقی الصغیر ] ( 286 هجری )5- ابوبکر زکریای رازی :دانشمند بزرگ ایرانی که در ری به تحصیل علوم گوناگون زمان خود پرداخت و درباره ی موسیقی کتاب [ فی الجمل الموسیقی ] را نگاشته است . در جدانی نیز ( عود ) می نواخت .( 313 هجری )6- ابن خرداد : چغرافیدان ایرانی بوده و نیایش زرتشتی بوده اند و درباره ی موسیقی آثاری مانند آداب السماع ، طبقات المغنین ( درباره ی خوانندگان ) و رساله ای درباره ی سازهای زمان ساسانی نوشته است . (300 هجری )7- ابونصر فارابی : بزرگ ترین دانشمند قرن سوم و چهارم هجری است و در تمام علوم زمان خود استاد بود و او را معلم ثانی بعد از ارسطو می دانند . فارابی موسیقی را در بغداد آموخت و سماع طبیعی ارسطو را چهل بار خوانده است و سازی شبیه قانون یا سنتور نیز ساخته است و درباره ی موسیقی ، آثارش عبارتند از : کتاب الموسیقی الکبیر – المدخل ال صناعته الموسیقی و الکتاب الموسیقی .8- ابو عبدالله خوارزمی : خوارزمی در اثرش مفاتیح العلوم از اصول موسیقی و ابزار و سازها سخن گفته است . (370 هجری )9- رودکی : رودکی شاعر نامدار و موسیقیدان بزرگ ایرانی که (( چنگ )) می نواخت

( 329 هجری )10- ابو علی سینا : دانشمند برجسته ی ایرانی معروف به شیخ الرئیس در زمان سامانیان می زیسته . او در حدود 100 کتاب در رساله نوشته است و در بخشی از موسیقی سخن گفته است و یکی از نوشته های او درباره ی موسیقی المدخل الی صناعته الموسیقی است . 11- صفی الدین ارموی : یکی از دانشمندان بزرگ ایرانی است که حدود سال 613 هجری در ارومیه به دنیا آمد . عود نواز چیره دستی بود و آثارش در مورد موسیقی کتاب های

الادوار و شرفیه درباره ی پرده بندی عود و گام های موسیقی است .12- قطب الدین محمود شیرازی : نویسنده کتاب (( دره التاج )) که بخش بزرگی از آن درباره ی موسیقی است و در سال 710 هجری درگذشت . رساله ی او در تاریخ موسیقی ارزش زیادی دارد .13- الجرجانی : شهرت جرجانی بیشتر در علوم ادبی و حکمت است و درباره ی موسیقی کتاب مقالید العلوم و دانش های دیگر سخن گفته است و در سال 816 هجری درگذشت . 14- عبدالقادر مراغی : نقاش و خوشنویس و عود نواز ماهری بوده است . از آثاراو کتاب مقاصد الالحان و جامع الالحان درباره ی علم موسیقی است . ( 838 هجری )15- احمد المسلم الموصلی : یکی از موسیقیدانان ایرانی است که کتاب (( درالنفی فی الفن الموسیقی )) را دباره ی هنر موسیقی و موسیقی نظری نگاشته است . ( 1150 هجری )مولانا ، نمونه ی یک شاعر و موسیقی دان مسلمان ...موسیقی و ادیان ...افلاطون می گوید : (( نغمه و وزن موسیقی تاثیر فوق العاده ایی در روح انسان دارد و اگر درست به کار رود ، می تواند زیبایی را در رویاهای روح جایگزین کند )) موسیقی تاثیر شگرف بر روح آدمی دارد و می تواند لطیف ترین احساسات انسانی را بر انگیزد .ابونصر فارابی ، فیلسوف موسیقیدان شهیر ایرانی و صاحب (( الموسیقی الکبیر )) نیز میان فطرت انسان و موسیقی پیوند قائل است و پیدایش موسیقی را معلول سرشت آدمی می شناسد .جایگاه موسیقی در فرهنگ معنوی و مذهبی نیز ، بسیار با اهمیت است . ادیان و مذاهب مختلف ، تجلیگاه نمونه های متعالی از موسیقی هستند ، آیین ها و مراسم گوناگون موجود در هر کیش و مذهبی ، هریک به نوعی ، با گونه ای از موسیقی همراه اند . اساسا موسیقی انسانهای نخستین ، به هر شکلی و صورتی که بوده ، جنبه ی روحانی داشته و در قالب ستایش خدایان و مناسک دینی بوده است .در فرهنگ اسلام هم ، می توان از موسیقی عاشورایی ، تعزیه ، موسیقی عبادی ( اذان ، تلاوت قرآن ،نیایش و...) و موسیقی عرفانی به عنوان جلوه هایی از این حضور نام برد .بودائیان کتب مذهبی خود را با نوعی موسیقی می خواندند و آداب مذهبی آنان همراه با رقص و آواز است . عقیده ی چینی ها نیز در این بوده است که : (( با خدایان ، با زبان موسیقی می توان سخن گفت )) . موسیقی ، شعر و مولانا ... موسیقی پیوندی دیرینه با شعر دارد و در فرهنگ اسلامی نیز این چنین است . ابو نصر فارابی معتقد بوده است که اقاویل شعر اگر با موسیقی همراه شوند ، عنصر تخییل در آنها افزون تر خواهد شد و بر میزان فعل و انفعالات – نفس در برابر اثر می افزاید . دکتر حسین نصر ( از فلاسفه ی معاصر اسلامی ) نیز به این ارتباط تنگاتنگ موسیقی و شعر اشاره دارد و می گوید : (( در تمدن اسلامی ، به طور کلی موسیقی بسیار آمیخته با شعر بوده است . شعر شکل مطلوب هنر در جهان اسلام است و این توجه به شعر مستقیما ناشی از ساختار شاعرانه ی وحی قرآن است . هیچ ملت مسلمانی را نمی یابید که سنت شعری بسیار غنی نداشته باشد . برخی از بزرگ ترین شاعران در جهان اسلام ، نوازندگان و موسیقیدانان بزرگی نیز بوده اند ، لذا شعری آفریده اند که بسیار موسیقیایی است . نمونه ی بارز بزرگ ترین شاعر جهان اسلام و موسیقیدان بزرگ اسلامی و نمونه ی بارز چنین شعرایی مولانا جلال الدین محمد بلخی است . مهارت مولانا در علم موسیقی ، سبب شد که وی بتواند در 55 بحر از بحور مختلف شعر بسراید ، وی هم در موسیقی علمی تبحر داشته و هم در موسیقی عملی . او به خوبی وزن شناسی را می دانسته و در جای جای دیوان غزلیات کبیر می توان نشانه هایی از آگاهی گسترده ی او از موسیقی را یافت چنانکه در عزل :می زن سه تار تا که یکتا گشتیم مکن دوتایی

یا پرده رهاوی یا پرده رهاییبی زیر و بم تو ماییم در غم تو

درنای این نوازن کافغان زبی نواییقولی که درعراق است درمان این فراق است

بی قولی دلبری تو آخر بگو کجاییای آشنای شاهان در پرده سپاهان

بنواز جان مارا از راه آشنایی در جمع سست رایان روز نگه سرایان

کاری ببر به پایان تا چند سست راییاز هر دو زیر افکند بندی براین دلم بند

آن هردو خود یک است و ما را دو می نماییگریار راست کاری ورقول راست داری

در راست قول برگو تا در حجاز آییدر پرده حسینی عشاق را درآور

وز بو سلیک و مایه بنمای دلگشاییاز تو دو گان خواهند تو چارگاه برگو

تو شمع این سرایی ای خوش که می سراییمولانابیش از 120 اصطلاح موسیقی را از قبیل نام سازها و پرده ها و مقام ها آورده است . او همچنین در موسیقی عملی هم دستی داشته و نوازنده ی چیره دست (( رباب )) نیز بوده است . مهارت وی در نواختن ((رباب )) تا حدی بود که حتی در ساختمان این ساز تغییراتی نیز پدید آورده بود .دکتر شفیعی کدکنی اعتقاد دارد که : (( از عصر شاعر – خنیانگران ایران باستان ، تا امروز آثار بازمانده ی هیچ شاعری به اندازه ی جلال الدین مولانا ، با نظام موسیقیایی هستی و حیات انسان هماهنگی و ارتباط نداشته است .))اشعار مولانا ، به روشنی بیانگر مهارت موسیقیایی وی بوده و اشعار غنایی مولانا با موسیقی در آمیخته است . شاید بتوان گفت که هیچ شاعری ، تا به این حد ، موسیقی را در شعر خود وارد نکرده است . عنصر موسیقیایی در غزلیات مولانا آنچنان برجسته است که حتی خواندن ساده ی اشعار او ، بی ساز وآواز یعنی بدون کاربد ابزار آلات موسیقی همراه آن ، در مخاطب شور و ترقص می انگیزد و وجد و شور می آفریند .البته به شرطی که آن شد و مد و تقطیعات اشعارش به درستی رعایت شود:ای هوس های دلم  بیا بیا بیا بیا ...

ای مراد و حاصلم  بیا بیا بیا بیا .......ای یوسف خوش نام ما ، خوش می روی بربام ما ...

ای در شکسته جام ما ، ای بردیده دام ما .......مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم...

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم ...موسیقی و جایگاه آن نزد شاعری چون مولانا...آشنایی مولانا با موسیقی ، به دوران نوجوانی او بر می گردد ، آن هنگام که وی همراه خانواده اش از بلخ به بغداد مهاجرت می کردند . در این سفر ، او با موسیقی کاروانی آشنا گشت و نیز از هر شهری که می گذشتند ، با موسیقی محلی آن دیار آشنا می شد . به تعبیر دکتر زرین کوب :

(( آهنگ حدی که شتربان می خواند و نغمه ی نی که قوال کاروان می نواخت ، او را با لحن ها و گوشه های ناشناخته ی دنیای موسیقی آشنا می کرد ))مولانا اما تا پیش از دیدار شمس ، چندان به موسیقی نمی پرداخت . او فقیه بود و فقها را میانه ای با موسیقی نبوده و نیست . تا این که شمس بر وی طلوع کرد و مولانایی دیگر پدید آمد و بوجود آمد ، شمس ، مولانای نو را به سماع خواند ، کاری که او پیش از آن هرگز انجام نداده بود ...

نزد مولانا (( مولانای پس از دیدار شمس تبریزی )) موسیقی از جایگاه و اعتبار ویژه ایی برخوردار بود . مولانا مانند بسیاری از حکمای اسلامی ، موسیقی را طنین گردش افلاک می دانست . در واقع مولانا با نظریه ی (( فیثاغورث )) در باب موسیقی موافق بود و عقیده داشت که اصول موسیقی از نغمات کواکب و افلاک اخذ شده است . همانطور که ضمن داستان ابراهیم ادهم (( دفتر چهارم مثنوی )) می گوید :پس حکیمان گفته اند این لحن ها

از دوار چرخ بگرفتیم مابانگ گردش های چرخ است اینکه خلق

می سرایندش به طنبور و به حلقچنین معروف است که فیثاغورث با ذکاوت قلبی و روشن بینی خود ، نغمه های افلاک را می شنیده و سپس اصول موسیقی را بر اساس آن استخراج کرده است . در واقع او موسیقی را که پیش از آن نیز وجود داشته ، با ریاضیات در آمیخت و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد خود غیثاغورث می گوید:(( من صدای اصطکاک افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم ))همچنین مولانا بر این عقیده بوده است که تاثیر نغمات و اصوات موزون بر روان آدمی از آنروست که نغمات آسمانی و ملکوتی جهان پیشین را در ما می انگیزد . چرا که به اعتقاد مولانا ، روح آدمی پیش از آن که به جهان فرودین هبوط کند ، در عالمی لطیف الهی سیر می کرده و نغمات آسمانی را می شنیده است .بنابراین موسیقی زمینی و معنوی ،تذکار و یاد آور موسیقی آسمانی است :لیک بد مقصود ش از بانگ رباب

همچو مشتاقان ، خیال آن خطاب ناله و تهدید دهل

چیزکی ماند بدان ناقور کل...مومنان گویند کآثار بهشت

نغز گردانید هر آواز زشت ما همه اجزای آدم بوده اینم

در بهشت ، آن لحن ها بشنوده ایم گرچه برما ریخت آب و گل شکی

یادمان آمد از آنها چیزکی همچنین او در جایی دیگر نیز تصریح می کند که عارف در صدای رباب آواز باز و بسته شدن دروازه های بهشت را می شنود .اما علی رغم این که موسیقی این جهانی را یاد آور موسیقی آن جهانی می دانسته با این حال به تفاوت این دو نوع موسیقی اشاره دارد و می گوید :گرچه بر ما ریخت آب و گل شکی

یادمان آمد از آنها چیزکیلیک چون آمیخت با خاک کرب

کی دهند این زیر و این بم ، آن طرب ؟آب چون آمیخت با بول و کمیز

گشت زآمیزش ، مزاجش تلخ و تیزچیزکی از آب هستش در جسد

بول گیرش ، آتشی را می کشدگر نجس شد آب ، این طبعش بماند

کآتش غم را به طبع خود نشاندموسیقی زبان عشق است ...مولانا عقیده داشت که هیچ زبانی توان تعریف عشق الهی را ندارد ، مگر نوای موسیقی :هرچه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم ، خجل گردم از آنگرچه تفسیر زبان روشن گر است

لیک عشق بی زبان روشن تر استچون قلم اندر نوشتن می شتافت

چون به عشق آمد ، قلم بر خود شکافتعقل در شرحش چون خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت نی حدیث راه پرخون می کند

قصه های عشق مجنون می کند مولانا از ناله ی نی ، حدیث راه پر خطر عشق را می شنود و از بانگ رباب ، ناله جانسوز عاشق سوخته ایی را که از دوست و محبوب الهی دور افتاده است :هیچ می دانی چه می گوید رباب ؟

زاشک چشم و از جگرهای کبابپوستی ام دورمانده من زگوشت

چون ننالم در فراق و در عذاب ما غریبان فراغیم ، ای شهان "..

بشنوید از ما ،(( ال الله المآب ))و اشاره می کند به این که آتش عشق الهی با موسیقی تیز تر و شعلع ورتر می شود :آتش عشق از نواها گشت تیز

همچنان که آتش آن جوزریزمولانا در بیان مطلب فوق ، حکایت شخص تشنه ایی را می آورد که بر سر ـ درخت گردویی که در زیر آن شهر پر آب قرار داشت ، نشسته و گردوها را به درون نهر و برکه می اندازد تا نوای برآمده از آن را گوش کند و عطش روحش را از عشق الهی فرو بنشاند .سماع ، رهایی از تعلقات ...و اما سماع ، ره آورد شمس برای مولانا و توصیه ی اکیدش به مولانا ، این سماع ، که فوق العاده نزد مولانا ارزشمند بوده ، چیست ؟ و ارمغان چه چیزی می باشد ؟مولانا ابیات بسیاری در مثنوی و دیوان غزلیات خود ، در مورد سماع دارد و حتی چند غزل هم با ردیف سماع سروده است : سماع از بهر جان بی قرار است

سبک بر جه چه جای انتظار است....سماع آرام جام زندگانیست

کسی داند که او را جان – جانیست ...بیا بیا که تویی جان جان جان سماع

بیا که سرو روانی بر بوستان سماعبرون زهر دو جهانی چو در سماع آیی

برون زهر دو جهانست این جهان سماعاگر چه به بام بلند است بام هفتم چرخ

گذشته است از این بام ، نردبان سماعبزیر پای بکوبید هرچه غریز و پست

سماع از آن شما و شما ازآن سماعدر مثنوی شریف نیز ، ضمن داستان هجرت ابراهیم ادهم از ملک خراسان می گوید:پس غذای عاشقان آمد سماع

که در او باشد خیال اجتماعقوتی گیرد خیالات ضمیر

بل که صورت گردد از بانگ و ضمیراز این رو مولانا سماع را غذای روح عاشقان می داند و محرک خیال وصل و جمعیت خاطر ، منظور از خیال اجتماع ( اجتماع خیال ) و یا جمعیت خاطر اینست که سالک ، خاطر خود را از ما سوی الله منقطع کند و تنها در یاد حضرت حق متمرکز شود ( نقطه ی مقابل پریشانی خاطر و خیال ) جمعیت خاطر سبب می شود که قوای جسمی و روحی انسان سالک ذخیره شود . چرا که پریشان خاطری و افکار مشوش ، همچون رخنه ایی است که ذخایر جسمانی و روتنی آدمی از آن طریق به هدر می رود.رقص که در طی سماع ، صورتی از وجد و هیجان صوفیانه را نشان می دهد ، در نظر مولانا ، نوعی رهیدگی از جسم و خرسندی در هوای عشق حضرت دوست محسوب می شود :در هوای عشق حق رقصان شوند

همچو قرص بدر بی نقصان شوند....دانی سماع چه بود ؟ قولی بلی شنیدن

از خویشتن بریدن ، با وصل او رسیدندانی سماع چه بود ؟ بی خود شدن ز هستی

اند ر فنای مطلق ، ذوق بقا چشیدنمولانا در دفتر سوم مثنوی ، ضمن بیان داستان خورندگان پیل بچه می گوید :رقص آنجا کن که خود را بشکنی

پنبه را از ریش شهوت برکنی رقص و جولان بر سر میدان کنند

رقص اندر خون خود مردان کندجون رهند از دست خود ، دستی زنند

چون جهند از نقص خود ، رقصی کنندمطربانشان از درون کف می زنند

بحرها در شورشان کف می زنندتو نبینی ، لیک بهر گوششان

برگها بر شاخ ها هم کف زنان تو نبینی برگها را کف زدن

گوش دل می یابد ، نه این گوش بدن و بنابراین معتقد است که سماع و رقص خالصانه ، انسان را از بار شهوات مزاحم و انانیت می رهاند ...

و همچنین از آنرو که عشق را در همه ی هستی جاری و ساری می داند ، هستی را یک سره در رقص و سماعی شکوهمند می داند ...خود مولانا در کوچه و بازار هم چه بسا که با اصحاب به رقص در می امد ، چنان که روزی در بازار زرکوبان ، این حالت بدون اختیار به وی دست داد و از صدای چکش های پیاپی بازار زرکوبان به سماع در آمد ، به روایت افلاکی ( صاحب مناقب العارفین ) همچنان از وقت نماز ظهر تا هنگام نماز عصر مولانا در سماع بود...و این غزل را همانجا آغاز کرد :یک گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی

زهی صورت " ..زهی معنی " .. زهی خوبی "..زهی خوبی ..رقص مولانا به تعبیر دکتر زرین کوب ، یک دعای مجسم و یک نماز بی خودانه و بدون اختیار بود ، ریاضت نفس و مراقبت قلبی .. در نظر مولانا ، انسان باالتزام به سماع ، از اتصال به خودی و تعلقات آن می رهد و لذا سماع در نظر وی هم پایه ی عبادت و عبادتی چون نماز اهمیت داشت .

معروف است که روزی یاران مولانا پیرامون مطالب کتاب (( فتوحات مکیه )) محی الدین ابن عربی مباحثه بودند که (( زکی قوال )) [ از مغنیان مجلس سماع مولانا ] ترانه گویان درآمد.مولانا در دم گفت : (( حالیا فتوحات زکی به فتوحات مکی است )) و به سماع برخاست . و بدین گونه پرداختن به تغنی را بر مباحث ملال انگیز کلامی و نطری ارجع می شمرد .بر سماع ، هر کس چیز نیست ...البته بایستی به این نکته توجه داشت که صوفیه و اکابر آن اعتقاد دارند که سماع بر هر فردی جایز نیست ، شمس تبریزی سماع را بر (( خامان )) [ یعنی افراد جاهل از اسرار هستی ] حرام می داند . امام محمد غزالی نیز سماع را به سه قسم تقسیم کرده و دو قسم آن را که موجب غفلت و پیدایش صفات ناپسند است مردود شمرده است و تنها یک قسم آن را جایز می داند . کسانی مانند امام غزالی که سماع صوفیه را به شرطها ، جایز می شمردند ، به خطرها و آفت هایی که در آن بود اشاره می کردند . مخصوصا حضور زنان و پسران را که ممکن بود مایه ی تشویش وقت شیوخ شود ، منع می کرد ...خود مولانا نیز در همراهی خود با این عقیده ، ضمن ابیات زیر ، مساله ی (( اهلیت سماع )) را بیان می کند ...بر سماع راست هر کس چیز نیست

لقمه هر مرغکی انجیر نیستخاصه مرغی ، مرده پوسیده ای

پر خیالی ، اعمی ای ، بی دیده ایدر پایان به این نکته اشاره می شود که حرکات مربوط به رقص در سماع را متضمن رمز احوال و اسرار روحانی تلقی می کرده اند ، به این صورت :(( چرخ زدن )) را اشارت به شهود حق در جمیع جهات

(( جهیدن )) را اشارت به غلبه شوق به عالم علوی و الهی

(( پا کوفتن )) را اشارت به پا مال کردن نفس اماره

(( دست افشاندن )) را اشارت به دست یابی به وصال محبوب و دوست الهی می دیدند..منابع :

 

تفسیر ابوالفتوح ، جلد 4 ، ص 144

 

تفسیر گازر ، ابوالمحاسن جرجانی ، ج 7 ، ص 107

 

نهج البلاغه

 

فتوحات مکیه ، ابن عربی

 

کتاب حکمت معنوی در هنر اسلامی ، نوشته ی محمد مدد پور ،ص 145

 

تاریخ تمدن اسلام ، جرجی زیدان ، ترجمه جواهرالکلام ، ص 55

 

تاریخ ادبیات عرب ، ص 80

 

تاریخ ادبیات ایران جلال الدین همایی ، فروغی ، ص 272-273

 

کتاب تجلیات حکمت معنوی در هنر اسلامی ، نوشته ی محمد مدد پور، ص 156

10- کتاب هنر مقدس ، تیتوس بورکهارت ، ترجمه فارسی جلال ستاری ، تهران ، سروش ، 1369 ، ص 9

11- مقدمه رومی و تفسیر مثنوی معنوی ، رنالد آلن نیکلسن ، ترجمه فارسی آوانس آوانسیان ، تهران ة نشر نی ، 1366 ، ص 105 – 104

12-سماع در تصوف ، اسماعیل حاکمی ، تهران ، دانشگاه تهران ، 1361

13-دیوان غزلیات شمس

14- شرح جامع مثنوی ( جلدهای 1-2-3 ) استاد کریم زمانی

15- بحر در کوزه ، دکتر عبدالحسین زرین کوب

16- پله پله تا ملاقات خدا ، دکتر عبدالحسین زرین کوب

17- موسیقی شعر ، دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

18- ارزش میراث صوفیه ، دکتر عبدالحسین زرین کوب

19- از نی نامه ، دکتر قمر آریان

20- رساله پنجم در موسیقی ، ص 240-



تاريخ : یکشنبه هجدهم بهمن 1388 | 1:9 | نویسنده : صفرعلی رضائی

مقارنة بين ابـﻰ نواس الأهوازﻯّ البصرﻯّ و الرّودکـﻰ السّمرقنديّ

الدکتور تورج زينی وند /جامعة الرازي كرمانشاه

 الملخّص

لا شک فـﻰ أنّ الأدب العربـﻰ و الفارسـﻰ بمقوماتهما العريقة و تجاربهما الخصبة ، يعدّان رکنين رصينين فی تشييد الحضارة الإسلامية و العالمية . إنّ الأدب العربی لقد استطاع أن يتسّرب إلی أعماق الأدب الفارسی تسربّاً ودّياً عجيباً و هو يهديه أغراضاً حديثة و أساليب متعدّدة . أمّا بالنسبة إلی الأدب الفارسی ، فإنّه استقبله بترحيب حارّ و حسن ضيافة و حفاوة بالغة حيث شمّر عن ساعد الجدّ لإکماله و تطوّره .

إنّ هذا المقال ستعرض قطعة موجزة من تیيارات هذا التفاعل علی مستوی النقد المقارن ، فی الخمرة المادّة ، لدی شاعرين کبيرين هما ؛ ابـو نواس الأهوازﻯ البصرﻯ و الرّودکـﻰ السمرقندﻯ .

و الخلاصة أن هذا المقال يرمی إلی دراسة هاتين المسألتين :

أوّلهما : جولة عابرة فـﻰ تطوّر الخمرة المادّية فی کلا الأدبين .

و ثانيهما : دراسة تحليلية و تطبيقیية فی الخمرة المادّة عند ابی نواس و الرّودکی من حيث المضامين و الأساليب .

الکلمات الأصلية : الخمرة المادّية - ابونواس - الرّودکـﻰ السمرقندﻯ - الأدب التطبيقـﻰ .

 

 

 

1)التوطئة

إنّ التاریخ الأدبي أوقُل : التاريخ الإنساني ، لم يعرف التقاء أکثر غنیً و شمولاً من التقاء العرب و الإيرانيين علی مستويات عديدة و متنوّعة .

و هذه العلاقات الوطيدة التي يعود تاريخها إلی أقدم العصور ، قد برزت منذ البعثة المحمّدية و استمرّت حتّی العصر الحدیث فی ضوء علاقة قد بُنيت علی أساس الرّحمة و التّقوی و العدل ، لا العرق و الجنس و اللّون . و بما أنّ اللّغة العربية کانت لغة القرآن و الدن الجديد ، فقد أقبل أبناء الفرس علی تعلّمها و إتقانها کأهلها . و في إثر هذه الرّغبة ، صار کثيرمنهم يتقن اللّسانين حديثاً و کتابة . و من ثمّ أخذوا ينقلون إلی اللّغة العربية جمّاً غفيراً من معارفهم القدمة المکتوبة بلغاتها الأصلية ؛ فی کافّة المجالات العلمیية و الأدبیية .

و هنا أری لازماً علی نَفسي أن أختار بلاغة الإیجاز فی ذکر هذه العلاقات الوثیقة فی مجال الأدب ؛ لأنّ الحدیث عنها کلّها یحتاج إلی دراسات کثیرة ، عارفاّ بأنّ هناک بعض المحققین قبلنا سبقنا إلی ذکر نُتف منها . و الإیجاز في بيان تلک المشترکات هو أنّ هناک موضوعات أدبیية متنوّعة تبودلت فی الأدبين العربي و الفارسی ، أوانتقلت من أحدهما إلی الآخر ، ثمّ صارت موضوعاً حدثاً إتّخذت شکلاً رفيعاً علی مرّ العصور فنتج عنه فنّ آخر تّسم بلون عربـﻰّ أوفارسـﻰّ .

و قبل أن أدخل فی صميم البحث يلزم عليّ أن أفسّر و أعرّف مصطلح «الشعر الخمری» في صبغته المادّیّة. في الواقع أن الغرض من الشعر الخمري المادّيّ هو «فنّ غنائيّ وصفيّ وجدانيّ ، یقوم علی وصف الشاعر للخمر في لونها و صفائها و نقائها و لطافتها ، و مجالسها و نُدمائها ، و کووسها و أباريقها ، و وصف ماتترکه في الجسم من خَدَرٍ ، و في النّفس من نشوة و غبطة و ارتفاع فوق الحُجب الواقع» (عبد النور ، 1979 م :173) . أو بعبارة أخری «في هذا النّوع من الشعرالغنائيّ يصف الشاعر، الخمر ، وصفاً يکون في مضمار العين و الحسّ و اللّذّة ، مستقصياً فيه کلّ ما يتعلّق بمنظورها و مشمولها و مذاقها و تأثيرها في الحسّ ، معنياً فیه بذات الخمر و لابشيء سواها (صدقی ، 1957 م : 168 - 170) .

فقد حان الآن الوقت لنا أن نوضّح قصدنا من « المدرسة المادّية » - أو الإتجاه المادّﻯ - للشعر الخمرﻯ المقصود من المدرسة المادّیّة فـﻰ هذا النّوع من الشعر الغنائـﻰ هـﻰ مدرسة تّجه فيها الشاعر ، إتجاه «المادّة» و «الحسّ» . إنّه يضرم فـﻰ نفسه نار الغريزة الجسدية إضراماً ویتهتّک فـﻰ ذکر و مجونه ، مصوّراً نشوة تلک اللّذة المادّية التـﻰ يحسّها بجسمه فصار فـﻰ إثرها مغرقاً منغمساً ، أومذکّراً لتلک اللّذة التـﻰ لم تخمد و لم تهدأ فصار الشاعر من معاناتها ، صارخاً و صاخباً ، ولذلک یصفها باکياً ، بل لاعناً ساخطاً.

إنّ الشعر الخمري في القرون الأولی لکلا الأدبين ، العربي و الفارسي ، کان محدود الموضوع بحيث لا يتجاوز الوصف المادّي بما قيل فيه من اللّذة و الحسّ . إنّ «الأعشی» کان إمام هذه الصّناعة في الجاهلیّة ، و ممّن ألمّوا بوصفها ؛ عدﻯ بن زید العبادﻯ و عمرو بن کلثوم و طرفة بن العبد . و بعد الجاهلیّة و رغم بزوغ فجرالإسلام و تحریم الخمر تدرّجاً ، اشتر بوصفها ؛ ابو محجن الثّقفي ، و یزید بن معاویة و الولید بن یزید و الأخطل التّغلبی و صریع الغوانـﻰ .

و ما إن جاء العصر العبّاسي حتّی أخذ الشعراء یمیلون إلی وصف الخمر میلاً ، بحیث جعلوا القصیدة العربیة وقفاًً علی هذا الفنّ الشّعري أو استهلّوها بتحسین شربها ، بدلاً من وصف الأطلال أوالنّسیب أوالتّشبیب . یحدّثنا تاریخ الشعر العباسي بأنّ أبانواس هو الّذي أفرد فی هذا العصر و لعلّ في کلّ العصور ، بوصف الخمرة بما أمعن في نعتها ، و حتّی بلغ ما قال فیها بضعة آلاف من الأبیات . المدرسة الخمریة التی ابتدعها شاعرنا ، صارت نموذجاً مثالیّاً للشعراء الخمریین فی کلا الأدبین العربي و الفارسي (أنظر : الحاوي ، بدون التاریخ ؛ 9 ، 79 ، 97 ، 175) .

أمّا الخمرة فکانت جزأً أساسیّاً من الحیاة الأرستقراطیة عند الفرس و لکن الشّعرالخمرﻯّ لم یکن لدیهم - رغم شيوع الخمرة - من البدایة غرضاً مستقلّا ، بل قدجا في ضمن بقیة الأغراض الشعریة في أبیات قلیلة دون أي توسّع و تنوّع ، حتّی تطورت العلاقات الثقافیة بین العرب و الفرس فأخذ الشعراء الفرس هذا الغرض الشعري من العرب فوصفوها خاصّة فی تلک المراحل إلی نهایة القرن الخامس وصفاً مادّیاً و هم یقلّدون الشعراء العرب مثل ؛ الأعشی و الأخطل و أبي نواس .

أبرز الشعراء الفرس فی هذا الغرض الشعري ؛ الرّودکي السمرقندي (أواسط القرن الثالث -319 ﻫ) الذي یعدّ مؤسس الشعر الخمري المادّي و رائدها في الشعر الفارسي ، ثمّ الذي بلغ مقام أبي نواس في الشعرالفارسي هوأبوالنّجم أحمد بن قوص بن أحمد المنوچهري الدّامغانی (أواخرالقرن الرّابع أو أوائل القرن الخامس - 432 ﻫ ) صاحب الخمريات الرّائعة والمتنوّعة (أنظر: هدارة ، 1389 ﻫ . ق - 1969 م : 478 / رستگار فسایی 1373 ﻫ . ش : 281 ) .

نحن فی هذه المقالة - التي تعدّ في حقل ألادب التطبيقی - بصدد أن نبحث عن أساليب الشعر الخمرﻯ لدی زعيمه في الشعر العربي ( ابی نواس ) ورائده الأوّل في الشعر الفارسي ( الرّودکي السمرقندي ) متأمّلین فی مضامينهما الشعریة ، متبينين عن مکانتهما في هذا الشعر . و فی البدء و لکـﻰ نفصّل في الأمر ، لابدّ أن نعرف أسباب نزعتهما الخمرية ؛

 

2) بواعث نزعتهما الخمرية

2-1 ) العوامل النّفسانية :

إن الصّلة بین الأدب و النفس لاتحتاج إلی اثبات ؛ النفس تصنع الأدب ، ولذلک یصنع الأدب النفس ، النفس تجمع أطراف الحیاة لکي تصنع منها الأدب ، والأدب یرتاد حقائق الحیاة لکي یضيء جوانب النفس . و النفس التي تتلقي الحیاة لتصنع الأدب هي النفس التي تتلقی الأدب لتصنع الحیاة . في الواقع أنهما دائرتان لایفترق طرفاهما إلّا لکـﻰ یلتقیا ، و هما حین یلتقیان ، یضعان حول الحیاة إطاراً فیصنعان لها بذلک معنیً . إذن نستنتج أنّ الأدب یستمدّ من النفس کما أنّ النفس تستمدّ من الأدب ، و العلاقة بینهما علاقه تبادل من التأثیر و التّأثّر (اسماعیل ، 1988 م :13) .

2-1-1) ابونواس الأهوازي البصري

أوّلاً ؛ أنّ الخطيئة الأولی فی شخصّية ابی نواس ، کانت خطيئة التّربية و النشاءة إذ لم يشعر بجوّ البيت و صرامة الوالد ، کما أنّ والدته أهملته و جعلته يستطلع الحياة و يتدرّب علی العيش فيها بأسلوبه الخاصّ ، فانحرف في صباه و انحرفت حياته جميعاً (الحاوی ، بدون تاریخ ، ص 211) .

ثانیاً ؛ أنّ حبّه للجارية «جنان» تمثّل عقدة مزدوجة في نفسه فهذه الجاریة تعذّبه بصدودها و ربّما احتقارها ، و لو قدّر لأبـﻰ نواس أن يحظی بحبّ جنان ، لأنطفأت جذوته ، و لغدا أمره فی الحبّ کأمور الناّس جميعاً . هکذا يقول شاعرنا فی وصف جنان ؛

شَـهِدِتْجَلْـوَةَ العَرُوْسِ جِــنَانُ فَاسـْتَمَالَــتْ بِحُسـْـنِهَا النّظَـــاَرُهْ

حَسَــبُوهَا العَرُوسَ حِينَ رَأوْهَـا فَإِلَيهَـــا ، دُونَ العَـرُوسِ الإشَــارَهْ

قَََالَ أَهلُ العَرُوسِِ ، حِيــنَ رَأَوهَا مَا دَهَانَا بِهَا سِوَی عَمَّارَه(الخفيف)

(ابونواس (الغزليات) ، 1986 م : 127)

ولکن العاطفة الجنسیية أو «العقدة النّرجسیية » بقت لديها متأجّجة فتحوّل بها عن المرأة إلی الرّجل بحيث مُلأ ديوانه بالغزليات الغلمانية مکشفاً فيها عن ولعه بالتّهتّک و المجون ، مسرفاً لها في حياته أیيما إسراف ، منادماً مع الخلفاء ، متأثّراً بائمة الخلاعة و المجون کأمثال والبة بن الحُباب و مطيع بن إياس و حسین بن الضّحاک و حّماد عجرد (العقاد ، 1986 م : 33) .

و هنا نعرض نموذجاً و هو یتغزّلُ بساقیه الفتی القبطي المصری یصفه بأنُّه بدیع الخلق ، لطیف الخصر کالفرس الرّبیط ؛

بَدِیـعُ الخَلــقِ مَوفُورِ الخُطُــوطِ لَطِیفُ الخَصرِ کَالفَرَسِ الرَّبیطِ (الوافر)

(ابونواس (الغزلیات) ، 1986 م : 309)

ثالثاً ؛ کان ابونواس ، حسن الوجه ، رقیق اللّون ، أبیض ، حلوالشمائل ، و کان في رأسه سماحة و تسفیط حیث کان یُسدله علی وجهه و قفاه ، و کان ألثغ یجعل الرّاءغیناً ، نحیفاً ، في حلقه بُحَّةٌ لا تفارقه ، و طالما کان یتغنّی بها ، و یعبّرعن ملاحته (ابن منظور ، 1927 م : 6) .

و قد جاوزالشباب في هذین البیتین :

تُتِیهُ عَلَینَا إِنْ رُزِقتَ مَلَاحةً فَمَهلاً عَلَینَا بَعضَ تِیهِکَ یَابَدرُ

فَقَد طَالَما کُنَّا مَلَاحاً وَ رُبَّمَا صَدَدنَا وَ تُهنَا ثُمَُ غَیَّرَنَا الدّهرُ (الطویل)

( ابونواس (الخمریات ) 1986 م : 107 )

و هذه صورة لفتیً فیه مظاهر البیاض و الرّقة و النّعومة و الملاحة و الشّعر المتهدّل ، و هي أشبه ماتکون بملامح الفتی نرجس الذي حنا علی الجدول فاستحال نرجسته ، و اتّخذه الأسطوریون الیونان ، نموذجاً للجمال المفتون بمحاسنه (العقاد ، 1980 م : 16 ، 78 ، 79) .

رابعاً ؛ هویعانـﻰ من جهله لسرّ نفسه و سرّ الکون ، فهولاینفک یشکّک في ذکر الدین و القیامة و الأوامر و النّواهي و ما أشبه ، مصوّراً تنازع الإنسان مع الیقین :

أََحـلِي وَ ﺃجمَلِ مــِن تَنَظُّــرِ آجِــلٍ عِلمِـــي بِـهِ ضَربٌ مِــنَ الأَســوَارِ

مَـــاجَـاءَنَـ«ا أَحَــدٌ یُخَبّـــِرُ أَنَّــهُ فِي جَنَّةٍ مَن مَاتَ أَم فِي نَارِ (البسیط)

(ابونواس (الخمریات) ، 1986 م : 127) .

تلک کانت البواعث الجوهریة النّّفسیّة التي أثرت في نفسیّة أبـﻰ نواس فجعلته مرّة یشرب الخمر و یتعبّدها و مرّة جعلته رجل البؤس و الحرمان لاجئاً إلیها لعلّه ینسی همومه. فلأجل هذا تعدّ خمریاته مرآة صادقة تنعکس علیها نفسیة الشاعر الماجنة .

2-1-2) الرّودکي السمرقندی

أوّلاً : أنّه سُمّي ﺑ«شاعر روشن بین» یعنی «الشاعر البصیر» . و هذا یدلّ علی أنّه یعانـﻰ من ذلک الواقع الألیم الذی یعانـﻰ منه «الأعشی» . یشیر ناصر خسرو قبادیاني البلخـﻰ (394-481 ه. ق) إلی هذا النقص لدی شاعرنا حیث یقول :

 

اشعار زهد و پند بســی گفتســت آن تیره چشم شاعر روشن بین (المضارع)

(رودکي سمرقندی ، 1336 ه. ش : 393)

إذن لیس بعجیب أن یعاقرها هرباً من هذا الواقع الألیم کما قیل في الأعشی الجاهلي و إن لم یکن مکفوف البصر منذ و لادته ( أنظر : رودکي سمرقندي، 1336 ﻫ. ش : 405 ) .

ثانیاً ؛ شعره یبیّن قلق الأنسان الذي تحیّر بین حقائق المصیر و التّصّرف ، یتأمّلها و یحدّق فیهما لکنّه لا ینفذ منها إلی یقین دائم ، فیتردّی في المجون و العبث و یطلب کأساً التي لیست کأس خمرة و إنّما هي کأس سلوة ؛

باد و ابر است این جهان ، افسوس باده پیش آر ، هر چه شد بادا باد (الخفیف)

(المصدر السابق ، 495/107)

ثالثاً ؛ أنّ شاعرنا قد بلغ في نفسیّته - مثل ابي نواس - إلی أنّ الخمر تهبّ الإنسان الشرف و الکرم و کذلک النجیب یشتری من غالیها ؛

مَی آرد شرف مرد ، می پدید آزاده نژاد از درم خرید (المضارع)

(المصدر السابق ،499/ 221)

و یبدوأنّ الشاعر یترجم هذا البیت من أبي نواس حیث قال :

فَإنَّ الکَرمَ مِن کَرَمٍ وَجُودٍ وَ مَاءُ الکَرمِ لِلرَّجُلِ الکَرِیمِ (الوافر)

(ابونواس (الخمریات) ، 1986 م : 345)

رابعاً : یبدو أنّ الخمرة کانت مادّة لهو و عبثه یعلّها للتسلیة خاصّة حین یقول ؛ إنّ الخمرة المشعشعة و التّذاور و الإمرأة الحسناء ، رغم ندورها مازالت حاصلة علـﻰّ متی ما أردتها ؛

نبیذ روشن و دیدار خواب و روی لطیف اگر گران بد ، زی من همیشه ارزان بود (المجتث)

(رودکی سمرقندی ، 1336 ﻫ.ش ( الباب الأوّل): 205/499)

2-2) البواعث الإجتماعیّة و الثّقافیه و الدّینیّة و السّیاسّیة :

الحضارة و الرّخاء ممّا یؤثّر في الذّوق و یزید في الصّور و المناظر و ینّوع في معانی الآداب و أغراضه ، و أثر الثقافة و العلم یکون في ترقیة العقل و تقویة الشعور و تنمیة التصّور کما أنّ للدین و ما یتّصل به من أخلاق و معتقدات ، تأثیراً کبیراً في الآداب ؛ فإنّه یخلق موضوعات جدیدة و یؤثّر في الأخلاق و العواطف تأثیراً یتردّد صداه فی مناحي الأدب ، و للنظام السیاسي أیضاً أثر بالغ في خلق فنون من الأدب أو إزدهار بعض ألوانه أوانحطاط بعضها (خفاجی ، 1982 م : 11) .

النواسيّ فارسي الأصل ، لکنّه عربـّﻰ المربع . إنه عاش فی عصر وصل مجتمعه من استهتار بالمعاصي و إستهزاء من الدین بسبب انتشار البدع ، إلی ذروة الفسق و الفجور . یتناول ابونواس في تصویر عصره بما ابتلی به عصره من خلاعة و مجون و فتک و بما عرف به من ثقافة و فنون ، و ما فیه من تفاعل بین الحیاة و الأدب . شعره یحمل لغة الجواري و الغلمان بتخنّثها و ظرفها ؛ و لغة الخمّارین و المجّان و أخبارهم و معابثاتهم ، کما یعدّ أصدق صورة لمجالسته مع «هارون الرّشید» و «الأمین» و غیرهما من الوزراء و الحکام و الأمراء الذین عاشوا في فساد سیاسي سافر (البستانی ، 1986 م ، 2: 90) .

أمّا ابوعبدالله جعفربن محمد الرّودکي السمرقندي ؛ فولد في قریة «بنج» من قراء رودک - من ضواحی سمرقند - و ما مرّ من حیاته شيء حتّی أعجب به الأمراء و الشعراء من فنّه و تبحّره في الموسیقا و التّغنّي بالشعر. الأخبار و الأشعارالتـﻰ جُمعت فیه ، تدلّ علی أنّه کان کثیرالتّنقل بین بلاط الأمراء و الحکام یحضر في مجالسهم و یجلس مع الحصان و الخمّارین ، بحیث ینشد أشهر خمریاته (مادرمی = أمّ الخمر) في مجلس الأمیر «سعید بن نصراحمد بن اسماعیل (331- 351 ﻫ )بمناسبة انتصار «أبي جعفرأحمد بن خلف بن اللیث » المعروف به « بانویه » علی الأمیر ، «ماکان بن کاکی »( صفا 137 ﻫ.ش ، : 372 -375 ) . مطلع هذه القصیدة التی تعتبر من أمّهات الشعر الفارسی هو :

مادرِمَي را بکرد باید به قربان بچه او را گرفت و کرد به زندان ( المضارع )

( رودکی سمرقندی ، 1336 ه.ش ، الباب الأوّل : 506/ 359 )

فضلاً عمّا قلنا فیه ، قیل أنّ شاعرناینتمي إلی القرامطة استناداً إلی ما قال معاصره «الشّهید البلخي » . هذا المذهب الذي عُدَّ في عداد الزندیق ، قد بُني علی تفسیر محرّر من الدّین والعقائد الدّینیّة و ربّما له أثر في نزعته الخمریة ( أنظر : المصدر السابق ، « المقدّمة » ، ص 14 ).

فهذه نبذة لحیاة من عاش في جوّ من الفساد و الفسق و الفجور و اللّادیني، فلیس ببدع أن یهرب من واقع الحیاة إلی سکرها ولذائذها . ولوبقی لنا شيء کثیر من أشعاره لکنّا نتسطیع أن نقارن بینهما أکثر - کما یقول زرین کوب ، 1362 ﻫ.ش : 15 - من الآن .

3) وقفة تحلیلیّة و تطبیقیّة في الموضوعات :

3-1 ) جوهر الخمر المّادي

إذا أنعمنا النّظر فیما جاءت في دیوانیهما ، یفتح لنا البحث موضوعاً مهمّاً و هو أنّ هذین الشاعرین یتحدّثان عن جوهر الخمر المّادي - خاصّة عند النواسيّ -مغایراً لما کان معروفاً عند الآخرین . الخمرة عند ابي نواس یماثل جوهرها جوهر الضیاء و هي تمتزج به فتتولّد الأضواء و الأنوار :

فَلَو مَزَجتَ بِهَا نُوراً لَمَازَجَها حتّی تَوَلَّدَ أنوارٌ وَ أَضواءُ ( البسیط )

( ابونواس( الخمریات) ، 1986 م : 10 )

و هذا الرّودکـﻰ السمرقندﻯ الذﻯ یقارن بین جوهر الخمر و العقیق و هو یفضّل جوهرها علی العقیق هکذا؛

رودکـی ، چنگ بـرگرفت و نواخـت بـاده انـداز ، کـو سـرود انـداخــت

زان عقیـق مییـی کـه هـر که بـدیـد از عقیــق گــداختــه نشنــاخــت

هر دو یک گوهرند ، لیـک بـه طبـع ایـن بیفسـرد و آن دگـر بگداخــت

نابســوده ، دو دست رنگیــن کـرد ناچشیده به ترک اندر تاخت (خفیف)

( رودکـﻰ سمرقندی ، 1336 ﻫ.ش ، الباب الأوّل : 493 / 61 - 64 )

3-2) الخمر واللّذة

بعد الإسترسال في الحدیث عن جوهر الخمر المادّي فالمقام هنا یقتضي أن نتوقّف للحدیث عن إحدی الخصائص العامّة التي تتمیّز بها هذه المدرسة ( المدرسةالمادّیة ) و هي اللّذة المادّیة .

في الحقیقة أنّ أولی خصائص الشعر الخمري وأبرزها، هـﻰ مایقوم الشاعر بوصف الخمر وصفاً یکون في إطارالحسّ و اللّذة ، مستقصیاً فیه کلّ ما یتعلّق بمنظورها و مشمولها و مذاقها و تأثیرها في الجسم ، معنیاً فیه بذات الخمر لا بشيء سواها .

في هنا نستمع إلی « عبید الخمر » و إلی من عُرف بها و عُرِفت به یعنی زعیم المدرسة المادّیین ،ابـﻰ نواس ، حیث یقول : ماالجهل کلّ الجهل إلی أن یُری صاحیاً و ما العیش الکریم إلّا أن یُری یلذّ و یسکر ؛

فَمَــا الطَّیشُ إِِلَّـا أَن تَرَانِــﻰ صَاحیــاً ، وَ مَاالعَیشُ إِلّا أَن اََلَذَّ ، فَأَشکَرَا « الطویل »

( ابو نواس ( الخمریات )1986م : 175 )

و یقول شاعرنا ، الرّودکي السمرقندي ؛ أیّها السّاقـﻰ ! هات الرّاح و غنّ یا مطرب ! لنحتسـﻰ الخمرة و حان لنا وقت الطرب و اللّهو ؛

ساقی ! تـو بده باده و مطرب تو بــزن رود تا می خورم که وقت طرب ماست ( الهزج )

( رودکی سمرقندی ، 1336 ﻫ.ش الباب الأوّل : 493 / 72 )

3-3 ) الخمرة و الموت :

إنّ رغبة الشعراء المادّیین في الخمر ، قد أدّتهم إلی تفاسیر مختلفه عن الحیاة و الموت . امّا الأغلبیة السّاحقة فیرون الحیاة کلّها فرصة للذّة و التّنعّم ، لابدّ للانسان أن یتنعّم بها تنعّماً ؛ لأنّهاتمرّ مرّ السحاب و الخمرة وسیلة لشفاء هذا الهمّ و نسیانه .

فتری ابونواس یوصّی خلیله بأن لایحضرا قبره إلّا « بقطربل » حیث الکروم الکثیرة و المشهورة بجودة خمورها وأن یدفن بین المعاصر و أن لایدنی من السنبل فلعلّه في رقاده یسمع أصوات الأرجل و هي تعصر الخمرة ؛

خَلِیلَـیَّ بــاللهِ لَــا تَحفِـرا لِــﻰَ القَبــرَ إِلَّا بِقـطرَ بـُلِ

خِلالَ المعَاصرِ بَینَ الکُـرومِ وَلَاتُدنِیَانــﻰ مِـنَ السُّنبُــلِ

لَعَلِّـي أَسمَـعُ فِـي حُفــرِتِي إِذَا عُصِرَت ، ضَجَّةَ الأَرجُلِ

(ابونواس( الخمریات ) ، 986 م : 293 )

فیقول شاعرنا ، الرّودکي السمرقندی ، هو یتحدّث عن إبادة الحیاة متحیّراً عن الموت ؛ کُلّنا نحتسي الروح و نستریح بعدها طیبین ، لکنّک تسکن في قعر الثری دون خلیل و من مات لا یحیی ( لا یعود ) مرّة أخری :

ما همه خوش خوردیم و خوش خسبیم تــو در آن گــور تنــگ تنهــایــی

نـه چنـان خفتـه ای کـه بـر خیــزی نه چنان رفته ای که باز آیی ( الخفیف )

(رودکي سمرقندي ، 1373 ه.ش ( رباعیّات ) : 178 )

3-4 ) الخمرة و الهمّ

یبدو أن أکثر الشعراء الخمریین یلجؤونَ إلی الخمر بسبب عوامل مختلفة و من جملة هذه العوامل و لعلّ أهمهّا هي أنهّم یستخدمون الخمر للهروب من الواقعّیات السّائدة علی حیاتهم الفردیّة أولإجتماعیّة ، بحیث تصبح الحیاة في مذهبهم ذهولاً عن همومها و شقاواتها عن طریق الإنغماس فـﻰ اللّذة حتّی تتخدّر أعصابهم مذهلین عن الحیاة و مالها .

وإنّ من یلقـﻰ النّظر إلی خمریات أبي نواس یلاخط أن شاعرنا کثیراً ما یری أنّ الخمره تسلب الهموم و تعیّر القلب حلّة من السرور ؛ إنّه یراها ( الخمر ) نعم وسیلة یستخدمها صاحب الهمّ للتفریج عن همّه ؛

نِعــمَ سِــلَاحُ الفَتَـــی المُـــدَامُ إِذَا سَاوَرَهُ الهَمُّ ، أََم بِهِ جَمَحَا ( المنسرح )

ابو نواس ( الخمریات ) ، 1986 م : 100)

ویقول الرّودکي السمرقندي ؛ لنا الخمرو النّدیم و قصر کالإرم ذات العماد ، بعیدین عن الهمّ و الحزن و إن کان هناک غمّ ، فللأ عداء ؛

مَـی هســت ، وارم هـســت ، و بـت لالــه رخــان هســت

غـــم نیـست ، گــر هســت ، نصیـب دل اعداست (الهزج )

( رودکی سمرقندی ،1336 ه.ش الباب الاوّل : 494/73 )

و لکـﻰ لانطیل في الکلام ، هنا نشیر فقط إلی بعض هذه الموضوعات المشترکة في شعرهما :

3-5) الخمرة و الدّین :

- ابونواس : وَإِن قَالُوا : حَرَامٌ ؟ قُل : حَرَامٌ وَلکنَّ الّلذَاذَةَ في الحَرَامِ (الوافر )

(ابو نواس الخمریات )، 1986 م : 367 )

الرّودکی : شد روزه و تسبیح و تراویح به یک جای عید آمد و آمد مي و معشوق وملاهی (الهزج)

( رودکی سمرقندی ، 1336 هـ .ش الباب الاول ،513/ 558 )

3-6 ) الخمرة واللّوم :

- ابونواس : دَع عَنکَ لَومـﻰ ، فإِنَّ اللَََّومَ إِغرَاءُ وَدَاوِني بِالََّتـﻰ کَانَت هِيَ الدَّاءُ (البسیط)

(ابو نواس الخمریات )، 1986 م : 9 )

- الرّودکی : دیوانگان بیهشمان خوانند دیوانگان نی ایم ، که مستانیم ( المضارع )

( الرودکی سمرقندی ، 1336 هـ .ش ، الباب الاوّل :505 /354 )

3-7 ) الخمرة و تأثیرها :

- ابونواس : صَفراءُ ، لَاتَنزِلُ ِالأَحزَانُ سَاحَتَها لَو مَسَّهَا حَجَرٌ ، مَسَّتهُ سَرَّاءُ ( البسیط )

( ابونواس ( الخمریات ) ، 1986 م : 9 )

- الرودکی : سماع و بادۀ گلگون و لعبتان چو ماه اگر فرشته بیند در افتد در چاه (المجتث )

( رودکـﻰ سمرقندي ، 1336 هـ .ش ، الباب الأوّل : 510 / 481 )

بسا که مست در این خانه بودم و شادان چنانک جاه من افزون بد از امیر ملوک ( المجتث )

( المصدر السابق ، 504 / 327 )

3-8 ) وصف شعاع الخمرة :

- ابونواس : حِیریَّةٌ ، کُشُعاعِ الشَّمسِ ، صَافِیَةٌ یُحِیطُ بِالکَأسِ مِن لأ لاَئِهَا شُعَلُ ( البسیط)

( ابونواس ( الخمریات ) ، 1986 م : 306 )

- الرّودکی : بیارآن می که پنداری روان یاقوت نابستی

و یا چون برکشیده تیغ پیش آفتابستی ( الهزج )

( رودکی سمرقندی ، 1336 هـ .ش ، 503 /511 )

3-9 ) وصف ریح الخمرة :

- ابونواس : لَا تَحفِلَنَّ بِقَولِ الزَّاجرِ اللّاحِي واشرَب عَلَی الوَردِ مِن مَشمُولَةِ الرَّاحِ ( البسیط )

( ابو نواس ( الخمریات ) ، 1986 م : 154 )

- الرّودکی : ورش ببویی ، گمان بری که گل سرخ بوی بوداد و مشک و عنبر با بان (المضارع )

( رودکی سمرقندی ، 1336 هـ .ش 337 /506 )

4 ) خصائص أسالیبهما الشعریة

4-1) التقلید و التجدید

إن أبانواس یحتذﻯ و یجارﻯ في أسلوبه نهج الأعشی و الأخطل و مسلم بن الولید و الآخرین من الشعراء العرب ، کما أنّ الرّودکي - من الأحیان - یحتذی حذوهم من حیث المضامین و الأسالیب لکنهما (ابونواس و الرودکی) ألبسا علیهما (المضون و الأسلوب) ثوباً جدیداً یمتاز بالإبداع و الإبتکار بحیث یطلق علی شعرم ؛ اسلوب ابی نواس أوأسلوب الرّودکی .

امّا من حیث التجدید فإن شاعرنا ، أبانواس ، لایستهلّ قصائده الخمریة - مثل الأعشی و الأخطل و مسلم بن ولید - بالوقوف علی الأطلال و الدّمن و لایبکي لمنزلة «کانت تحلّ بها هند و أسماء » بل یختصّ قصائد مستقلة بالخمر و یبکی «لتلک» (الخمرة) و یری «قبحاً» أن «تبنی الخیام لها » و «و أن تروح علیها الإبل و الشاء» . بعبارة أخری إنه یعدّ زعیم الشعراء الخمریین في الأدب العربی بحیث عرفت الخمرة به کما عرف بها .

أمّا الرّودکي السمرقندی فمقامه في التجدید الشعري کمقام أبي نواس ؛ لأنّنا لانجد شاعراً فارسیّاً قد وصف الخمرة قبله نحو هذه الرّقة و السّلاسة . إنّه یمزج بین الخمر و المدیح و الغزل والحکمة ، لکنّه من الأحیان یصف الخمرة وصفاً مستقلّاً تمیّز بالعذوبة و الرّقة ، خاصّة حین یشخّص و یکثر من «الصّنعة الوجدانیة» الّتي لایحسّ القاریءأنّها صنعة ؛ و تتصاعد من ألفاظه و قوافیه موسیقی ساحرة تمتدّ تموّجاتها في النّفس ، و هو یضارع في موسیقاه ، الأعشی ، صنّاجة العرب .

و یکفینا أن نعلم ؛ أنه لویعُدّ ابونواس زعیم الشعراء المتجدّدین في العصر العباسي فإنّ الرّودکي یعدّ زعیم الشعر الفارسي و رائده علی الإطلاق .

4-2 ) المبالغة في أوصاف الخمر

من ینعم النّظر في شعر ابي نواس و الرّودکي یری أنّ کلا الشاعرین - خاصّة ابي نواس - ینظران إلی الخمرة نظرة الحبّ و العبادة و التّقدیس ؛ إذن لیس بعجیب أن نراهما مبالغین في أوصاف الخمر . فهذا هو ابونواس الذي یبالغ في وصف الخمرة و خاطبه الخمّار قائلاً ؛ أوضح لي کیف جئت هنا في هذا اللّیل المظلم ؟ فقلت له : ترفّق بي إفانّني رأیت الصّبح یطلع من دیارکم . فأجاب : صبح ؟! وما الصّبح الذي تتحدّث عنه سوی صبح صور الخمرة ثم ّ قام فسدّ فمّ العقار فاختفی الضّوء ، وعاد اللیل یرخی سدوله ؛

فَکَانَ جَوابُـه أَن قـَالَ : صُبـحٌ ! وَلَا صُبِـحُ سِـوَی ضُـوءُ العُقَـارِ

وَ قَـامَ إِلَـی العُقَارِ فَسَدَّ فَـاهَـا فَعَاد اللَّیلُ مُسوَدَّ الإزَارِ (الوافر)

(أبونواس (الخمریات) 1986 م : 17)

و یقول الرّودکي السمرقندي ؛ لوسقطت قطرة من تلک الخمرة في نهر «نیل» لسکرت جمیع حیطانها و لو شرب الغزال منها قطرة واحدة لصارت أسداً لاتخاف من النّمر :

ز آن مَي که گر سرشکی از آن درچکد به نیل صـد سال مســت باشد از بُــویِ او نهنــگ

آهو به دشــت گــر بخورد قطــره ای از او غرّنده شیر گردد و نندیشد از پلنگ (المضارع)

(رودکی سمرقندی ، 1336 هـ .ش (الباب الأوّل) : 504/231)

4-3) الخمرة و الأسلوب القصصی

و من الأسالیب المشترکة في شعرهما هي أنّهما یعتمدان علی «الأسلوب القصصي» في إعراض وصف الخمر مذکرّین تفاصیلها بأدقّّ شکل ، مراعین فیها «الوحدة العضویة و الموضوعیّة» کعنصرین أساسیین هامیّن .

و هنا نعرض لقصیدة خمریة من أشعار أبي نواس في هذا الباب ، و نذکر هذه القصیدة التی لها أثر کبیر في شعر الرّودکي السمرقندي و المنوچهري الدّامغانی ؛

یَا خَاطِبَ القَهوةِ الصَّهباءِ یَمهُرُهَا بِالرّطلِ یَأخُذُ مِنـهَا مِلأَهُ ذَهَبَا

قَصَّرتَ بالرَّاحِِ فَاخذَر أَن تُسَمِّعَهَا فَیَحلِفُ الکَرمُ أَن لَایَحمِلَ الغِنَبَا

إِنّـﻰ بَذَلتُ لَهَا ، لمَّا بَصُرتُ بِها صَاعاً مِنَ الدّرِّ وَ الیَلقوتِ مَا ثُقِبَا

فَاستَو حَشَــت وَ بَکَــت فِــي الدَّنِّ قَائِلَـةً یَا أمُّ وَیحَــکِ ، أَخشَــی النَّــارَ وَ اللَّهَبَــا

فَقُلــتُ : لَـاتَخــذَرِیــهِ عِنــدَنَــا أَبــداً قَالَت : وَ لَا الشّمس ؟ قُلتُ : الحـرُّ قَد ذَهَبَـا

قَالَـت : فَمَـن خَاطبــﻰ هَـذا ؟ فَقُلـتُ أَنَـا قَالَـت : فَبَعلِــﻰ ؟ قُلتُ : المَــاءُ إن عَذُبَــا

قَالَت : لِقَاحِـــﻰ ؟ فَقُلــتُ : الثّلـجُ أَبـرَدهُ قَالَــت : فَبَیتِــﻰ ؟ فَمَـا استَحسِـنُ الخَشَبَـا

قُلـتُ : القنــَانــﻰ و الأَقـــداح وَلـدهَــا فرعون : قَالَـت : لَقدهَیجـت لــي طربهــا

لـا تُمکِننــي مِـــنَ العربیـدِ یَشـــربنــي و لـا اللئیـــمُ الــذّﻯ إن شَمّنـــی قطبــا

وَ لَـا المَجُــوسُ فَــــإنَّ النّــارَ رَبُّهـــم وَلَـا الیَهُــودُ و لَــامَـن یَعبُــــدُ الصّلبــا

و لـا الـأراذلُ إلّــا مَــن یـــوقّـرنــــي مِــنَ السُّقــاةِ و لکنّـی اسقنـــي العَــربـا

یــا قهـوة حُرمــت إلّا عَلَـــی رَجُـــلٍ أَثریَ فَأتلفَ فِیهَـا المَالَ وَ النَّشَبَــا (البسیط)

(أبونواس ، ( الخمریات) ، 1986م : 526)

إنّ شاعرنا هنا لایکتفی بوصف الخمرة - مثل الأعشی : أنظر دیوانه 1414هـ - 1994م ، ص 284 - بل یجسّد ها و یشخصّها ، أوقل : یجعلها کائناً یتحرّک و یغضب و یشعر و هو یبذل في سبیلها الغالي و الرّخیص ، و یقدّم لها التکریم و الإجلال ، ثمّ یعقد هذا الحوار بینه و بینها ، ثمّ تطلب منه أن یمنع المتهتّک و اللّئیم و المجوس و غیرهم من شربها (أنظر : نورالدین ، 2000 م :449)

ویبدو أنّ «الرّودکي السمرقندي» - و منوچهری الدامغاني أیضاً : أنظر دیوانه : 1363 ه.ش ،ص156 - 163 - قداقتبس عن هذا الأسلوب حیث یتطرق في قصیدته «مادر می = أمّ الخمر» إلی وصف الخمر . إنّ هذه الفصیدة الّتـﻰ تعتبرمن أمّهات الشعر الفارسی یتحدّت الشاعر فیها عن کیفیّة صنع الخمرة حین یأتي الخریف و یجتنی العنب و یجعل في الخمّ لکي یبلغ مبلغ الشّرب . ألاترون کیف یجعل شاعرناً - أوقل : کیف یشخّص و یجسّد - من شجرة العنب ، أمّاً قدسرق طفلها (العنب) ثمّ قبض علیه بالسّجن سبعة أشهر یحرس منها رجلٌ قويّ حتّی یرید الطفل أن یستیقظ و هو یقلي علی النّار؟ ! ثمّ بعد نضجها یفتح بابها و هي في اللّون کیاقوت حمراء أوعقیق یماني ، و في الطّیب کالمسک أو وردة حمراء و في الجلاء و الصّفاء کالشّمس المنیرة ؛

ماد مي را بکــرد باید به قــربان بچه او را گرفت و کـرد به زنــدان

بچه او را از او گــرفت ندانـــی تاش نکویی نخست و زونکشی جان

جز که نباشد حلال دور بکــردن بچه کوچک ز شیر مـادر و پستــان

تا نخورد شیر هفت مه به تمامـی از سر أردی بهشت تا بن آبان (المضارع)

(رودکي سمرقندي ، 1336 هـ .ش ، الباب الأول : 506/359-362)

4-4 ) استعمال صور الخیال

و بما أنّ کلا الشاعرین ینتمیان إلی المدرسة المادّیّة ، فنر اهما یحرصان علی استعمال صور الخیال فـﻰ الشعر الخمرﻯ ، خاصّة فیما تتعلّق بالتشابیه الحسیّة و ولعلّنا لا نُبعد إذا قلنا إنّ هذه التشابیه الحسیّة تدل علی أنّهما کانا مشغوفین و مدمنین بالخمرة ، فصارا فـﻰ إثرها منغمسین ، بحیث لا یبحثان عن الوجود إلّا عن طریق الحواسّ و المادّة کما تدلّ علی حذقهما الأدبـﻰ فـﻰ المشابهة بین الحالات والأشیاء یقول ابونواس : إنّها قهوة تفوح رائحتها کالمسک ، موطنها «الأنبار» و«هیت» ؛

وقهوةٍ کَالمِسکِ مَشمُولَةٍ مَنزِلُهَا «الأَنبارُ» أو«هِیتُ» ( مجروء البسیط )

( ابو نواس ( الخمریات ) 1986 م : 74 )

یقول الرّودکـﻰ : إنّها فـﻰ الکأس ، تبدو صافیة مثل ماء الورد ، أو تراها تبدو هنیئة مثل حلو النّوم لمن أرق ؛

به پاکی گویی اندر جام مانند گلابستی به خوشی گویی اندر دیده ی بی خواب ، خوابستی ( الهزج )

( رودکي سمرقندی ، 1336 هـ .ش ، الباب الأوّل : 511/ 504 )

5)النّتائج

5-1) الملاحظ في شعر هؤلاء الخمرﻯ یجدأ سباباً مشترکة لنزعتهم الخمریة منها ما یتصل بالعوامل النفسانیة و منها مایعود إلی الظروف الإجتماعیّة و الثقافیّة و السیاسیّة .

5-2) المتأمّل في أشعارهما الخمریة یری فیها المضامین و الأسالیب المشترکة و أحیاناً المتبانیة ، بحیث یصل إلی هذا الإستنتاج عن تحوّل الخمر هکذا ؛ من العربیة إلی الفارسیة .

5-3) یبدو أنّ الرّودکی السمرقندي قد اقتبس عن ابي نواس في المعانی الخمریة و أسالیبها لکنّه قد ابتدع و ابتکر فیها و ألبس علیها ثوباً جدیداً فارسیاً .

5-4) إنّ أهمّ مظاهر الخمر في شعرهما هي : «مظهر الوصف» الّذي یعرّضان فیه لنقل مایشخّصان في حواسهما عن الخمرة و «مظهر الوجدانیة» التي یعبّران فیها عن إنفعالاتهما و تصرفاتهما . و الفضل في کلاهما یرجع إلی ابي نواس .

5-5) خمریاتهما مرآة صافیة تنعکس علیها ذاتیّتهما الماجنة کما أنّها تعدّأ صدق صورة لتعریف وفهما الإجتماعیة و الثقافیة و السیاسیّة ، بحیث نطّلع في شعرهما علی مبلغ ما وصل إلیه مجتمعهما من استهتار بالمعاصي و استهزاء من الدین بسبب انتشار البدع .

5-6) إنّهما یختاران من حیث الشکل لخمریاتهما بحور الموسیقا الرّاقصة المغناة کمجزوء الکامل و الوافر و البسیط و المضارع و الهزج و الخفیف و غیرها من البحور ذات النغم الموسیقی التي تناسب المعاني الخمریة .

5-7) إنّهما یتدرّجان في «تفکیرهما» نحو الخمرة حتّی یصلان إلی «تعظیمها» و «تقدیسها» و هذا لایعنی ؛ أنهما «مفکّران» أو «فیلسوفان» بل هما فنّانان ، فوصولهما الأغلب إلی عبادة الخمر جاء عن طریق الإنفعال الفنّي .

5-8) کلاهما ینتمیان إلی « المدرسة البرناسیة » ؛ لأنّهما ینظران ألی الأدب في إطار« الفنّ للفنّ » محاولین أن یجعلا الفنّ وسیلة للتعبیر عن الذّات ولهذا نجد أنّ طبیعة الخمرة عندهما جاءت حافلة بالألوان و الأشکال و الصور خاصّة حینما ینقلانها نقلاً حیًّا متحرّکاً .

المصادر و المراجع

العربیة :

- ابن منظور ، جمال الدّین محمّدبن مکرّم ( 1410 هـ 1964 م ) ؛ أبو نواس في تاریخه و شعره ،تحقیق ؛ عمر ابونصر ، بیروت ، دارالجیل .

- ابونواس ، حسن بن هانی(1986 م) ؛ دیوان ابي نواس (الخمریّات و الغزلیّات) ، تحقیق ؛ علی نجیب عطوی ، الطبعة الأولی ، بیروت ، دار و مکتبة الهلال .

- اسماعیل ، عزّالدین (1988م) ؛ التفسیر النّفسي للأدب ، الطبعة الرّابعة ، بیروت ، دارالعودة.

- البستانی ، بطرس (1986 م ) ؛ أدباء العرب في الأعصر العبّاسیّة (ج2) ، بیروت ، دارنظیر عبود .

- جمعه ، حسین (2005 م) ؛ من القواسم المشترکة بین الأدبین العربي و الفارسي ، مجلة التراث العربي ، العدد (97) ، دمشق ، اتحاد الکتاب العرب . WWW.awu-dam.org

- حاوی ، ایلیا (بدون تاریخ) ؛ فنّ الشعر الخمري و تطوره عند العرب ، بیروت ، دارالثقافة .

- حسین ، طه (بدون تاریخ) ؛ حدیث الأربعاء (ج2) الطبعة الحادیة عشرة ، مصر ، دارالمعارف .

- حسین ، محمد محمد (1972 م) ؛ أسالیب الصناعة في شعر الخمر و الأسفار بین الأعشی و الجاهلیین ، بیروت ، دارالنّهضة العربیة .

- خفاجی ، محمد عبدالمنعم (1985 م) ؛ الحیاة الأدبیة في العصر الجاهلي ، القاهرة ، دارالمعارف .

- زینی وند، تورج (1385 ه.ش) ؛ المدارس الخمریة في الشعر العربي و الفارسی ، رسالة الدکتوراه ، جامعة اصفهان.

- صدقی ، ( 1957م ) ؛ ابونواس فی حیاته اللاهیه، مصر ، دار المعارف.

- ضیف ، شوقی (بدون تاریخ) ؛ تاریخ الأدب العربي (العصر العبّاسي الأوّل) ، مصر ، دارالمعارف .

- العقاد ، عباس محمود (1338هـ - 1968م) ؛ ابونواس ، الحسن بن هانی ، الطبعه الأولی ، بیروت ، دارالکتاب العربي.

- مبارک ، زکی (1936م) ؛ الموازنة بین الشعراء ، الطبعة الثانیة ، بیروت ، المکتبة العصریة .

- المقدسي ، أنیس (1989م) ؛ أمراء الشعر العربي في العصر العباسي ، الطبعه السابعة عشرة ، بیروت ، دارالعلم للملایین .

- نورالدین ، حسن (2000م) ؛ موسوعة أمراء الشعر العربي من العصر الجاهلي إلی العصر العباسي ، الطبعة الأولی ، بیروت ، رشاد برس .

- النویهی ، محمد (1970م) ؛ نفسیّة ابي نواس ، الطبعة الثانیة ، بیروت ، دارالفکر .

- هانیه ، بیتر (1996م) ؛ الخمر و الموت ، تأمّلات في إحدی موضوعات الشعر العربي ترجمة ؛ محمد فؤاد نعناع ، مجلة الموقف الأدبي ، العدد(302) ، دمشق ، اتّحاد الکتاب العرب .

- هداره ، محمد مصطفی (1389هـ - 1969م) ؛ اتجاهات الشعر العربي في القرن الثاني الهجري ، الطبعة الثانیة ، بیروت ، دارالمعارف .

الفارسیة :

- امامی ، نصرالله (1367 هـ .ش)؛ منوچهری دامغانی ، ادوار زندگی و آفرینش های هنری ، چاپ اول ، دانشگاه شهید چمران اهواز .

- (1373 هـ .ش) ؛ رودکی استاد شاعران ، چاپ اول ، دانشگاه شهید چمران اهواز .

- حقیقت ، عبدالرفیع (1381 هـ .ش) ؛ شاعران بزرگ ایران از رودکی تا بهار ، چاپ اول ، تهران ، کومش .

- رودکی سمرقندی ، ابوعبدالله جعفربن محمد (1336 هـ .ش) ؛ محیط زندگی ، احوال و اشعار ابو عبدالله جعفر بن محمد رودکی سمرقندی ،تصحیح ؛ سعید نفیسی ، چاپ اول ، کتابخانه ترقی .

- ------؛ (1373ه.ش) دیوان رودکی ، تصحیح؛ جهانگیر منصور، تهران ، ناهید.

- زرین کوب ، عبدالحسین (1362 ه.ش) ، ارزش میراث صوفیه ، چاپ سوم ، تهران ، امیر کبیر .

- سرباز ، مظفر (1373 هـ .ش) ؛ رودکی ، چاپ اول ، تهران ، شرکت توسعه کتابخانه های ایران .

- صفا ، ذبیح الله (1371 هـ .ش) ؛ تاریخ ادبیات در ایران ، چاپ پانزدهم ، تهران ، فردوس .

- فروزانفر ، بدیع الزمان (1350 هـ .ش) ؛ سخن و سخنوران ، چاپ دوم ، تهران ، خوارزمی .

- گنابادی ، محمد پروین (1356 هـ .ش) ؛ میگساری و گل در ایران باستان ، مجله باستان ، گزینه مقاله ، تهران ، 149 - 154 .

- الکک ، ویکتور (بدون تاریخ) ؛ تأثیر فرهنگ عرب در اشعار منوچهری دامغانی ، بیروت ، دارالمشرق .

- لسان ، حسین (1353 هـ .ش) ؛ باده افشانی در شعر فارسی و منشأ آن ، چهارمین کنگره تحقیقات ایرانی شماره (1) ، ص 155-170 .

- ------ (1355 هـ .ش) ؛ شراب زرین برگوریاران در ادب عربی ، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی ، دانشگاه تهران ، شماره (1) : 131 - 136 .

- ----- (1355 هـ .ش) ؛ شعر و شراب ، مجله یغما ، سال (29) ، شماره اول ، (333) : 44 - 53 .

- منوچهری دامغانی ، احمد بن قوص بن احمد (1363 هـ .ش) ؛ دیوان منوچهری دامغانی ، تصحیح ؛ محمد دبیرسیاقی ، چاپ پنجم ، تهران ، زوار .

- نعمانی ، شبلی (1327 هـ .ش) ؛ شعر العجم یا تاریخ شعرا و ادبیات ایران ، ترجمه ؛ محمد تقی فخرداعی گیلانی ، تهران ، رنگین .

 

 

 

 

 

 

 

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

تاريخ : سه شنبه ششم بهمن 1388 | 2:50 | نویسنده : صفرعلی رضائی

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

معلقة عنتره بن شداد

 

 

 

هَلْ غَادَرَ الشُّعَرَاءُ منْ مُتَـرَدَّمِ

 

أم هَلْ عَرَفْتَ الدَّارَ بعدَ تَوَهُّـمِ

 

يَا دَارَ عَبْلـةَ بِالجَواءِ تَكَلَّمِـي

 

وَعِمِّي صَبَاحاً دَارَ عبْلةَ واسلَمِي

 

فَوَقَّفْـتُ فيها نَاقَتي وكَأنَّهَـا

 

فَـدَنٌ لأَقْضي حَاجَةَ المُتَلَـوِّمِ

 

وتَحُـلُّ عَبلَةُ بِالجَوَاءِ وأَهْلُنَـا

 

بالحَـزنِ فَالصَّمَـانِ فَالمُتَثَلَّـمِ

 

حُيِّيْتَ مِنْ طَلَلٍ تَقادَمَ عَهْـدُهُ

 

أَقْـوى وأَقْفَـرَ بَعدَ أُمِّ الهَيْثَـمِ

 

حَلَّتْ بِأَرض الزَّائِرينَ فَأَصْبَحَتْ

 

عسِراً عليَّ طِلاَبُكِ ابنَةَ مَخْـرَمِ

 

عُلِّقْتُهَـا عَرْضاً وأقْتلُ قَوْمَهَـا

 

زعماً لعَمرُ أبيكَ لَيسَ بِمَزْعَـمِ

 

ولقـد نَزَلْتِ فَلا تَظُنِّي غَيْـرهُ

 

مِنّـي بِمَنْـزِلَةِ المُحِبِّ المُكْـرَمِ

 

كَـيفَ المَزارُ وقد تَربَّع أَهْلُهَـا

 

بِعُنَيْـزَتَيْـنِ وأَهْلُنَـا بِالغَيْلَـمِ

 

إنْ كُنْتِ أزْمَعْتِ الفِراقَ فَإِنَّمَـا

 

زَمَّـت رِكَائِبُكُمْ بِلَيْلٍ مُظْلِـمِ

 

مَـا رَاعَنـي إلاَّ حَمولةُ أَهْلِهَـا

 

وسْطَ الدِّيَارِ تَسُفُّ حَبَّ الخِمْخِمِ

 

فِيهَـا اثْنَتانِ وأَرْبعونَ حَلُوبَـةً

 

سُوداً كَخافيةِ الغُرَابِ الأَسْحَـمِ

 

إذْ تَسْتَبِيْكَ بِذِي غُروبٍ وَاضِحٍ

 

عَـذْبٍ مُقَبَّلُـهُ لَذيذُ المَطْعَـمِ

 

وكَـأَنَّ فَارَةَ تَاجِرٍ بِقَسِيْمَـةٍ

 

سَبَقَتْ عوَارِضَها إليكَ مِن الفَمِ

 

أوْ روْضـةً أُنُفاً تَضَمَّنَ نَبْتَهَـا

 

غَيْثٌ قليلُ الدَّمنِ ليسَ بِمَعْلَـمِ

 

جَـادَتْ علَيهِ كُلُّ بِكرٍ حُـرَّةٍ

 

فَتَرَكْنَ كُلَّ قَرَارَةٍ كَالدِّرْهَـمِ

 

سَحّـاً وتَسْكاباً فَكُلَّ عَشِيَّـةٍ

 

يَجْـرِي عَلَيها المَاءُ لَم يَتَصَـرَّمِ

 

وَخَلَى الذُّبَابُ بِهَا فَلَيسَ بِبَـارِحٍ

 

غَرِداً كَفِعْل الشَّاربِ المُتَرَنّـمِ

 

هَزِجـاً يَحُـكُّ ذِراعَهُ بذِراعِـهِ

 

قَدْحَ المُكَبِّ على الزِّنَادِ الأَجْـذَمِ

 

تُمْسِي وتُصْبِحُ فَوْقَ ظَهْرِ حَشيّةٍ

 

وأَبِيتُ فَوْقَ سرَاةِ أدْهَمَ مُلْجَـمِ

 

وَحَشِيَّتي سَرْجٌ على عَبْلِ الشَّوَى

 

نَهْـدٍ مَرَاكِلُـهُ نَبِيلِ المَحْـزِمِ

 

هَـل تُبْلِغَنِّـي دَارَهَا شَدَنِيَّـةَ

 

لُعِنَتْ بِمَحْرُومِ الشَّرابِ مُصَـرَّمِ

 

خَطَّـارَةٌ غِبَّ السُّرَى زَيَّافَـةٌ

 

تَطِـسُ الإِكَامَ بِوَخذِ خُفٍّ مِيْثَمِ

 

وكَأَنَّمَا تَطِـسُ الإِكَامَ عَشِيَّـةً

 

بِقَـريبِ بَينَ المَنْسِمَيْنِ مُصَلَّـمِ

 

تَأْوِي لَهُ قُلُصُ النَّعَامِ كَما أَوَتْ

 

حِـزَقٌ يَمَانِيَّةٌ لأَعْجَمَ طِمْطِـمِ

 

يَتْبَعْـنَ قُلَّـةَ رأْسِـهِ وكأَنَّـهُ

 

حَـرَجٌ على نَعْشٍ لَهُنَّ مُخَيَّـمِ

 

صَعْلٍ يعُودُ بِذِي العُشَيرَةِ بَيْضَـةُ

 

كَالعَبْدِ ذِي الفَرْو الطَّويلِ الأَصْلَمِ

 

شَرَبَتْ بِماءِ الدُّحرُضينِ فَأَصْبَحَتْ

 

زَوْراءَ تَنْفِرُ عن حيَاضِ الدَّيْلَـمِ

 

وكَأَنَّما يَنْأَى بِجـانبِ دَفَّها الـ

 

وَحْشِيِّ مِنْ هَزِجِ العَشِيِّ مُـؤَوَّمِ

 

هِـرٍّ جَنيبٍ كُلَّما عَطَفَتْ لـهُ

 

غَضَبَ اتَّقاهَا بِاليَدَينِ وَبِالفَـمِ

 

بَرَكَتْ عَلَى جَنبِ الرِّدَاعِ كَأَنَّـما

 

بَرَكَتْ عَلَى قَصَبٍ أَجَشَّ مُهَضَّمِ

 

وكَـأَنَّ رُبًّا أَوْ كُحَيْلاً مُقْعَـداً

 

حَشَّ الوَقُودُ بِهِ جَوَانِبَ قُمْقُـمِ

 

يَنْبَاعُ منْ ذِفْرَى غَضوبٍ جَسرَةٍ

 

زَيَّافَـةٍ مِثـلَ الفَنيـقِ المُكْـدَمِ

 

إِنْ تُغْدِفي دُونِي القِناعَ فإِنَّنِـي

 

طَـبٌّ بِأَخذِ الفَارسِ المُسْتَلْئِـمِ

 

أَثْنِـي عَلَيَّ بِمَا عَلِمْتِ فإِنَّنِـي

 

سَمْـحٌ مُخَالقَتي إِذَا لم أُظْلَـمِ

 

وإِذَا ظُلِمْتُ فإِنَّ ظُلْمِي بَاسِـلٌ

 

مُـرٌّ مَذَاقَتُـهُ كَطَعمِ العَلْقَـمِ

 

ولقَد شَربْتُ مِنَ المُدَامةِ بَعْدَمـا

 

رَكَدَ الهَواجرُ بِالمشوفِ المُعْلَـمِ

 

بِزُجاجَـةٍ صَفْراءَ ذاتِ أَسِـرَّةٍ

 

قُرِنَتْ بِأَزْهَر في الشَّمالِ مُقَـدَّمِ

 

فإِذَا شَـرَبْتُ فإِنَّنِي مُسْتَهْلِـكٌ

 

مَالـي وعِرْضي وافِرٌ لَم يُكلَـمِ

 

وإِذَا صَحَوتُ فَما أَقَصِّرُ عنْ نَدَىً

 

وكَما عَلمتِ شَمائِلي وتَكَرُّمـي

 

وحَلِـيلِ غَانِيةٍ تَرَكْتُ مُجـدَّلاً

 

تَمكُو فَريصَتُهُ كَشَدْقِ الأَعْلَـمِ

 

سَبَقَـتْ يَدايَ لهُ بِعاجِلِ طَعْنَـةٍ

 

ورِشـاشِ نافِـذَةٍ كَلَوْنِ العَنْـدَمِ

 

هَلاَّ سأَلْتِ الخَيـلَ يا ابنةَ مالِـكٍ

 

إنْ كُنْتِ جاهِلَةً بِـمَا لَم تَعْلَمِـي

 

إِذْ لا أزَالُ عَلَى رِحَالـةِ سَابِـحٍ

 

نَهْـدٍ تعـاوَرُهُ الكُمـاةُ مُكَلَّـمِ

 

طَـوْراً يُـجَرَّدُ للطَّعانِ وتَـارَةً

 

يَأْوِي إلى حَصِدِ القِسِيِّ عَرَمْـرِمِ

 

يُخْبِـركِ مَنْ شَهَدَ الوَقيعَةَ أنَّنِـي

 

أَغْشى الوَغَى وأَعِفُّ عِنْد المَغْنَـمِ

 

ومُـدَّجِجٍ كَـرِهَ الكُماةُ نِزَالَـهُ

 

لامُمْعـنٍ هَـرَباً ولا مُسْتَسْلِـمِ

 

جَـادَتْ لهُ كَفِّي بِعاجِلِ طَعْنـةٍ

 

بِمُثَقَّـفٍ صَدْقِ الكُعُوبِ مُقَـوَّمِ

 

فَشَكَكْـتُ بِالرُّمْحِ الأَصَمِّ ثِيابـهُ

 

ليـسَ الكَريمُ على القَنا بِمُحَـرَّمِ

 

فتَـركْتُهُ جَزَرَ السِّبَـاعِ يَنَشْنَـهُ

 

يَقْضِمْـنَ حُسْنَ بَنانهِ والمِعْصَـمِ

 

ومِشَكِّ سابِغةٍ هَتَكْتُ فُروجَهـا

 

بِالسَّيف عنْ حَامِي الحَقيقَة مُعْلِـمِ

 

رَبِـذٍ يَـدَاهُ بالقِـدَاح إِذَا شَتَـا

 

هَتَّـاكِ غَايـاتِ التَّجـارِ مُلَـوَّمِ

 

لـمَّا رَآنِي قَـدْ نَزَلـتُ أُريـدُهُ

 

أَبْـدَى نَواجِـذَهُ لِغَيـرِ تَبَسُّـمِ

 

عَهـدِي بِهِ مَدَّ النَّهـارِ كَأَنَّمـا

 

خُضِـبَ البَنَانُ ورَأُسُهُ بِالعَظْلَـمِ

 

فَطعنْتُـهُ بِالرُّمْـحِ ثُـمَّ عَلَوْتُـهُ

 

بِمُهَنَّـدٍ صافِي الحَديدَةِ مِخْـذَمِ

 

بَطـلٌ كأَنَّ ثِيـابَهُ في سَرْجـةٍ

 

يُحْذَى نِعَالَ السِّبْتِ ليْسَ بِتَـوْأَمِ

 

ياشَـاةَ ما قَنَصٍ لِمَنْ حَلَّتْ لـهُ

 

حَـرُمَتْ عَلَيَّ وَلَيْتَها لم تَحْـرُمِ

 

فَبَعَثْتُ جَارِيَتي فَقُلْتُ لها اذْهَبـي

 

فَتَجَسَّسِي أَخْبارَها لِيَ واعْلَمِـي

 

قَالتْ : رَأيتُ مِنَ الأَعادِي غِـرَّةً

 

والشَاةُ مُمْكِنَةٌ لِمَنْ هُو مُرْتَمـي

 

وكـأَنَّمَا التَفَتَتْ بِجِيدِ جَدَايـةٍ

 

رَشَـاءٍ مِنَ الغِـزْلانِ حُرٍ أَرْثَـمِ

 

نُبّئـتُ عَمْراً غَيْرَ شاكِرِ نِعْمَتِـي

 

والكُـفْرُ مَخْبَثَـةٌ لِنَفْسِ المُنْعِـمِ

 

ولقَدْ حَفِظْتُ وَصَاةَ عَمِّي بِالضُّحَى

 

إِذْ تَقْلِصُ الشَّفَتَانِ عَنْ وَضَحِ الفَمِ

 

في حَوْمَةِ الحَرْبِ التي لا تَشْتَكِـي

 

غَمَـرَاتِها الأَبْطَالُ غَيْرَ تَغَمْغُـمِ

 

إِذْ يَتَّقُـونَ بـيَ الأَسِنَّةَ لم أَخِـمْ

 

عَنْـها ولَكنِّي تَضَايَقَ مُقْدَمـي

 

لـمَّا رَأيْتُ القَوْمَ أقْبَلَ جَمْعُهُـمْ

 

يَتَـذَامَرُونَ كَرَرْتُ غَيْرَ مُذَمَّـمِ

 

يَدْعُـونَ عَنْتَرَ والرِّماحُ كأَنَّهـا

 

أشْطَـانُ بِئْـرٍ في لَبانِ الأَدْهَـمِ

 

مازِلْـتُ أَرْمِيهُـمْ بِثُغْرَةِ نَحْـرِهِ

 

ولِبـانِهِ حَتَّـى تَسَـرْبَلَ بِالـدَّمِ

 

فَـازْوَرَّ مِنْ وَقْـعِ القَنا بِلِبانِـهِ

 

وشَـكَا إِلَىَّ بِعَبْـرَةٍ وَتَحَمْحُـمِ

 

لو كانَ يَدْرِي مَا المُحاوَرَةُ اشْتَكَى

 

وَلَـكانَ لو عَلِمْ الكَلامَ مُكَلِّمِـي

 

ولقَـدْ شَفَى نَفْسي وَأَذهَبَ سُقْمَهَـا

 

قِيْلُ الفَـوارِسِ وَيْكَ عَنْتَرَ أَقْـدِمِ

 

والخَيـلُ تَقْتَحِمُ الخَبَارَ عَوَابِسـاً

 

مِن بَيْنَ شَيْظَمَـةٍ وَآخَرَ شَيْظَـمِ

 

ذُللٌ رِكَابِي حَيْثُ شِئْتُ مُشَايعِي

 

لُـبِّي وأَحْفِـزُهُ بِأَمْـرٍ مُبْـرَمِ

 

ولقَدْ خَشَيْتُ بِأَنْ أَمُوتَ ولَم تَـدُرْ

 

للحَرْبِ دَائِرَةٌ على ابْنَي ضَمْضَـمِ

 

الشَّـاتِمِيْ عِرْضِي ولَم أَشْتِمْهُمَـا

 

والنَّـاذِرَيْـنِ إِذْ لَم أَلقَهُمَا دَمِـي

 

إِنْ يَفْعَـلا فَلَقَدْ تَرَكتُ أَباهُمَـا

 

جَـزَرَ السِّباعِ وكُلِّ نِسْرٍ قَشْعَـمِ

 

 

 



تاريخ : سه شنبه ششم بهمن 1388 | 2:47 | نویسنده : صفرعلی رضائی

معلقة زهير بن أبي سُلمى

 

 

 

أَمِنْ أُمِّ أَوْفَى دِمْنَـةٌ لَمْ تَكَلَّـمِ

 

بِحَـوْمَانَةِ الـدُّرَّاجِ فَالمُتَثَلَّـمِ

 

وَدَارٌ لَهَـا بِالرَّقْمَتَيْـنِ كَأَنَّهَـا

 

مَرَاجِيْعُ وَشْمٍ فِي نَوَاشِرِ مِعْصَـمِ

 

بِهَا العِيْنُ وَالأَرْآمُ يَمْشِينَ خِلْفَـةً

 

وَأَطْلاؤُهَا يَنْهَضْنَ مِنْ كُلِّ مَجْثَمِ

 

وَقَفْتُ بِهَا مِنْ بَعْدِ عِشْرِينَ حِجَّةً

 

فَـلأيَاً عَرَفْتُ الدَّارَ بَعْدَ تَوَهُّـمِ

 

أَثَـافِيَ سُفْعاً فِي مُعَرَّسِ مِرْجَـلِ

 

وَنُـؤْياً كَجِذْمِ الحَوْضِ لَمْ يَتَثَلَّـمِ

 

فَلَـمَّا عَرَفْتُ الدَّارَ قُلْتُ لِرَبْعِهَـا

 

أَلاَ أَنْعِمْ صَبَاحاً أَيُّهَا الرَّبْعُ وَاسْلَـمِ

 

تَبَصَّرْ خَلِيْلِي هَلْ تَرَى مِنْ ظَعَائِـنٍ

 

تَحَمَّلْـنَ بِالْعَلْيَاءِ مِنْ فَوْقِ جُرْثُـمِ

 

جَعَلْـنَ القَنَانَ عَنْ يَمِينٍ وَحَزْنَـهُ

 

وَكَـمْ بِالقَنَانِ مِنْ مُحِلٍّ وَمُحْـرِمِ

 

عَلَـوْنَ بِأَنْمَـاطٍ عِتَاقٍ وكِلَّـةٍ

 

وِرَادٍ حَوَاشِيْهَـا مُشَاكِهَةُ الـدَّمِ

 

وَوَرَّكْنَ فِي السُّوبَانِ يَعْلُوْنَ مَتْنَـهُ

 

عَلَيْهِـنَّ دَلُّ النَّـاعِمِ المُتَنَعِّــمِ

 

بَكَرْنَ بُكُورًا وَاسْتَحْرَنَ بِسُحْـرَةٍ

 

فَهُـنَّ وَوَادِي الرَّسِّ كَالْيَدِ لِلْفَـمِ

 

وَفِيْهـِنَّ مَلْهَـىً لِلَّطِيْفِ وَمَنْظَـرٌ

 

أَنِيْـقٌ لِعَيْـنِ النَّـاظِرِ المُتَوَسِّـمِ

 

كَأَنَّ فُتَاتَ العِهْنِ فِي كُلِّ مَنْـزِلٍ

 

نَـزَلْنَ بِهِ حَبُّ الفَنَا لَمْ يُحَطَّـمِ

 

فَـلَمَّا وَرَدْنَ المَاءَ زُرْقاً جِمَامُـهُ

 

وَضَعْـنَ عِصِيَّ الحَاضِرِ المُتَخَيِّـمِ

 

ظَهَرْنَ مِنْ السُّوْبَانِ ثُمَّ جَزَعْنَـهُ

 

عَلَى كُلِّ قَيْنِـيٍّ قَشِيْبٍ وَمُفْـأَمِ

 

فَأَقْسَمْتُ بِالْبَيْتِ الذِّي طَافَ حَوْلَهُ

 

رِجَـالٌ بَنَوْهُ مِنْ قُرَيْشٍ وَجُرْهُـمِ

 

يَمِينـاً لَنِعْمَ السَّـيِّدَانِ وُجِدْتُمَـا

 

عَلَى كُلِّ حَالٍ مِنْ سَحِيْلٍ وَمُبْـرَمِ

 

تَدَارَكْتُـمَا عَبْسًا وَذُبْيَانَ بَعْدَمَـا

 

تَفَـانَوْا وَدَقُّوا بَيْنَهُمْ عِطْرَ مَنْشَـمِ

 

وَقَدْ قُلْتُمَا إِنْ نُدْرِكِ السِّلْمَ وَاسِعـاً

 

بِمَالٍ وَمَعْرُوفٍ مِنَ القَوْلِ نَسْلَـمِ

 

فَأَصْبَحْتُمَا مِنْهَا عَلَى خَيْرِ مَوْطِـنٍ

 

بَعِيـدَيْنِ فِيْهَا مِنْ عُقُوقٍ وَمَأْثَـمِ

 

عَظِيمَيْـنِ فِي عُلْيَا مَعَدٍّ هُدِيْتُمَـا

 

وَمَنْ يَسْتَبِحْ كَنْزاً مِنَ المَجْدِ يَعْظُـمِ

 

تُعَفِّـى الكُلُومُ بِالمِئينَ فَأَصْبَحَـتْ

 

يُنَجِّمُهَـا مَنْ لَيْسَ فِيْهَا بِمُجْـرِمِ

 

يُنَجِّمُهَـا قَـوْمٌ لِقَـوْمٍ غَرَامَـةً

 

وَلَـمْ يَهَرِيقُوا بَيْنَهُمْ مِلْءَ مِحْجَـمِ

 

فَأَصْبَحَ يَجْرِي فِيْهِمُ مِنْ تِلاَدِكُـمْ

 

مَغَـانِمُ شَتَّـى مِنْ إِفَـالٍ مُزَنَّـمِ

 

أَلاَ أَبْلِـغِ الأَحْلاَفَ عَنِّى رِسَالَـةً

 

وَذُبْيَـانَ هَلْ أَقْسَمْتُمُ كُلَّ مُقْسَـمِ

 

فَـلاَ تَكْتُمُنَّ اللهَ مَا فِي نُفُوسِكُـمْ

 

لِيَخْفَـى وَمَهْمَـا يُكْتَمِ اللهُ يَعْلَـمِ

 

يُؤَخَّـرْ فَيُوضَعْ فِي كِتَابٍ فَيُدَّخَـرْ

 

لِيَـوْمِ الحِسَـابِ أَوْ يُعَجَّلْ فَيُنْقَـمِ

 

وَمَا الحَـرْبُ إِلاَّ مَا عَلِمْتُمْ وَذُقْتُـمُ

 

وَمَا هُـوَ عَنْهَا بِالحَـدِيثِ المُرَجَّـمِ

 

مَتَـى تَبْعَـثُوهَا تَبْعَـثُوهَا ذَمِيْمَـةً

 

وَتَضْـرَ إِذَا ضَرَّيْتُمُـوهَا فَتَضْـرَمِ

 

فَتَعْـرُكُكُمْ عَرْكَ الرَّحَى بِثِفَالِهَـا

 

وَتَلْقَـحْ كِشَـافاً ثُمَّ تُنْتَجْ فَتُتْئِـمِ

 

فَتُنْتِـجْ لَكُمْ غِلْمَانَ أَشْأَمَ كُلُّهُـمْ

 

كَأَحْمَـرِ عَادٍ ثُمَّ تُرْضِـعْ فَتَفْطِـمِ

 

فَتُغْـلِلْ لَكُمْ مَا لاَ تُغِـلُّ لأَهْلِهَـا

 

قُـرَىً بِالْعِـرَاقِ مِنْ قَفِيْزٍ وَدِرْهَـمِ

 

لَعَمْـرِي لَنِعْمَ الحَـيِّ جَرَّ عَلَيْهِـمُ

 

بِمَا لاَ يُؤَاتِيْهِم حُصَيْنُ بْنُ ضَمْضَـمِ

 

وَكَانَ طَوَى كَشْحاً عَلَى مُسْتَكِنَّـةٍ

 

فَـلاَ هُـوَ أَبْـدَاهَا وَلَمْ يَتَقَـدَّمِ

 

وَقَـالَ سَأَقْضِي حَاجَتِي ثُمَّ أَتَّقِـي

 

عَـدُوِّي بِأَلْفٍ مِنْ وَرَائِيَ مُلْجَـمِ

 

فَشَـدَّ فَلَمْ يُفْـزِعْ بُيُـوتاً كَثِيـرَةً

 

لَدَى حَيْثُ أَلْقَتْ رَحْلَهَا أُمُّ قَشْعَـمِ

 

لَدَى أَسَدٍ شَاكِي السِلاحِ مُقَـذَّفٍ

 

لَـهُ لِبَـدٌ أَظْفَـارُهُ لَـمْ تُقَلَّــمِ

 

جَـريءٍ مَتَى يُظْلَمْ يُعَاقَبْ بِظُلْمِـهِ

 

سَرِيْعـاً وَإِلاَّ يُبْدِ بِالظُّلْـمِ يَظْلِـمِ

 

دَعَـوْا ظِمْئهُمْ حَتَى إِذَا تَمَّ أَوْرَدُوا

 

غِمَـاراً تَفَرَّى بِالسِّـلاحِ وَبِالـدَّمِ

 

فَقَضَّـوْا مَنَايَا بَيْنَهُمْ ثُمَّ أَصْـدَرُوا

 

إِلَـى كَلَـأٍ مُسْتَـوْبَلٍ مُتَوَخِّـمِ

 

لَعَمْرُكَ مَا جَرَّتْ عَلَيْهِمْ رِمَاحُهُـمْ

 

دَمَ ابْـنِ نَهِيْـكٍ أَوْ قَتِيْـلِ المُثَلَّـمِ

 

وَلاَ شَارَكَتْ فِي المَوْتِ فِي دَمِ نَوْفَلٍ

 

وَلاَ وَهَـبٍ مِنْهَـا وَلا ابْنِ المُخَـزَّمِ

 

فَكُـلاً أَرَاهُمْ أَصْبَحُـوا يَعْقِلُونَـهُ

 

صَحِيْحَـاتِ مَالٍ طَالِعَاتٍ بِمَخْـرِمِ

 

لِحَـيِّ حَلالٍ يَعْصِمُ النَّاسَ أَمْرَهُـمْ

 

إِذَا طَـرَقَتْ إِحْدَى اللَّيَالِي بِمُعْظَـمِ

 

كِـرَامٍ فَلاَ ذُو الضِّغْنِ يُدْرِكُ تَبْلَـهُ

 

وَلا الجَـارِمُ الجَانِي عَلَيْهِمْ بِمُسْلَـمِ

 

سَئِمْـتُ تَكَالِيْفَ الحَيَاةِ وَمَنْ يَعِـشُ

 

ثَمَانِيـنَ حَـوْلاً لا أَبَا لَكَ يَسْـأَمِ

 

وأَعْلـَمُ مَا فِي الْيَوْمِ وَالأَمْسِ قَبْلَـهُ

 

وَلكِنَّنِـي عَنْ عِلْمِ مَا فِي غَدٍ عَـمِ

 

رَأَيْتُ المَنَايَا خَبْطَ عَشْوَاءَ مَنْ تُصِبْ

 

تُمِـتْهُ وَمَنْ تُخْطِىء يُعَمَّـرْ فَيَهْـرَمِ

 

وَمَنْ لَمْ يُصَـانِعْ فِي أُمُـورٍ كَثِيـرَةٍ

 

يُضَـرَّسْ بِأَنْيَـابٍ وَيُوْطَأ بِمَنْسِـمِ

 

وَمَنْ يَجْعَلِ المَعْروفَ مِنْ دُونِ عِرْضِهِ

 

يَفِـرْهُ وَمَنْ لا يَتَّقِ الشَّتْـمَ يُشْتَـمِ

 

وَمَنْ يَكُ ذَا فَضْـلٍ فَيَبْخَلْ بِفَضْلِـهِ

 

عَلَى قَوْمِهِ يُسْتَغْـنَ عَنْـهُ وَيُذْمَـمِ

 

وَمَنْ يُوْفِ لا يُذْمَمْ وَمَنْ يُهْدَ قَلْبُـهُ

 

إِلَـى مُطْمَئِـنِّ البِرِّ لا يَتَجَمْجَـمِ

 

وَمَنْ هَابَ أَسْـبَابَ المَنَايَا يَنَلْنَـهُ

 

وَإِنْ يَرْقَ أَسْـبَابَ السَّمَاءِ بِسُلَّـمِ

 

وَمَنْ يَجْعَلِ المَعْرُوفَ فِي غَيْرِ أَهْلِـهِ

 

يَكُـنْ حَمْـدُهُ ذَماً عَلَيْهِ وَيَنْـدَمِ

 

وَمَنْ يَعْصِ أَطْـرَافَ الزُّجَاجِ فَإِنَّـهُ

 

يُطِيـعُ العَوَالِي رُكِّبَتْ كُلَّ لَهْـذَمِ

 

وَمَنْ لَمْ يَذُدْ عَنْ حَوْضِهِ بِسِلاحِـهِ

 

يُهَـدَّمْ وَمَنْ لا يَظْلِمْ النَّاسَ يُظْلَـمِ

 

وَمَنْ يَغْتَرِبْ يَحْسَبْ عَدُواً صَدِيقَـهُ

 

وَمَنْ لَم يُكَـرِّمْ نَفْسَـهُ لَم يُكَـرَّمِ

 

وَمَهْمَا تَكُنْ عِنْدَ امْرِئٍ مَنْ خَلِيقَـةٍ

 

وَإِنْ خَالَهَا تَخْفَى عَلَى النَّاسِ تُعْلَـمِ

 

وَكَاءٍ تَرَى مِنْ صَامِتٍ لَكَ مُعْجِـبٍ

 

زِيَـادَتُهُ أَو نَقْصُـهُ فِـي التَّكَلُّـمِ

 

لِسَانُ الفَتَى نِصْفٌ وَنِصْفٌ فُـؤَادُهُ

 

فَلَمْ يَبْـقَ إَلا صُورَةُ اللَّحْمِ وَالـدَّمِ

 

وَإَنَّ سَفَاهَ الشَّـيْخِ لا حِلْمَ بَعْـدَهُ

 

وَإِنَّ الفَتَـى بَعْدَ السَّفَاهَةِ يَحْلُـمِ

 

سَألْنَـا فَأَعْطَيْتُـمْ وَعُداً فَعُدْتُـمُ

 

وَمَنْ أَكْـثَرَ التّسْآلَ يَوْماً سَيُحْـرَمِ

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}



تاريخ : شنبه سوم بهمن 1388 | 16:8 | نویسنده : صفرعلی رضائی

تطورات شعر عرب

 

(درعصرهاي جاهلي-اسلامي واموي)

 

محمد جعفر  ورزي

 

 

 

 

 

مقدمه:

 

بي شك زبان عربي يكي اززبانهاي زنده دنياست واشعارعربي يكي ازمظاهرزيباي اين  زبان  است اما تاريخ ادبيات عرب به دوره هاي مختلف تقسيم مي شود در اين مقاله برانيم كه تطورات شعر عرب وشعراي ان رادردوره هاي نخستين يعني جاهلي-اسلامي واموي بررسي نماييم

 

 

 

تطورات شعر عربي در عصرهاي جاهلي ، اسلامي و اموي

 

محمد جعفر ورزي

 

واژه ي ادب [1] : واژه ي ادب از كلماتي است كه معني آن همراه با تحول زندگي قوم عرب و انتقال آن از بدويت به مدنيت تغيير يافته و پي در پي معاني نزديك به هم پيدا كرده تا اين معني را كه امروز متبادر به ذهن مي شود به خود گرفته كه عبارت است از سخن رسا كه به نيت تأثير در عواطف خواننده يا شنونده به شعر يا نثر انشا شود .

 

اما اگر در عصر جاهلي راجع به كلمه ي ادب جستجو كنيم آن را در زبان شاعران نمي يابيم ، بلكه به كلمه ي « آدب » به معني كسي كه مردم را به طعام فرا مي خواند بر مي خوريم ، مانند شعر طرفه بن العبد

 

نحن في المشتاه ندعو الجفلي          لا تري الآدب فينا ينتقر

 

جهات تفوق و تكامل زبان عرب [2] :

 

1–     مهاجرت حضرت ابراهيم با زن و فرزند خود به سوي وادي غير ذي زرع مكه

 

2–     مهاجرت قحطانيان كه عربهاي جنوبي بودند به سوي شمال

 

3–     اسواق حجاز و تأثير در ادب عرب

 

4–     تفوق قريش بواسطه ظهور پيغمبر بزرگ اسلام و نزول قرآن به زبان عربي

 

قرآن كريم نيز در سوره ي يوسف به زبان عربي اهميت داده است [3]

 

 

 

شايد زماني كه كلام ساخته شده شعر نيز بوجود آمده باشد ، زيرا احساس از فطرت انسان سرچشمه مي گيرد و با خلقت انسان همراه او بوده و شعر بيان احساس در قالب كلام است . پس مي توان گفت كه از زماني كه كلام بوجود آمده شعر نيز بوجود آمده است .

 

 

 

 

 

اصل شعر براي بيان احساسات بوده و هر چه گذشته هدفهاي ديگري نيز به آن وارد شده است كه از جمله مي توان تكسب يا استفاده هاي سياسي را ذكر نمود . در شعر عرب نيز مانند ديگر زبان ها ، اهداف گوناگوني وجود داشته است .

 

منشأ و زمان آغاز شعر عرب براي ما معلوم نيست . قديمي ترين قطعه هايي كه به دست ما رسيده است مربوط به جنگ بسوس يا كمي قبل از آن است [4]. ولي مطمئناً قبل از آن نيز اشعاري وجود داشته كه از بين رفته است .

 

شعر عرب را از نظر زمان به 7 عصر تقسيم كرده اند :

 

1- عصر جاهلي 2 - عصر اسلامي 3 - عصر اموي 4 - عصر عباسي 5 - عصر اندلس 6 - عصر انحطاط 7 - عصر نهضت

 

 

 

در اين مقاله به بررسي تطورات شعر و معرفي شاعران بزرگ در سه دوره ي جاهلي ، اسلامي و اموي مي پردازيم .

 

دوره ي جاهلي

 

دوره ي جاهلي كه مربوط به زمان قبل از اسلام است ، دوره ايست كه در آن زندگي اعراب بسيار ساده و ابتدايي و خالي از فرهنگ و تمدنها بوده است و شاعران نيز براي سرودن شعر موضوعاتي جز چيزهاي ساده ي اطراف خود چيزي نداشتند . اشعار آنها بيشتر در مورد وصف بيابان ، شتر ، اسب ، زن ، شراب و افتخار به قبيله ي خود و مسايل اخلاقي بوده است .

 

باديه مثل مدرسه اي بود كه شاعران جاهلي در آن پرورش مي يافتند . آنها معتقد بودند كه هر شاعري را شيطاني است كه شعرش را به او القاء مي كند .

 

همچنين براي هر شاعري يك راوي بود كه مانند شاگرد در كنار معلمش زندگي مي كرد و سبك او را پيروي مي كرد و شعرش را منتشر مي ساخت .

 

شعر جاهلي وحدت تأليف نداشت . شعر جاهلي با ايستادن در اطلال و آثارخانه محبوب و ذكر خاطره هاي گذشته و بيان حوادث راه در كنار ناقه اش و پايان ناگهاني همراه مي باشد . عاطفه شاعر جاهلي بسيط بوده است و دامنه خيال او چندان وسيع نيست .

 

شعر جاهلي ما را از اوضاع اجتماعي ، سياسي ، تاريخي و اقتصادي آن دوران آگاه مي كند . همچنين يكي از منابع مهم تاريخي براي آگاهي از اوضاع قبل از اسلام است و عنوان « ديوان العرب » شايسته ي آنهاست .

 

اغراض شعر جاهلي

 

1 – وصف : آنچه شاعر حس مي كند از زمين و آسمان و موجودات ديگر كه بيشتر پديده هاي محيط خود اوست . مانند : منازل ، مسافرت ، بيابان پيمايي و صحرا نشيني . اما وصف در شعر ، غرض مستقلي نيست ، بلكه آن را ابزاري براي رسيدن به هدف اصلي خود مي داند كه بتواند عواطف و احساسات مخاطب را تحريك كند .

 

2 – مدح : ثناي قبيله و پهلوانان ميدان كارزار و يا فردي كه در حق شاعر نيكي كرده است از موضوعات مدح در شعر جاهلي مي باشد . مدح از ابواب مستقل شعر بوده و موضوع آن تفاخر به ارزشهاي حاكم بر زمان جاهلي است .

 

3 – رثاء : از مقاصد اصلي شعر است و ماده ي آن همان صفات و خيال پسنديده ي آن زمان مي باشد . شاعران در اين غرض از عاطفه اي حزين و دردناك پس از مرگ و اظهار نا آرامي و تحير درباره ي حقيقت هستي برخوردارند .

 

4 – هجاء : سلاح برّنده شاعر جاهلي است و گاه به منافره يعني حكم به برتري فردي يا قبيله اي كشانده مي شد . شاعر جاهلي در هجاء به عيوب جسماني و اخلاقي نظر دارد .

 

5 – فخر : موضوعات فخر در شعر جاهلي ، شجاعت ، كرم ، بخشش ، جوانمردي و كمك به مستمندان مي باشد . البته افتخار به اصل و نسب ، شرب خمر و اعمال غير اخلاقي از تاريكيهاي شعر جاهلي نيز محسوب مي شود .

 

6 – غزل : اساس شعر جاهلي تغزل است . ذكر زن در قصيده با نامهاي مختلف مانند : عنيزه ، سلمي ، عبله . .. ديده مي شود . غزل مجوني و اباحيگري كه تصويري از دنياي غيراخلاقي آنان مي باشد ، در شعر اكثر شاعران جاهلي ديده مي شود . غزل باديه يا عذري و عفيفانه اندك بود و فقط در شعر بعضي مانند « عنتره » ديده مي شود .

 

7 – خمر : وصف شراب ، كيفيت آن و تأثيرش بر روان شاعر جاهلي نيز از اغراض شعر جاهلي است .

 

8 – زهد و حكمت : زهد و حكمت شاعر جاهلي بر اساس تجربه و گذر زمان و نيز معاشرت شاعر با بزرگان مي باشد . عبارت كوتاه و حكيمانه ي شاعراني مانند « زهير » نشان از تأمل و تفكر و تجربيات شاعر در زندگي مي باشد .

 

نخستين شاعر جاهلي مهلهل است كه در شعر رثاء مهارت و استادي داشته است .

 

شاعران صعاليك ، شاعراني هستند كه به جوانمردي و شجاعت معروف بوده و غالباً زندگي خود را در كوهها و دره ها با غارت اموال ثروتمندان سپري مي كردند . معروفترين شاعران صعاليك عبارتند از « شنفري » « تأبط شرا » « عمروة بن الورد »

 

معروفترين زن شاعر « خنساء » كه شهرت او در فن « رثاء » مي باشد. اشعارخنساء در رثاي  برادرانش « صخر » و «‌معاويه »‌است .

 

شاعران مكتب مضري آناني بودند كه بيشتر بر امور حسي تأكيد دارند . معروفترين آنها عبارتند از « اوس بن حجر » « نابغه ذبياني » « زهير بن ابي سلمي » « حطيئه » كه اين شاعران را اصحاب « حوليات » نيز ناميده اند .

 

معلقات :

 

معلقات اشعاري هستند كه بوسيله ي 7 تن از شاعران جاهلي و به روايتي 10 نفر سروده شده اند . اين اشعار را به خاطر عظمتي فني و ارزش ادبي به ديوار كعبه آويزان مي كردند . به معلقات ، مذهبات ، السبع الطوال و السموط نيز گفته مي شود.گردآورنده  اين اشعار « حماد الراويه » مي باشد .

 

صاحبان معلقات

 

1 – امرؤالقيس ( 540 – 500 م ) [5]

 

پدرش حجر كندي ، بر قبيله ي بني اسد در سرزمين نجد حكومت داشته است . امرؤالقيس عمر خود را در خوشگذراني و عياشي و بدمستي و سرودن غزليات عشقبازي گذرانده است . از اين رو از طرف پدرش رانده شده و با بوالهوسان  در سير و سياحت و باده نوشي و شكار سرگرم بوده و پس از كشته شدن پدرش به هوش آمده و در صدد خونخواهي و پس گرفتن حكومت از دست رفته ي نياكانش بر آمده و جنگهايي را به راه انداخته ، ولي عاقبت شكست خورده و از دست منذر بن ماء السماء گريخته و به ملك روم ( يوستيانوس ) پناه برده و بعد از مدتي در آنكارا به مرض آبله درگذشته است .

 

امرؤالقيس از شعراي طبقه ي اول جاهلي و بلكه اول انها به شمار مي رود . امام علي ( ع ) نيز او را برترين شاعر عرب مي داند . [6]

 

القاب او « الملك الضليل » « ذوالقروح » « شاعر غزل و طبيعت » مي باشد . معلقه ي امرؤالقيس از ديگر معلقات مشهورتراست كه آن را در بحر طويل و در 81 بيت سروده است با اين مطلع

 

« قفا نبك من ذكري حبيب و منزل  بسقط اللوي بين الدخول فحومل »

 

موضوعات معلقه ي او عبارتند از :

 

وقوف بر اطلال و گريه بر آثار محبوب ( 8 – 1 )

 

وصف روز ، دارة جلجل ( 42 – 9 )

 

وصف شب ، صحرا ، گرگ ، اسب ، شكار ، برق و سيل ( 81 – 43 )

 

2 – طرفه بن العبد

 

طرفه پسر عبد پسر سفيان بكري ( 569 - 543م ) نامش عمرو بوده و به واسطه ي بيت شعري كه سروده است لقب طرفه را به وي داده اند . ( طرفه در اصل نام درختي است . )

 

او در خانواده اي شريف و بزرگوار در بحرين خليج فارس به دنيا آمد . نام مادرش ورده دختر عبدالمسيح بوده است . پدر و جد و دو  عمو و دايي طرفه همه شاعر بوده اند . در كودكي پدرش را از دست داده و تحت كفالت عموهايش در آمده و نسبت به او و مادرش ستم و بد رفتاري شده و خود سر و بي مربي و بي سرپرست بار آمده است . از اين رو به بازيگوشي و لا اباليگري و بد مستي گذرانده و از طرف قبيله طرد و دربدر شده است و در جواني به سرودن شعر پرداخته و در اثر هجاي عمروبن هند ، پادشاه حيره در سن كمتر از سي سالگي به امر پادشاه و به دست حاكم ولايت كشته شده است .

 

طرفه شاعري رئاليسم است و ديدگاه وي درباره ي مرگ و زندگي تصويري از روح نامطمئن و مضطربش مي باشد .

 

 بسياري از ادبا معلقه ي او را بر تمام شعر جاهلي برتري مي دهند چون علاوه بر مزاياي شعري واجد فوايد تاريخي و آرايي درباره ي زندگي است .

 

معلقه ي طرفه در بحر طويل سروده شده و داراي 104 بيت است با اين مطلع :

 

« لخوله اطلال ببرقه تهمد         تلوح كباقي الوشم في ظاهر اليد »

 

موضوعات معلقه طرفه عبارتند از :

 

غزل و وصف خوله ( 10 – 1 )

 

وصف شتر ( 44 – 11 ) وصف افكار و مذهب زندگي خويش ( 45 تا آخر )‌

 

3 – زهير بن ابي سلمي ( 627 – 530 م )

 

زهير از تيره مزينه از قبيله ي مضر در نجد به دنيا آمده و مادرش غطفاني بوده است . از اين رو به نزد شخصي عاقل و ثروتمند و زمين گير به نام شامه ي شاعر كه دائي پدرش بوده شاگرد وار به فرا گرفتن شعر و حكمت پرداخته و سپس نزد اوس بن حجر ( پيشواي مكتب اوسي ) طريقه ي شعر گفتن او را آموخته و دنبال كرده است .

 

زهير در عصر جاهليت به عنوان مردي بزرگ و ثروتمند و حكيم شهرت داشته است و عمر خود را در دلسوزي و پند و اندرز و حق گويي و خير خواهي و ديانت گذرانده است و در اشعارش معاني حكمي فراوان است . از اين رو به شاعر حكيم معروف است .

 

معلقه زهير در 62 بيت و در بحر الطويل سروده شده است با اين مطلع :

 

أمن ام اوفي دمنه لم تكلم        بحو مانه الدراج فالمتثلم

 

علت سرودن آن پايان يافتن جنگ در بين دو قبيله عبس و ذبيان بوده كه در مدح و سپاس مسببان صلح و ضمناً در دعوت به صفا و سازش و دوستي و ترك جنگ و كشتار سروده است

 

موضوعات معلقه اش عبارتند از :

 

وصف منزلگاه و كوچ و سفر ( 15 – 1 ) ، مدح مصلحان ( 25 – 16 ) ، اندرز به صلح و بيان عواقب آن ( 35 – 26 ) .

 

 4- ابوعقيل لبيد بن ربيعه ( 661 – 560 م )

 

او از اشراف قوم و شجاعان و پهلوانان كارزار بوده و ناتوانان را ياري مي كرده و از واردين و مهمانان به خوبي پذيرايي مي كرده است . او همراه وفد بني عامر به حضور پر نور پيغمبر اسلام مشرف شد و اسلام آورد و سپس قرآن مجيد را حفظ كرد و از سرودن شعر توبه كرد و در زمان خليفه ي دوم به كوفه رفت و در انجا سكونت گزيد و در زمان حكومت معاويه به سال 41 هجري در سن بيش از صد سالگي درگذشت .

 

قصيده ي معروف او معلقه اش است كه در بحر كامل و در 88 بيت سروده شده است ، با اين مطلع :

 

عفت الديار محلها فمقامها       بمني تأبد غولها فرجامها

 

مضمون و مفاد قصيده اش ياد منزل محبوب و وصف شتر و لهو و تغزل و كرم  خود و فخر به خود و قومش ، به عادت شعراي جاهلي است .

 

5-  عمروبن كلثوم  :

 

او از قبيله تغلب كه پدرش رياست قوم را داشته و مادرش ليلي دختر مهلهل است [7]. شاعر در محيط عزت و رياست پرورش يافته و در سن پانزده سالگي به رياست قوم خود رسيده است و در محاكمه اي كه ميان دو قبيله ي تغلب و بكر با حضور عمروبن هند ، پادشاه حيره انجام يافت ، نماينده ي تغلب و وكيل و مدافع آن بوده و مدافع بكر نيز حارث پسر حلزه شاعر بوده است . چون عمروبن كلثوم به واسطه ي غرور و نخوت و جواني از عقل و سياست حارث شكست خورد و در اثر عدم رعايت مقام و احترام پادشاهي ، ملك حيره را آزرده ساخت ، خود و قومش خشمگين از مجلس بيرون آمدند و بالاخره طوري شد كه ملك حيره را در مجلس بكشت و باعث تشديد عداوت در بين تغلب و پادشاهان مناذره و طرفداران آنان و وخامت اوضاع و حوادث ناگوار براي شاعر شد . قسمتي از معلقه اش در اثناي داوري نظم شده و بقيه بعد از قتل پادشاه حيره سروده شده است . اين معلقه به اندازه اي شهرت داشته است كه افراد قبيله ي بني تغلب كوچك و بزرگ ، آن را از بر كرده و با ترنم و آواز مي خوانده اند .

 

اين معلقه در بحر وافر و داراي 101 بيت است با اين مطلع :

 

الاهبي بصحنك فاصبحينا         ولا تبقي خمور الا ندرينا

 

مضمون معلقه ي عمر شامل مفاخره ، وصف شراب و معشوقه و مفاخره و تهديد مي باشد .

 

6-  عنتره بن شداد ( 615 – 525 م )

 

او از شجاعان بنام و شاعران والامقام جاهليت است مادرش كنيزي حبشي و پدرش از بزرگان بني عبس بوده است . چون مادرش كنيزك بوده است ، پدر او را به فرزندي قبول نكرده و به كارهاي بردگان واداشته تا در جنگي كه با غارتگران درگير شده و دليري و مردانگي از خود نشان داده و آزاد شده است . سپس در جنگهاي زيادي شركت كرده است و در جنگ مشهور داحس و غبراء ، سركرده سپاه و پهلوان ميدان كارزار بوده است .

 

عنتره به عبله دختر عمويش عشق مي ورزيد . ولي او از شاعر نفرت داشته است . عنتره شخصيتي كم نظير و پاك و كريم و شجاع و دور از هر گونه پستي و دنائتي بوده است .

 

مشهورترين اشعارش معلقه ي اوست در بحر كامل و 81 بيت با اين مطلع :

 

هل غادر الشعراء متردم             ام هل عرفت الدار بعد توهم

 

7- حارث بن حلزه :

 

او يكي از بزرگان قبيله بكر بن وائل است كه در اواخر قرن ششم ميلادي در گذشته است . شهرت شاعر در اثر سرودن اين معلقه است . علت نظم آن موضوع داوري در حضور عمربن هند براي حل اختلاف در بين دو قبيله بكر و تغلب بوده است كه شاعر در دفاع از قوم خويش و رد سخنان و ادعاهاي عمر بن كلثوم سروده شده است .

 

در اين معلقه ، فن خطابه و فنون جنگي و هنر نمايي و مهارت قابل ملاحظه اي به چشم مي خورد .

 

معلقه ي حارث در بحر خفيف و داراي 82 بيت است با اين مطلع :

 

آذنتنا ببينها اسماء                      رب ثاو يمل منه الثواء

 

مضمون معلقه ي حارث بن حلزه عبارت است از : وقوف بر ديار محبوب و وصف شتر و تشبيه آن به شتر مرغ ( 14 – 1 )، دفاع از حقوق قوم و ابطال دروغها و ستمهاي قبيله تغلب ( 20 – 15 ) ، بي مبالاتي شاعر و قومش از سخن چينان ( 31 – 21 ) ، مفاخر بكريان ( 39 – 32 ) .

 

 

 

عصر اسلامي :

 

اين عصر با حضور اسلام ( 622م ) آغاز مي شود و تا زمان به قدرت رسيدن معاويه ( 40 هجري ) ادامه مي يابد . در اين دوره با استقرار نظام اسلامي ، بيشتر همتها مصروف آموختن و تفسير قرآن و جمع آوري حديث گرديد و عنايت به شعر با توجه به مضامين آن كه عموماً در اسلام مورد قبول و پذيرش نبود كم شد و به جاي آن ضرورت نشر و تبليغ دين جديد رونقي چشمگير به خطابه بخشيد . پيامبر اكرم ( ص ) و امام علي ( ع ) مشهورترين خطيبان اين عصر مي باشند .

 

كعب بن زهير ، حسان بن ثابت ، ابوذويب هذلي و خنساء نيز مشهورترين شاعران اين عصرند كه به دليل درك عصر جاهلي و اسلامي مخضرم خوانده مي شوند .

 

كعب بن زهير ، پس از ظهور اسلام به هجو پيامبر گرامي ( ص ) و دشمني با اسلام پرداخت و از سوي پيامبر مورد تهديد قرار گرفت و سرانجام توبه كرد و قصيده ي مشهور « بانت سعاد » را سرود و پيامبر او را بخشيد .

 

حسان بن ثابت نيز شاعر رسول الله و اهل مدينه بود . در جاهليت امراي شام را مدح مي كرد . سپس به دنبال هجرت رسول اكرم ( ص ) با قوم خود اسلام آورد  . رسول اكرم درباره ي او فرموده است « شعر حسان از زخم تير بر تن كافران كاري تر است» . شعر او پس از اسلام نيز فخامت دوره ي جاهلي را از دست نداد و با عناصر اسلامي در آميخت و شعر متعهد اسلامي را به وجود آورد .

 

انگيزه هاي خطابه در اين عصر به دليل ضرورت و احساس نياز و زوال شعر گسترش يافت . همچنين كتابت به دليل نياز به تدوين قرآن ، اداره ي جامعه و ارتباط با ديگر ملتها توسعه يافت .

 

اغراض شعر اسلامي شامل : دعوت به مبادي و اصول ديني ، هجو دشمنان ، رثاي شهداء و افتخار به پيروزي در مقابل دشمنان مي باشد .

 

معاني شعر اسلامي عميق ، دقيق ، سرشار از عاطفه ديني ، روشني و سادگي در معاني و افكار و خيال ، خودداري از غزل مجوني و هجو ركيك بود .

 

اسلوب شعر اسلامي : اجتناب از الفاظ غريب و مبتذل ، رواني و زيبايي سبك ، اقتباس از قرآن كريم و احاديث نبوي .

 

 

 

عصر اموي :

 

سرآغاز اين دوره با به قدرت رسيدن معاويه در سال 40 هجري مي باشد و به سال 132 هجري يعني همزمان با روي كار آمدن اولين خليفه ي عباسي پايان مي يابد .

 

عصر اموي را به دلايلي مي توان عصر بازگشت ارزشهاي جاهلي به ممالك اسلامي نام نهاد . فاسد بودن حاكمان ، عصبيت آنها ، افتخار به اصل و نسب و قبيله از ويژگيهاي بارز اين دوره مي باشد .

 

شعر عربي كه در عصر جاهلي تنها در خدمت قبيله بود در آغاز ظهور اسلام به خدمت دعوت دين جديد و نشر مبادي و اصول آن همت گماشت و در حقيقت به عنوان اسلحه اي در راستاي مبارزه با دشمنان اسلام محسوب مي شد . اما شعر دوره اموي ، بازگشت به مضمونها و ارزشهاي جاهلي است . اگر چه شعر از لحاظ معاني ، خيال ، عاطفه و اسلوب تغييرات چشمگيري داشت اما شاعر اموي همچنان به دوره ي جاهلي نظر داشته و ايستادن بر اطلال و دمن ، خود از بارزترين نمونه و دليل بازگشت جاهلانه است . نقش شاعران در امور سياسي اين دوره قابل اهميت است . رشد شعر سياسي و استقلال غزل ، تصويري آشكار از اوضاع سياسي و اجتماعي را به نمايش مي گذارد . شعر سياسي اين دوره كه حاصل كشمكش هاي داخلي احزاب و گروههاي مختلف بر سر خلافت مي باشد در بيشتر موارد براي اثبات و تأييد افكار و انديشه هاي اين گروهها به كار گرفته مي شد .

 

رشد شگرف شعر سياسي ، استقلال غزل ، اشعار نقائض ، تكوين فقه ، تفسير ، نحوه رسوخ زبان عربي در ديگر ممالك از دستاوردهاي ادبي اين دوره است .

 

نابغه جعدي – جميل بن معمر ( معروف به جميل بثينه [8]) – ليلي الا خيليه – عمر ابي ربيعه – وليد بن يزيد – ذوالرمه – اخطل – فرزدق – جرير – كميت بن زيد اسدي ، مشهورترين شعراي اين دوره مي باشند .

 

اقسام شعر در عصر اموي :

 

1 – شعر ديني : فرزدق ، كميت

 

2 – شعر سياسي : جرير ، اخطل ، فرزدق ، كميت

 

3 – غزل مجوني : عوامل اصلي گسترش آن اباحيگري و فساد اجتماعي محسوب مي باشد و اشعار عمر ابي ربيعه ، احوص ، وليد بن يزيد در اين قالب شعري سروده شده است .

 

4 – غزل عذري : فقر و محروميت از مهمترين دليلهاي رشد آن مي باشد . اشعار قيس بن ملوح ، جميل بن معمر ، ليلي الاخيليه در اين قالب شعري سروده شده است .

 

5 – اراجيز : ذوالرمه ، روبه

 

اسلوب ذوالرمه ميل به الفاظ غريب و اصطلاحات كهن عصر جاهلي مي باشد .

 

نقايض : اشعاري است كه شاعر با قصيده خود معاني قصيده ي دشمن را نقض مي كند و فخر دشمن را به هجو بر مي گرداند و فخر واقعي را به خود نسبت مي دهد . اصحاب نقائض، جرير ، اخطل و فرزدق مي باشند . ارزش نقائض از نظر سياسي نمايانگر اختلافها و كشمكشهاي احزاب سياسي بر سر خلافت مي باشد . از نظر اجتماعي ، تصويرگر جامعه اي است كه هنوز ارزشهاي جاهلي در آن حاكم است . از نظر ادبي نيز برخوردار از ارزشهاي لغوي و نيز حفظ زبان عربي مي باشد .

 

شاعران معروف عصر اموي :

 

1- اخطل ( 710 – 640 هجري )

 

او مشهورترين مداح بني اميه است . اسلوب وي در مدح ، همان اسلوب شاعران جاهلي است . قصايد را با تغزل آغاز مي كند و سپس به ذكر صفات ممدوح يا صفات قوم او گريز مي زند . مدايح او بيشتر در نشر دعوت بني اميه و بيان فضايل و توجيه اعمال آنهاست . وي آنان را سزاوارترين خلق به خلافت مي داند .

 

هجا در نزد اخطل غالباً بعد از مدح يا بعد از يك مقدمه تغزلي يا فخري آغاز مي شود و مخالف خود را به بخل و مكر محكوم مي كند . هجا ي اخطل بيشتر از آنكه تهاجمي باشد تدافعي است و در عين حال گزنده و درد آور . اخطل در وصف شراب از سبك مكتب اوسي ( مضري ) جاهلي كه بيشتر به وصف حسي تأكيد دارد نظر مي كند . شعر اخطل در تكسب به شعر نابغه شبيه است . اخطل به شاعر هجو ، فخر و شراب شهرت دارد .

 

2 – جرير ( 114 – 30 هجري )

 

شهرت جرير در هجا مي باشد . هجاي او دردآور و تلخ است و مانند ديگر شاعران هم عصرش از اسلوب شاعران جاهلي پيروي مي كرد . وي در هجا مفاخر خويش را به رخ حريف مي كشاند و از فخر به عنوان اهرمي براي تحقير استفاده مي كرد . مارون عبود معتقد است كه جرير بهتر از هر كس مي دانست چگونه مزبله ها را بكاود و آنچه نهان است پيش چشمان آورد و به توصيفشان پردازد .

 

3 – فرزدق ( 114 – 21  هجري )

 

فرزدق نيز همانند ديگر رقيبانش در موضوعات مختلف ادبي قدرت شعريش را بخصوص در هجا و فخر بروز مي داد . وي هجا را با فخر مي آميزد . يعني در قصائد هجوي خود ميدان وسيعي براي فخرو وخود ستايي مي گشايد . حتي هجوهايش را گاه با فخر آغاز مي كند و همواره از بالا بر خصم خود حمله مي كند . از اين رو گفته اند كه فرزدق چون هجو كند اعتلا جويد .

 

4 – عمر بن ابي ربيعه ( 93 – 23 هجري )

 

وي از شاعران غزلسراي بزرگ عرب است كه تنها براي زنان شعر مي سرود و ستايشگر پاكباز زيبايي بود . او از ميان شاعران گذشته مانند امروالقيس است و از جهت رقت كلام ، مي توان نزار قباني شاعر معاصر را با او همانند دانست .

 

استقلال شعر غزل از اشعار مجوني او شكل گرفت . زيرا وي تمام قصيده را مستقلاً به غزل اختصاص مي داد .

 

5 – كميت بن زيد اسدي ( 126 – 61 هجري )

 

او شاعر ، خطيب ، نسب شناس و از مشهورترين شاعران شيعه مي باشد . قصايد وي درباره ي اهل بيت به « هاشميات » معروف است .

 

 

 

منابع و مأخذ :

 

1- قرآن كريم

 

2 - نهج البلاغه ، حكمت 455 ، ترجمه محمد دشتي

 

3 - اسكندري ، احمد ، عناني ، مصطفي ، تاريخ ادبيات عرب ، ترجمه رادمنش ، سيد محمد ، ص 125 +

 

4 - ترجاني زاده ، احمد ، شرح معلقات سبع ، انتشارات سروش ، ص 15

 

5 - ذكاوتي قراگزلو ، عليرضا ، ترجمه العصر الجاهلي ، انتشارات امير كبير ، ص 13

 

6-  الفا خوري ، حنا ، تاريخ ادبيات عربي ، ترجمه ي آيتي ، عبدالمحمد ، انتشارات توس ، ص 37

 

7- محلاتي شيرازي ، صدرالدين ، مقدماتي بر تاريخ ادبيات عرب ص 33

 

8 - نظام تهراني ، نادر – واعظ ، سعيد – نصوص من النثر و الشعر منذ صدر الا سلام حتي سقوط بغداد – ص 22

 

 

 

 

 

1 – ذكاوتي قراگزلو ، عليرضا ، ترجمه العصر الجاهلي ، انتشارات امير كبير ، ص 13

 

2 – محلاتي شيرازي ، صدرالدين ، مقدماتي بر تاريخ عرب ص 33

 

3 – سوره يوسف ، آيه 2

 

4 – الفا خوري ، حنا ، تاريخ ادبيات عربي ، ترجمه ي آيتي ، عبدالمحمد ، انتشارات توس ، ص 37

 

1- ترجاني زاده ، احمد ، شرح معلقات سبع ، انتشارات سروش ، ص 15

 

2 – نهج البلاغه ، حكمت 455 ، ترجمه محمد دشتي

 

1- اسكندري ، احمد ، عناني ، مصطفي ، تاريخ ادبيات عرب ، ترجمه رادمنش ، سيد محمد ، ص 125 +

1 – نظام تهراني ، نادر – واعظ ، سعيد – نصوص من النثر و الشعر منذ صدر الا سلام حتي سقوط بغداد – ص

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

تاريخ : شنبه سوم بهمن 1388 | 15:33 | نویسنده : صفرعلی رضائی

Click to view full size image

 

سلام

 

به وبلاگ گروه عربی شهرستان تخت جلگه خوش آمدید

 

نمونه سؤالات دیماه 88 رو براتون گذاشتمش تو وبلاگ ولی فونتش عوض شده شما اگه خواستین میتونین ازروشون کپی بگیرین وبا هر فونت و هر سایزی که دوست داشتین ازشون استفاده کنین

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}



تاريخ : جمعه دوم بهمن 1388 | 12:7 | نویسنده : صفرعلی رضائی

سلام

 باعرض پوزش ازشمادوستان به علت توقف یک ماهه ارایه مطلب در این وبلاگ به خاطر شروع امتحانات نوبت اول وسرگرم بودن من به مسایل مربوط به امتحانات

 

 

 

دمتون گرم، خیلی باحالین، یه وقت به این وبلاگ سرنزنید چون ممکنه که یک کوچولو پول تلفنتون بیشتر بیاد

 

        فعالیت های سه ماهه اول گروه عربی شهرستان تخت جلگه

 

 

 

1 – پی گیری مجدانه در راستای برگزاری یک دوره ضمن خدمت

 

 

 

2 – حضور در محل نمازخانه هنرستان امام حسین (ع) شهر فیروزه

 

وسازماندهی مناسب همکاران

 

3 –  راه اندازی مجدد وبلاگ ویژه گروه عربی با آدرس اینترنتی :

 

 

 

        ARABI-TAKHTJOLGE.BLOGFA.COM

 

 

 

4 – راه اندازی برنامه صدای معلم با شماره تلفن

 

09159202307 وتلاش جهت حل مناسب مشکلات همکاران

 

درزمینه های مختلف علمی وآموزشی ازطریق تماس تلفنی

 

 

 

5 – حضور درکلیه جلسات سرگروههای آموزشی برگزار شده در محل

 

دبیرستان دخترانه مریم باقری وبحث وگفتگو پیرامون موضوعات مختلف

 

درسی وسایر مسائل گروههای آموزشی

 

 6 – بازدید از مدارس شهرستان  مورخه 9 / 9 / 88

 

 

 

7- تقاضای صدور تقدیرنامه برای دو نفراز همکاران ازریاست محترم اداره

 

 8 – برگزاری مجمع عمومی گروه آموزشی عربی شهرستان تخت جلگه :

 

مورخه 16 / 9 / 88

 

 9- حضور درجلسه توجیهی طرح توسعه فرایندهای نوین یاددهی و

 

یادگیری مورخه 24 / 8 /  88

 

10- راه اندازی سامانه پیام کوتاه ویژه گروه عربی با

 

شماره 09389164037

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

/**/ /* /*]]>*/

/**/ /* /*]]>*/